پارت چهارم
پارت چهارم
چند شب گذشته بود.
ات تلاش میکرد خودش را قوی نشان بدهد، اما حقیقت این بود که حضور دائمی جونگکوک مثل سایه، او را هم میترساند و هم به طرز عجیبی آرام میکرد.
آن شب، باران شدیدی میبارید.
ات زیر باران قدم میزد و سعی میکرد به هیچچیز فکر نکند.
ناگهان صدایی آشنا در میان باران پیچید:
– «میدونی که زیر بارون دیدنت چهقدر خطرناکترت میکنه؟»
ات چرخید.
جونگکوک آنجا بود، با موهای خیس و چشمانی که در نور باران برق میزدند.
– «بازم تو؟ چرا مثل سایه دنبالم میای؟»
جونگکوک جلو آمد.
– «چون تو شدی سایهی من. حتی وقتی سعی میکنم دوری کنم، نمیتونم.»
ات لبخند تلخی زد.
– «خیلی قشنگ حرف میزنی ولی تهش فقط میخوای خونم رو بخوری.»
جونگکوک مکث کرد.
نگاهش جدی شد.
– «درسته. این چیزیـه که ذاتم میخواد اما چیزی هست که از اون قویتره… یه چیزی که نمیذاره بهت آسیب بزنم.»
ات به او خیره شد.
برای لحظهای برق صادقانهای در چشمهایش دید، چیزی که قلبش را لرزاند.
– «داری… بازم بازی درمیاری؟»
جونگکوک آهسته سرش را تکان داد.
– «نه. این بار… جدیام.»
او جلوتر آمد، آنقدر که ن*فسهایشان در هم گره خورد، دست سردش روی گو*نهی گرم ات نشست.
– «میدونی ات… از وقتی دیدمت، برای اولین بار بعد از صدها سال… دلم خواست دوباره زنده باشم.»
قلب ات دیوانهوار میتپید.
– «جونگکوک…»
جونگکوک لبخند کجی زد.
– «میدونی چی بیشتر از خون اذیتم میکنه؟ اینکه دلم میخواد لبخندتو بیشتر ببینم.»
ات جا خورد.
درونش پر از تناقض بود؛ ترس و خشم، اما همزمان گرمایی که نمیخواست بپذیرد.
– «تو… بازم داری اذیتم میکنی.»
جونگکوک نزدیکتر شد.
– «شاید. اما اعتراف میکنم… هر بار که اذیتت میکنم، بیشتر بهت وابسته میشم.»
سکوت شد.
فقط صدای باران فضای سنگین سکوت میشکست.
جونگکوک آرام سرش را خم کرد، اما به جای گردن، پیشانیاش را به پیشانی ات چسبا*ند.
– «لعنت بهت، ات… چرا نمیتونم خونتو بخورم؟ چرا نمیتونم ازت دل بکنم؟»
ات در میان باران چشمانش را بست، برای اولین بار… ترس جایش را به حسی دیگر داد؛ حسی که خودش هم از اعترافش میترسید.
اما بهرحال اون یه انسان بود و جونگکوک... یه خونآشام... خونآشامی که هرلحظه، هرثانیه نیازمند خون بود.
ات به آرامی موهایش را کنار زد و همین کارش باعث شد، تا گر*دن سفیدش، مثل الماس زیر بارون میدرخشید، خودنمایی کند.
دیدن ات در اون وضعیت با موهای خیس، گردن بلوریش که عاری از هرگونه تار مو بود، برای جونگکوک سخت و طاقتفرسا بود و هر لحظه باعث میشد، کنترلش از دست بده.
چشمان سیاه و ذغالیش کم کم جاش به قرمز و سرخی داد، اما سعی میکرد بر میل بینهایتی که داشت کنترل داشته باشد، تا آسیبی به ات وارد نشود، اما با حرفی که ات زد، دیگر نتوانست و باعث بلند شدن داد و بیدادهایش شد.
« میدونم خیلی بهش نیاز داری... اشکال نداره.»
به محض شنیدن این حرف دندانهای نیشش به پو*ست گر*دن ات برخورد کرد.
مزه خون از هر شرا*بی که تا الان چشیده بود، شیرین و بینهایت ل*ذتبخش بود به طوری که حتی نمیتوانست از خو*ردنش دست بکشد.
ادامه دارد...
چند شب گذشته بود.
ات تلاش میکرد خودش را قوی نشان بدهد، اما حقیقت این بود که حضور دائمی جونگکوک مثل سایه، او را هم میترساند و هم به طرز عجیبی آرام میکرد.
آن شب، باران شدیدی میبارید.
ات زیر باران قدم میزد و سعی میکرد به هیچچیز فکر نکند.
ناگهان صدایی آشنا در میان باران پیچید:
– «میدونی که زیر بارون دیدنت چهقدر خطرناکترت میکنه؟»
ات چرخید.
جونگکوک آنجا بود، با موهای خیس و چشمانی که در نور باران برق میزدند.
– «بازم تو؟ چرا مثل سایه دنبالم میای؟»
جونگکوک جلو آمد.
– «چون تو شدی سایهی من. حتی وقتی سعی میکنم دوری کنم، نمیتونم.»
ات لبخند تلخی زد.
– «خیلی قشنگ حرف میزنی ولی تهش فقط میخوای خونم رو بخوری.»
جونگکوک مکث کرد.
نگاهش جدی شد.
– «درسته. این چیزیـه که ذاتم میخواد اما چیزی هست که از اون قویتره… یه چیزی که نمیذاره بهت آسیب بزنم.»
ات به او خیره شد.
برای لحظهای برق صادقانهای در چشمهایش دید، چیزی که قلبش را لرزاند.
– «داری… بازم بازی درمیاری؟»
جونگکوک آهسته سرش را تکان داد.
– «نه. این بار… جدیام.»
او جلوتر آمد، آنقدر که ن*فسهایشان در هم گره خورد، دست سردش روی گو*نهی گرم ات نشست.
– «میدونی ات… از وقتی دیدمت، برای اولین بار بعد از صدها سال… دلم خواست دوباره زنده باشم.»
قلب ات دیوانهوار میتپید.
– «جونگکوک…»
جونگکوک لبخند کجی زد.
– «میدونی چی بیشتر از خون اذیتم میکنه؟ اینکه دلم میخواد لبخندتو بیشتر ببینم.»
ات جا خورد.
درونش پر از تناقض بود؛ ترس و خشم، اما همزمان گرمایی که نمیخواست بپذیرد.
– «تو… بازم داری اذیتم میکنی.»
جونگکوک نزدیکتر شد.
– «شاید. اما اعتراف میکنم… هر بار که اذیتت میکنم، بیشتر بهت وابسته میشم.»
سکوت شد.
فقط صدای باران فضای سنگین سکوت میشکست.
جونگکوک آرام سرش را خم کرد، اما به جای گردن، پیشانیاش را به پیشانی ات چسبا*ند.
– «لعنت بهت، ات… چرا نمیتونم خونتو بخورم؟ چرا نمیتونم ازت دل بکنم؟»
ات در میان باران چشمانش را بست، برای اولین بار… ترس جایش را به حسی دیگر داد؛ حسی که خودش هم از اعترافش میترسید.
اما بهرحال اون یه انسان بود و جونگکوک... یه خونآشام... خونآشامی که هرلحظه، هرثانیه نیازمند خون بود.
ات به آرامی موهایش را کنار زد و همین کارش باعث شد، تا گر*دن سفیدش، مثل الماس زیر بارون میدرخشید، خودنمایی کند.
دیدن ات در اون وضعیت با موهای خیس، گردن بلوریش که عاری از هرگونه تار مو بود، برای جونگکوک سخت و طاقتفرسا بود و هر لحظه باعث میشد، کنترلش از دست بده.
چشمان سیاه و ذغالیش کم کم جاش به قرمز و سرخی داد، اما سعی میکرد بر میل بینهایتی که داشت کنترل داشته باشد، تا آسیبی به ات وارد نشود، اما با حرفی که ات زد، دیگر نتوانست و باعث بلند شدن داد و بیدادهایش شد.
« میدونم خیلی بهش نیاز داری... اشکال نداره.»
به محض شنیدن این حرف دندانهای نیشش به پو*ست گر*دن ات برخورد کرد.
مزه خون از هر شرا*بی که تا الان چشیده بود، شیرین و بینهایت ل*ذتبخش بود به طوری که حتی نمیتوانست از خو*ردنش دست بکشد.
ادامه دارد...
- ۱۲.۷k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط