تئودر لبخند کجی زد.

تئودر لبخند کجی زد.
_نه.... فقط خواستم بدونم اماده ای یا نه.
و در همون شب. با گروهی کوچک. راهی کوه های سرد و مه آلود شدن.

در دل ماموریت:
هوا سرد بود. باد لابه لای شاخه های خشک زوزه میکشید. از پشت صخره ها، صدای تیر شنیده میشد. تئودر با لباس استتاری جلوی گروه حرکت میکرد و ورونیکا با کوله پشتی پزشکی پشت سرش، بی صدا، مثل سایه دنبال بقیه میرفت.

در میان نبرد، وقتی بالاخره به اروگاه نیمه ویران رسیدن، صحنه ای دیدنی نبود. مجروهان. صدای ناله، بوی خون وباروت.
و
ورونیکا سریع شروع به کار کرد. تئودر، درست وقتی داشت نیروهاش رو عقب می کشید، صدای جیغی شنید.
برگشت..... و دید چند سرباز دشمن، ورونیکا رو احاطه کردن.
_نه...!
بدون فکر کردن به سمتش دوید، مول طوفان.
یکی از دشمن ها رو با ضربه ی محکمی به زمین زد، و دیگری رو با اسلحه تهدید کرد.
(ووواو خدا چه شجاعتی😁)
در همون لحظه، ورونیکا با خون آلودگی صورتش، زمزمه کرد:
+تو برگشتی.
تئودر اروم جواب داد:
_هیچ وقت نمیذارم آسیبی بهت برسه
(همچنان من و ذوق درونم😮🤫)

بدون شرط
دیدگاه ها (۶)

پارت ۷ 🖤همه سوار ماشین شدیم. جونگ‌کوک رانندگی می‌کرد و تهیون...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p91آروم زمزمه کرد:«کی برمی‌گردم...؟ اصلا...

وقتی بچه دارین ولی ....همون جور که غذا درست میکردم گوشم پیش ...

.قتل.

وقتی برادر ناتنیت بود...(پایانی)با سرعت زیادی رانندگی میکردد...

مهمونی پارت ۵۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط