(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۱۵ ♡)

بلاخره رسیدیم جیمین زود از ماشین پیاده شد و گفت : همین جا منتظر بودم .. و بعدش اینقدر زود رفت وارد اون خونه شد خونه نه چندان بزرگ ولی من دلم نیومد زود از ماشین پیاده شدم و وارد اون خونه شدم
صداي فرياد بلند زن منو از جا پروند..
فریاد زد:بسسسسه..دیگه خسته شدم..دیگه نمیخوام..دیگه
نمیخوام..
صداي گريه شدید یه نوزاد هم میومد..
قلبم ریخت.. خدایا اینجا چه خبره؟
جیمین چرا اومده اینجا؟
صدا از سمت راستم بود.
لرزون یه کم دیگه جلو رفتم..
صداي جیمین رو شنیدم که تند و مشوش گفت:باشه باشه... "ليلي "بيا صحبت کنیم..چی شده؟
چشمامو باريك كردم و تند فاصله باقی مونده رو طي کردم و تند جلوي ورودي وایستادم و داخلش رو نگاه کردم.
یه سالن بود و اشپزخونه و..
خداي من..
دهنم از شوك و تعجب باز مونده بود. اینجا...
چه خبره؟
که روي
یه زن..زني که انگار اسمش ليلي بود باموهاي شرابي خيلي اشفته و بهم ریخته و چشماي سرخ و ريملي : صورتش پخش شده بود بالاي اپن وایستاده بود درحالیکه یه نوزاد کوچولوي چند ماهه تو بغلش از ترس خيلي بلند زار میزد و.. خداي دست زنه چاقو بود و نزدیک گردن
قلبم یه لحظه وایستاد و نفسام تند شد.. و روبروش جیمین و.. برادر
برادر جیمین .. اره خودشه... جوزف
جوزف با صورت خيلي اشفته و ترسیده که مدام به بچه
نگاه میکرد.
جیمین محتاطانه گفت: ليلي خواهش میکنم چاقو رو بذار
زمین.. خطرناکه...لطفا.بیا درباره اش صحبت کنیم..
نکنه...
نگاش کردم که به زور سعی میکرد و اروم و محتاط باشه و گرفته سعی میکرد دختره رو عصبي ) نفسام خيلي تند شد و نگران به بچه نگاه کردم..
نکنه بیوفته؟ نکنه چاقو واي.. الهي بمیرم..همینجور بلند گریه میکرد.
قلبم اینجا چه خبره اخه؟ ليلي با غیض گفت: حالم از همتون با اون غروراي مسخره و اخلاقای گندتون بهم میخوره..اون غرور ارثي مزخرفتون.. اون معامله هاي كثيف بي شرفاته تون.. با حرص و تنفر گفت میخوام خودمو بکشم تا شر اون حیوون راحت شم..
و با چاقو به جوزف اشاره زد. اب دهنم رو قورت دادم.
حالش اصلا طبيعي و عادي نبود.. یا مست بود و یا..
تعادل روح رواني نداشت..
جیمین وحشت زده گفت:باشه..هرچي که به من..بعدش هرکار که تو بخوای میکنیم.. و دستاشو دراز کرد.
ليلي جيغ کشید اون حرومی لیاقت بابا شدن نداشت..
رو بده نداشت.. جوزف با خشم گفت: دهنتو..
دیدگاه ها (۵)

ادامه ... جیمین از لاي دندوناش گفت:خفه شو جوزف.. و دستش رو...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۶ (⁠♡)جیمین سرفه اي زد و ناا...

بچه ها نمی‌دونم یجوری دلم گرفته 💔💔

ادامه ... جیمین : میریم پایین جونگکوک گفت بریم مخفی گاه تهی...

جادویی عشق part 16 اینکه چشمات باز بشن و یا باز نشن تقدیره ل...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۳چراغ سه تايي بالاي سرم داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط