پارت ۳۶ — «حقیقتی که کسی نمی‌خواست بشنود»

پارت ۳۶ — «حقیقتی که کسی نمی‌خواست بشنود»

همان شب، یورا را به قصر بردند.

در تمام مسیر فقط یک چیز در ذهنش تکرار می‌شد:

من هیچ کاری نکردم.

وقتی وارد اتاق بازجویی شد، چند نفر منتظرش بودند.

یکی از آن‌ها جعبه را روی میز گذاشت.

«این رو از کجا آوردی؟»

یورا گفت:

«یکی از خدمتکارهای بانو سوهی به من داد.»

«اسمش؟»

یورا چند لحظه فکر کرد.

«نمی‌دونم.»

مرد با لحنی سرد گفت:

«پس هیچ شاهدی نداری.»

یورا عصبی شد.

«من چرا باید برای چیزی که انجام ندادم شاهد داشته باشم؟»

مرد چیزی نگفت.

در همان لحظه، در باز شد.

سوهی وارد شد.

یورا با دیدنش از جا بلند شد.

«تو می‌دونی من این کارو نکردم.»

سوهی چند لحظه به او نگاه کرد.

«کاش می‌تونستم اینو بگم.»

یورا مات ماند.

«چی؟»

سوهی آرام گفت:

«من قبل از شام، تو رو نزدیک اقامتگاه دیدم.»

«چون خدمتکارت جعبه رو بهم داد!»

«من به کسی نگفتم جعبه‌ای بهت بده.»

یورا یک قدم عقب رفت.

«چی؟»

سوهی نگاهش را پایین انداخت.

«پس نمی‌دونم اون جعبه چطور دست تو بوده.»

یورا تازه فهمید.

کسی داشت داستان را طوری می‌چید که هر جوابی می‌داد، علیه خودش استفاده شود.

---

آن طرف قصر، یونگی آرام نمی‌نشست.

او تمام مسیر رفت‌وآمد یورا را بررسی کرد.

بازار.

خدمتکار.

جعبه.

اقامتگاه.

آشپزخانه.

شام.

یک چیز اشتباه بود.

اگر یورا واقعاً قصد مسموم کردن سوهی را داشت، چرا جعبه را در دست خودش نگه داشته بود؟

چرا کسی باید او را با آن ببیند؟

این نقشه بیش از حد واضح بود.

یونگی به جین‌وو گفت:

«خدمتکاری که جعبه رو تحویل داده پیدا کن.»

جین‌وو پرسید:

«اگه خاندان چو پنهانش کرده باشن؟»

یونگی جواب داد:

«پس دنبال کسی بگرد که از پنهان کردنش سود می‌بره.»

---

چند ساعت بعد، جین‌وو برگشت.

چهره‌اش جدی بود.

«پیداش کردم.»

یونگی سریع برگشت.

«کجاست؟»

«دیگه توی اقامتگاه نیست.»

«چی؟»

«امشب از شهر خارج شده.»

یونگی چند ثانیه ساکت ماند.

بعد آرام گفت:

«پس درست حدس زده بودم.»

اما جین‌وو ادامه داد:

«یه چیز دیگه هم هست.»

کاغذی را روی میز گذاشت.

«قبل از رفتنش، از خزانه‌ی خاندان چو پول گرفته.»

یونگی به کاغذ نگاه کرد.

برای اولین بار، چیزی داشت که می‌توانست از آن استفاده کند.

اما هنوز کافی نبود.

چون فردای آن روز، شورای سلطنتی تشکیل شد.

و قبل از اینکه یونگی بتواند مدرکش را ارائه کند، حکم موقت صادر شد:

یورا به جرم اقدام به قتل، تا زمان پایان تحقیقات در زندان سلطنتی بماند.

یونگی همان‌جا اعتراض کرد.

«این حکم زوده.»

یکی از مقامات گفت:

«شواهد موجود علیه اوست.»

یونگی محکم جواب داد:

«شواهدی که به‌وضوح دستکاری شده‌اند.»

پادشاه که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:

«اگر می‌توانی بی‌گناهی او را ثابت کنی، مدرک بیاور.»

یونگی سر خم کرد.

«می‌آورم.»

---

اما آن شب، وقتی یونگی برای دیدن یورا به زندان رفت، او را پشت میله‌ها دید.

یورا به محض دیدنش نزدیک آمد.

چشمانش خسته بود، اما هنوز محکم ایستاده بود.

«چیزی پیدا کردی؟»

یونگی گفت:

«دارم پیداش می‌کنم.»

یورا لبخند خیلی کمرنگی زد.

«می‌دونستم.»

«چی رو؟»

«اینکه باورم می‌کنی.»

یونگی دستش را روی میله گذاشت.

«من بهت شک ندارم.»

یورا چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد آهسته گفت:

«پس منم منتظرت می‌مونم.»

یونگی سرش را پایین انداخت.

«حتماً.»

اما وقتی از زندان بیرون رفت، چهره‌اش دیگر آرام نبود.

چون تازه فهمیده بود این ماجرا فقط برای کنار زدن یورا نیست.

کسی می‌خواست او را به جایی برساند که حتی اگر بی‌گناهی‌اش ثابت نشد، راه نجات دیگری هم برایش باقی نماند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۷ — «مدرکی که ناپدید شد»صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع...

پارت ۳۸ — «حکمی که نزدیک‌تر می‌شد»یونگی چند ثانیه به خدمتکار...

پارت ۳۵ — «چیزی که قرار نبود اتفاق بیفتد»فردای آن روز، یورا ...

پارت ۳۴ — «اولین قدم»سوهی چند روز هیچ کاری نکرد.نه با یورا ح...

پارت ۳۹ — «سه روز»شب اول بعد از صدور حکم، یورا دوباره برای ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط