لوسیا چشم غره ای رفت و گفت
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁷.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا چشم غره ای رفت و گفت:
_ معلومه که خوشحال نشدم!
جونگکوک سریع اخم الکی کرد و دست به جیب، با لحن خشک گفت:
_ ناراحت شدم.
لوسیا بی توجه، نگاهی به ساعتِ گوشیش کرد، و بعد با نفس عمیقی سریع گفت:
_ من وقت ندارم، باید سریع برم.
و بدون شنیدن حرفی، چرخید و از کنار جونگکوک رد شد، اما مچ دستش به سرعت گرفته شد.
پلک هاش رو با صبر روی هم فشرد و گفت:
_ ولم کن!
جونگکوک اما ول نکرد، نگاهی به لوسیا کرد و گفت:
_ هر جا میری میبرمت...ماشینم اینجاست.
لوسیا گیج شده با تعجب سریع برگشت سمتش، نگاهش رو از سر تا پای جونگکوک گذراند و گفت:
_ لازم نکرده!
بعد دست دیگه اش رو روی دست جونگکوک گذاشت، و محکم مچ دستش رو آزاد کرد.
و سپس با قدم های بلند از خونه و جونگکوک دور تر شد.
هر قدمی که برمیداشت زیر لب با اخم زمزمه میکرد:
_ پسره ی احمق، چی با خودش فکر کرده.
_ اصلا چجوری آدرس خونه ام رو پیدا کرده؟
_ دلم میخواد اون صورت خوشگلشو زیر پام له کنم!
_ صبر کن چی؟ خوشگل؟ وای منم خل شدم انگار!
اما ناگهان با صدایی که از پشت سرش بلند شد، هراسان از جا پرید.
جونگکوک: چه حرف های قشنگی!
لوسیا به سرعت چرخید سمتش و نگاهش کرد:
_ دنبالم راه افتادی؟!
جونگکوک کمی دیگه نزدیک تر رفت، حالا درست کنارش ایستاد، تا حدی که شانه شان تماس ریزی پیدا کرد.
خم شد سمت گوشش و آروم با صدایی بَم، نجوا کرد:
_ پس خوشگلم، هوم؟
لوسیا با تعجب، سریع کمی به سمت مخالف رفت که فاصله بینشان افتاد.
بعد با گفتن « برو رد کارت»
بازم از کنارش رد شد و ازش دور شد.
اما خیلی سریع جونگکوک با قدم های بلند در کنارش قدم برداشت، دستاش داخل جیبش بود، و باد آهسته با هر قدم تیشرتش رو روی عضلات بدنش مینشاند.
نگاهی کوتاه به لوسیا کرد و گفت:
_ کجا میری؟
لوسیا بدون نگاه کردن بهش، از میان دندان های چفت شده اش با حرص غرید:
_ به تو چه؟!
جونگکوک: بگو.
لوسیا: نمیگم!
جونگکوک نیشخندی زد و گفت:
_ نگی خودم میفهمم!
لوسیا دستاش رو آهسته مشت کرد و گفت:
_ ایستگاه اتوبوس، ولی فکر نکنم به جمالات آقا بخوره!
جونگکوک با این حرفش خندید، بعد سریع جواب داد:
_ اینش دیگه به خودم مربوطه.
به ایستگاه اتوبوس که رسیدن، لوسیا با اخم زیر لب زمزمه کرد:
_ این مردک چش شده؟!
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا چشم غره ای رفت و گفت:
_ معلومه که خوشحال نشدم!
جونگکوک سریع اخم الکی کرد و دست به جیب، با لحن خشک گفت:
_ ناراحت شدم.
لوسیا بی توجه، نگاهی به ساعتِ گوشیش کرد، و بعد با نفس عمیقی سریع گفت:
_ من وقت ندارم، باید سریع برم.
و بدون شنیدن حرفی، چرخید و از کنار جونگکوک رد شد، اما مچ دستش به سرعت گرفته شد.
پلک هاش رو با صبر روی هم فشرد و گفت:
_ ولم کن!
جونگکوک اما ول نکرد، نگاهی به لوسیا کرد و گفت:
_ هر جا میری میبرمت...ماشینم اینجاست.
لوسیا گیج شده با تعجب سریع برگشت سمتش، نگاهش رو از سر تا پای جونگکوک گذراند و گفت:
_ لازم نکرده!
بعد دست دیگه اش رو روی دست جونگکوک گذاشت، و محکم مچ دستش رو آزاد کرد.
و سپس با قدم های بلند از خونه و جونگکوک دور تر شد.
هر قدمی که برمیداشت زیر لب با اخم زمزمه میکرد:
_ پسره ی احمق، چی با خودش فکر کرده.
_ اصلا چجوری آدرس خونه ام رو پیدا کرده؟
_ دلم میخواد اون صورت خوشگلشو زیر پام له کنم!
_ صبر کن چی؟ خوشگل؟ وای منم خل شدم انگار!
اما ناگهان با صدایی که از پشت سرش بلند شد، هراسان از جا پرید.
جونگکوک: چه حرف های قشنگی!
لوسیا به سرعت چرخید سمتش و نگاهش کرد:
_ دنبالم راه افتادی؟!
جونگکوک کمی دیگه نزدیک تر رفت، حالا درست کنارش ایستاد، تا حدی که شانه شان تماس ریزی پیدا کرد.
خم شد سمت گوشش و آروم با صدایی بَم، نجوا کرد:
_ پس خوشگلم، هوم؟
لوسیا با تعجب، سریع کمی به سمت مخالف رفت که فاصله بینشان افتاد.
بعد با گفتن « برو رد کارت»
بازم از کنارش رد شد و ازش دور شد.
اما خیلی سریع جونگکوک با قدم های بلند در کنارش قدم برداشت، دستاش داخل جیبش بود، و باد آهسته با هر قدم تیشرتش رو روی عضلات بدنش مینشاند.
نگاهی کوتاه به لوسیا کرد و گفت:
_ کجا میری؟
لوسیا بدون نگاه کردن بهش، از میان دندان های چفت شده اش با حرص غرید:
_ به تو چه؟!
جونگکوک: بگو.
لوسیا: نمیگم!
جونگکوک نیشخندی زد و گفت:
_ نگی خودم میفهمم!
لوسیا دستاش رو آهسته مشت کرد و گفت:
_ ایستگاه اتوبوس، ولی فکر نکنم به جمالات آقا بخوره!
جونگکوک با این حرفش خندید، بعد سریع جواب داد:
_ اینش دیگه به خودم مربوطه.
به ایستگاه اتوبوس که رسیدن، لوسیا با اخم زیر لب زمزمه کرد:
_ این مردک چش شده؟!
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط