از من پرسید: ســیــگار را تــرک نـکردی؟؟؟ گفتـم نــه کبری

از من پرسید: ســیــگار را تــرک نـکردی؟؟؟ گفتـم نــه کبریــت را ترکــ کرده ام...ســیـگار را بـا ســیـگار روشـــــن میـکنم...
دیدگاه ها (۳۲)

در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای ...

هروقت ازکسی ناراحت شدی... یه لحظه... فقط یه لحظه... به نبودن...

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند...پیر مرد همیشه از خروپف...

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط