ادامه رمان
ادامه رمان...
○•••°•••زجر ۳۰۰ساله•••°•••°○
"فصل اول:آغازی بی پایان"
پارت۲-♧
--ملکه امیل، باسختی ها و رنج های زیادی که کشیده بود با اینکه همسرش به او بی اعتنا بود، ولی باز هم پادشاهش و کشورش را با جان و دل دوست داشت.او با اینکه از بانو آلیس نفرت به دل داشت ولی هیچ وقت قصد بی احترامی و آسیب زدن به او را نداشت.
--دختر او امی نام داشت، دختری زیبا و مهربان مثل خودش. امی و سونیک ار بدو تولد 'مثل' خواهر و برادر واقعی باهم بزرگ شدند. شونیک امی را به چشم بهترین دوست و خواهرش میدید ولی امی پیش از حد به سونیک وابسته شده بود.
--چند ماهی از روزی که ایگل او را به جانشینی خود انتخاب کردی بود میگذشت. جوخه غرب هم دنبال راه چاره ای برای کنار زدن او میگشت، یکی از وزیران جوخه غرب از ملکه امیل خواست تا بانو و فرزندش را مسموم کنوو آنها را از سر راه بردارد و او را به این کار تحریک کردند، وای او بی تردید جواب رد داد. زیرا که از وابستگی دخترش به جانشین و عشق پادشاه به مبانی آلیس باخبر بود و نمی خواست دستش را به چنین کار کثیفی آلوده کند، حتی اگر به ضررش باشد،چند روز یا شاید هفته ها گذشت...جوخه غرب دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود و این بار خود مخفیانه اقدام کرد. نقشه آنها به خوبی پیش رفت....ولی به اتمام نرسید.....
"ادامه دارد....."
امید وارم راضی باشید....
و .....راستی یه نکته.....وقتی کلمه ای یا جمله ای رو به این صورت(.....'...........'......) تایپ کردم بدونید یه نکته برای داستان پیش رو تونه....
و بابای تا فردا گلای لیلیوم♡♡♡♡♡
○•••°•••زجر ۳۰۰ساله•••°•••°○
"فصل اول:آغازی بی پایان"
پارت۲-♧
--ملکه امیل، باسختی ها و رنج های زیادی که کشیده بود با اینکه همسرش به او بی اعتنا بود، ولی باز هم پادشاهش و کشورش را با جان و دل دوست داشت.او با اینکه از بانو آلیس نفرت به دل داشت ولی هیچ وقت قصد بی احترامی و آسیب زدن به او را نداشت.
--دختر او امی نام داشت، دختری زیبا و مهربان مثل خودش. امی و سونیک ار بدو تولد 'مثل' خواهر و برادر واقعی باهم بزرگ شدند. شونیک امی را به چشم بهترین دوست و خواهرش میدید ولی امی پیش از حد به سونیک وابسته شده بود.
--چند ماهی از روزی که ایگل او را به جانشینی خود انتخاب کردی بود میگذشت. جوخه غرب هم دنبال راه چاره ای برای کنار زدن او میگشت، یکی از وزیران جوخه غرب از ملکه امیل خواست تا بانو و فرزندش را مسموم کنوو آنها را از سر راه بردارد و او را به این کار تحریک کردند، وای او بی تردید جواب رد داد. زیرا که از وابستگی دخترش به جانشین و عشق پادشاه به مبانی آلیس باخبر بود و نمی خواست دستش را به چنین کار کثیفی آلوده کند، حتی اگر به ضررش باشد،چند روز یا شاید هفته ها گذشت...جوخه غرب دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود و این بار خود مخفیانه اقدام کرد. نقشه آنها به خوبی پیش رفت....ولی به اتمام نرسید.....
"ادامه دارد....."
امید وارم راضی باشید....
و .....راستی یه نکته.....وقتی کلمه ای یا جمله ای رو به این صورت(.....'...........'......) تایپ کردم بدونید یه نکته برای داستان پیش رو تونه....
و بابای تا فردا گلای لیلیوم♡♡♡♡♡
- ۶۴۱
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط