طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۵۷ | «دلتنگی»
صبح روز پنجم سفر...
امروز آخرین برنامهی کاری اعضا بود.
از همان اول صبح همه مشغول آماده شدن بودند.
جیهوپ جلوی آینه موهایش را درست میکرد.
«امروز دیگه تمومش میکنیم!»
جونگکوک که بند کفشش را میبست، خندید.
«هیونگ، از دیشب داری همینو میگی.»
جین از کنارشان رد شد.
«من فقط میخوام برگردم خونه و روی تخت خودم بخوابم.»
یونگی با لیوان قهوه کنار در ایستاده بود.
«برای اولین بار با جین موافقم.»
همه خندیدند.
...
تهیونگ آرام گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
بیاختیار وارد گفتوگوی مانلی شد.
همان پیام...
«مراقب خودت باش...🎀»
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
هنوز چند ثانیه بیشتر به صفحه نگاه نکرده بود که جیمین از پشت سر گوشی را پایین آورد.
«بازم؟»
تهیونگ جا خورد.
«ترسوندیم.»
جیمین با خنده گفت:
«فکر کنم اگه این پیام پاک بشه، تا یه هفته عزاداری بگیری.»
جونگکوک هم که حرفشان را شنیده بود، خندید.
«هیونگ، دیگه حفظش کردی؟»
تهیونگ با خجالت گوشی را داخل جیبش گذاشت.
«شما خیلی فضولین.»
جیهوپ با خنده گفت:
«نه... فقط یه نفر اینجا زیادی خوشحاله.»
همه زدند زیر خنده.
حتی یونگی هم گوشهی لبش بالا رفت.
---
کره جنوبی...
شرکت HYBE
مانلی مشغول طراحی لباس جدیدی بود.
چند دقیقهای بود که مداد را روی کاغذ نگه داشته بود، اما هیچ خطی نمیکشید.
فکرش جای دیگری بود.
همکارش آرام وارد اتاق شد.
«مانلی؟»
او به خودش آمد.
«جان؟»
«از صبح سه بار اسم رنگها رو اشتباه گفتی. حالت خوبه؟»
مانلی خندید.
«خستهام، همین.»
همکارش با لبخند گفت:
«خب امروز زودتر برو خونه.»
مانلی سر تکان داد.
اما خودش میدانست...
خستگی تنها دلیلش نبود.
---
شب...
اعضا بعد از تمام شدن برنامه، برای شام دور یک میز جمع شدند.
جین طبق معمول داشت همه را میخنداند.
جونگکوک و جیمین سر به سر هم میگذاشتند.
جیهوپ از غذا تعریف میکرد.
نامجون نگاهی به تهیونگ انداخت.
«امروز خیلی ساکتی.»
تهیونگ لیوان آب را روی میز گذاشت.
«فقط خستهام.»
نامجون لبخند زد.
«مطمئنی؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
---
بعد از شام...
او تنها به بالکن اتاق رفت.
نسیم خنکی میوزید.
چراغهای شهر از دور دیده میشدند.
گوشیاش را بیرون آورد.
چند لحظه فکر کرد.
بعد از منظرهی شب یک عکس گرفت.
برای مانلی فرستاد.
کنارش نوشت:
«امشب اینجا خیلی آرومه... ولی فکر کنم شرکت الان خیلی شلوغتر از اینجاست.»
...
چند دقیقه بعد...
مانلی پیام را دید.
لبخند زد.
شروع کرد به تایپ کردن.
> «آره... شرکت بدون شما خیلی ساکت شده.»
چند ثانیه نگاهش کرد.
پاکش کرد.
دوباره نوشت.
> «راستش...»
باز هم پاک کرد.
لبش را گاز گرفت.
آخر سر فقط نوشت:
«اینجا هم امشب آرومه. فقط زود برگردین. خسته نباشی.😊»
پیام را فرستاد.
...
ریام را که خواند...
بیاختیار لبخند زد.
«فقط زود برگردین...»
همان چند کلمه...
تمام خستگی سفر را از یادش برد.
او دوباره پیام را خواند.
و دوباره...
تا جایی که جیمین از کنار تختش رد شد و با خنده گفت:
«هیونگ...»
تهیونگ سرش را بلند کرد.
جیمین با شیطنت خندید.
«به نظرم تا برگردیم کره، اون پیام بیچاره از بس بازش کردی، خودش خسته میشه.»
تهیونگ بالش را سمتش پرت کرد.
همهی اتاق از خنده پر شد.
اما پشت آن خندهها...
تهیونگ فقط به یک چیز فکر میکرد.
اینکه فردا... بالاخره دوباره مانلی را میبیند. 🤍🌙
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۵۷ | «دلتنگی»
صبح روز پنجم سفر...
امروز آخرین برنامهی کاری اعضا بود.
از همان اول صبح همه مشغول آماده شدن بودند.
جیهوپ جلوی آینه موهایش را درست میکرد.
«امروز دیگه تمومش میکنیم!»
جونگکوک که بند کفشش را میبست، خندید.
«هیونگ، از دیشب داری همینو میگی.»
جین از کنارشان رد شد.
«من فقط میخوام برگردم خونه و روی تخت خودم بخوابم.»
یونگی با لیوان قهوه کنار در ایستاده بود.
«برای اولین بار با جین موافقم.»
همه خندیدند.
...
تهیونگ آرام گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
بیاختیار وارد گفتوگوی مانلی شد.
همان پیام...
«مراقب خودت باش...🎀»
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
هنوز چند ثانیه بیشتر به صفحه نگاه نکرده بود که جیمین از پشت سر گوشی را پایین آورد.
«بازم؟»
تهیونگ جا خورد.
«ترسوندیم.»
جیمین با خنده گفت:
«فکر کنم اگه این پیام پاک بشه، تا یه هفته عزاداری بگیری.»
جونگکوک هم که حرفشان را شنیده بود، خندید.
«هیونگ، دیگه حفظش کردی؟»
تهیونگ با خجالت گوشی را داخل جیبش گذاشت.
«شما خیلی فضولین.»
جیهوپ با خنده گفت:
«نه... فقط یه نفر اینجا زیادی خوشحاله.»
همه زدند زیر خنده.
حتی یونگی هم گوشهی لبش بالا رفت.
---
کره جنوبی...
شرکت HYBE
مانلی مشغول طراحی لباس جدیدی بود.
چند دقیقهای بود که مداد را روی کاغذ نگه داشته بود، اما هیچ خطی نمیکشید.
فکرش جای دیگری بود.
همکارش آرام وارد اتاق شد.
«مانلی؟»
او به خودش آمد.
«جان؟»
«از صبح سه بار اسم رنگها رو اشتباه گفتی. حالت خوبه؟»
مانلی خندید.
«خستهام، همین.»
همکارش با لبخند گفت:
«خب امروز زودتر برو خونه.»
مانلی سر تکان داد.
اما خودش میدانست...
خستگی تنها دلیلش نبود.
---
شب...
اعضا بعد از تمام شدن برنامه، برای شام دور یک میز جمع شدند.
جین طبق معمول داشت همه را میخنداند.
جونگکوک و جیمین سر به سر هم میگذاشتند.
جیهوپ از غذا تعریف میکرد.
نامجون نگاهی به تهیونگ انداخت.
«امروز خیلی ساکتی.»
تهیونگ لیوان آب را روی میز گذاشت.
«فقط خستهام.»
نامجون لبخند زد.
«مطمئنی؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
---
بعد از شام...
او تنها به بالکن اتاق رفت.
نسیم خنکی میوزید.
چراغهای شهر از دور دیده میشدند.
گوشیاش را بیرون آورد.
چند لحظه فکر کرد.
بعد از منظرهی شب یک عکس گرفت.
برای مانلی فرستاد.
کنارش نوشت:
«امشب اینجا خیلی آرومه... ولی فکر کنم شرکت الان خیلی شلوغتر از اینجاست.»
...
چند دقیقه بعد...
مانلی پیام را دید.
لبخند زد.
شروع کرد به تایپ کردن.
> «آره... شرکت بدون شما خیلی ساکت شده.»
چند ثانیه نگاهش کرد.
پاکش کرد.
دوباره نوشت.
> «راستش...»
باز هم پاک کرد.
لبش را گاز گرفت.
آخر سر فقط نوشت:
«اینجا هم امشب آرومه. فقط زود برگردین. خسته نباشی.😊»
پیام را فرستاد.
...
ریام را که خواند...
بیاختیار لبخند زد.
«فقط زود برگردین...»
همان چند کلمه...
تمام خستگی سفر را از یادش برد.
او دوباره پیام را خواند.
و دوباره...
تا جایی که جیمین از کنار تختش رد شد و با خنده گفت:
«هیونگ...»
تهیونگ سرش را بلند کرد.
جیمین با شیطنت خندید.
«به نظرم تا برگردیم کره، اون پیام بیچاره از بس بازش کردی، خودش خسته میشه.»
تهیونگ بالش را سمتش پرت کرد.
همهی اتاق از خنده پر شد.
اما پشت آن خندهها...
تهیونگ فقط به یک چیز فکر میکرد.
اینکه فردا... بالاخره دوباره مانلی را میبیند. 🤍🌙
- ۲۰۹
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط