The Beauty of blindness
The Beauty of blindness 🦯🕶️
Part 5️⃣
Pov آدوین(@).
وقتی دختر از خواب بیدار شد و دیدم که ترسیده و داره دستاشو دراز میکنه تا بتونه محیطی که توشه رو لمس کنه میفهمم که نابیناست. اَه اَه! چندش.
@:دستاتو جمع کن دختره یه چندش!
میبینم که دستای لاغری رو به هم قفل میکنه. دستانش می لرزن. پوست سفید دستانش و پوست رنگ پریده است من را به این فکر می اندازه که چرا اصلا زحمت اینو دادم که یه آدم مریض رو با خودم بیارم. سرمو به دستم تکیه میدم. اصلا چرا شک دارم؟ اینکه نابیناست باعث میشه نتونه ببینه کجا میبرمش و راحت میتونم بهش دست بزنم و اونقدر ضعیفه که نمیتونه جلومو بگیره پس...چرا. به صورت ترسیده ی دختر که نگاه میکنم به احساس بدی من رو در بر میگیره. این احساس سنگینی قلبم. احساس گناه. لباس های تنش قدیمی و کهنه هستند. قیافه اش راز میزنه که بیماره . من اصلا نباید به او نگاه کنم.
@:هی تو. اسمت چیه؟
دختر دستپاچه و و با صدایی ضعیف میگه:لونا
چه اسم ...قشنگی . نباید این او به نظر زیبا بیاد اون فقط...یه غریبه فقیره همین.
پیش از آنکه بتونم افکارم رو جمع و جور کنم سرباز خبر میده که ما رسیدیم به عمارت من. آنتوان توی این مدت آنقدر تقلا کرد که الان خوابیده. با لگدی پسر بچه رو از خواب بیدار میکنم.
لونا با ناراحتی و صدایی بلند تر از توانش میگه :نکن!
صداش با سرفه میشکنه. ضعیف و ظریف و معصوم و در عین حال مثل گل زیباست.
کمی دستپاچه با حالتی که خودم هم خودم رو نمیشناسم میگم:«ببخشید قصد نداشتم»
وقت پایین اومدن از کالسکه میبینم که دختر ترسیده و پایین نمیاد.
@:.چرا نمیای پایین؟
#:تو...کی هستی؟
میدونم که اگه اسمم رو بهش بگم میترسه پس فعلا بحث رو عوض میکنم.
@:من بهت آسیبی نمیرسونم.(فعلا).
آنقدر راحت حرف من رو قبول میکنه و روی پاهای ضعیفش بلند میشه که من هم شوکه میشم. آروم آروم با قدم های کوچک میاد جلو ولی میوفته. با تمام سرعت اولین کاری که به ذهنم میاد رو انجام میدم و میگیرمش. خیلی سبکه. تن اون خوش عطر ترین چیزیه که تابه حال افتخار نزدیک بودن بخش رو داشتم. آنقدر پوستش نرمه که دلم میخواد با تمام وجود بغلش کنم. وقتی چشمانم باز میکنم میفهمم محکم او رو به سینم چسبوندم و بازوم زیر زانوهاشه و اون یکی بازو دور شونه هاش. و صورتم توی گردنش. سریع خودمو جمع و جور میکنم. آروم میزارمش روی زمین و طوری رفتار میکنم انگار اصلا جذب او نشدم و این در حالیه که اصلا صحبت هم نکرده.
@: عام حالت...خوبه؟
توان اینو ندارم که دستمو از بدنش عقب بکشم و هنوز گرفتمش.
#:اره خوبم فقط...گرسنمه...
قلبم بیش از حد بلند میزنه. خیلی زیباست. اون چشمای بزرگ و آبیش...اون موهای بلند طلایی و...بدنش زیادی لاغره ولی حتی در همین حال هم بسیار زیباست. فکر اینکه بتونم بهش دست بزنم و ببینم که صورتش با خجالت سرخ میشه باعث میشه بدنم بهش واکنش بده و باید لبمو گاز بگیرم تا ناله نکنم.
این پست هدف داره .حداقل ۱۲ تا لایک با دو تا کامنت بایییی😘😘
#رمانتیک #داستان #اسمات #مثبت هجده #زیبا #پرنسس #ملکه #فیک #دارک #s_x
Part 5️⃣
Pov آدوین(@).
وقتی دختر از خواب بیدار شد و دیدم که ترسیده و داره دستاشو دراز میکنه تا بتونه محیطی که توشه رو لمس کنه میفهمم که نابیناست. اَه اَه! چندش.
@:دستاتو جمع کن دختره یه چندش!
میبینم که دستای لاغری رو به هم قفل میکنه. دستانش می لرزن. پوست سفید دستانش و پوست رنگ پریده است من را به این فکر می اندازه که چرا اصلا زحمت اینو دادم که یه آدم مریض رو با خودم بیارم. سرمو به دستم تکیه میدم. اصلا چرا شک دارم؟ اینکه نابیناست باعث میشه نتونه ببینه کجا میبرمش و راحت میتونم بهش دست بزنم و اونقدر ضعیفه که نمیتونه جلومو بگیره پس...چرا. به صورت ترسیده ی دختر که نگاه میکنم به احساس بدی من رو در بر میگیره. این احساس سنگینی قلبم. احساس گناه. لباس های تنش قدیمی و کهنه هستند. قیافه اش راز میزنه که بیماره . من اصلا نباید به او نگاه کنم.
@:هی تو. اسمت چیه؟
دختر دستپاچه و و با صدایی ضعیف میگه:لونا
چه اسم ...قشنگی . نباید این او به نظر زیبا بیاد اون فقط...یه غریبه فقیره همین.
پیش از آنکه بتونم افکارم رو جمع و جور کنم سرباز خبر میده که ما رسیدیم به عمارت من. آنتوان توی این مدت آنقدر تقلا کرد که الان خوابیده. با لگدی پسر بچه رو از خواب بیدار میکنم.
لونا با ناراحتی و صدایی بلند تر از توانش میگه :نکن!
صداش با سرفه میشکنه. ضعیف و ظریف و معصوم و در عین حال مثل گل زیباست.
کمی دستپاچه با حالتی که خودم هم خودم رو نمیشناسم میگم:«ببخشید قصد نداشتم»
وقت پایین اومدن از کالسکه میبینم که دختر ترسیده و پایین نمیاد.
@:.چرا نمیای پایین؟
#:تو...کی هستی؟
میدونم که اگه اسمم رو بهش بگم میترسه پس فعلا بحث رو عوض میکنم.
@:من بهت آسیبی نمیرسونم.(فعلا).
آنقدر راحت حرف من رو قبول میکنه و روی پاهای ضعیفش بلند میشه که من هم شوکه میشم. آروم آروم با قدم های کوچک میاد جلو ولی میوفته. با تمام سرعت اولین کاری که به ذهنم میاد رو انجام میدم و میگیرمش. خیلی سبکه. تن اون خوش عطر ترین چیزیه که تابه حال افتخار نزدیک بودن بخش رو داشتم. آنقدر پوستش نرمه که دلم میخواد با تمام وجود بغلش کنم. وقتی چشمانم باز میکنم میفهمم محکم او رو به سینم چسبوندم و بازوم زیر زانوهاشه و اون یکی بازو دور شونه هاش. و صورتم توی گردنش. سریع خودمو جمع و جور میکنم. آروم میزارمش روی زمین و طوری رفتار میکنم انگار اصلا جذب او نشدم و این در حالیه که اصلا صحبت هم نکرده.
@: عام حالت...خوبه؟
توان اینو ندارم که دستمو از بدنش عقب بکشم و هنوز گرفتمش.
#:اره خوبم فقط...گرسنمه...
قلبم بیش از حد بلند میزنه. خیلی زیباست. اون چشمای بزرگ و آبیش...اون موهای بلند طلایی و...بدنش زیادی لاغره ولی حتی در همین حال هم بسیار زیباست. فکر اینکه بتونم بهش دست بزنم و ببینم که صورتش با خجالت سرخ میشه باعث میشه بدنم بهش واکنش بده و باید لبمو گاز بگیرم تا ناله نکنم.
این پست هدف داره .حداقل ۱۲ تا لایک با دو تا کامنت بایییی😘😘
#رمانتیک #داستان #اسمات #مثبت هجده #زیبا #پرنسس #ملکه #فیک #دارک #s_x
- ۴.۵k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط