پارت ۲۱
پارت ۲۱
#جویی
صبح ساعت ۷ بلند شدم و یه دوش سریع گرفتم.. دلم درد میکرد ولی قابل تحمل بود . اومدم بیرون و یه چیز سبک خوردم و یه دامن بلند مشکی توری و یه بولیز سفید آستین بلند پوشیدم و یه کیف ورنی مشکی انداختم و اومدم بیرون ... دیدم ماشین دم دره و راننده پشتش نشسته بود و با دیدن من اومد بیرون یه بنز سفید ! اوف اوف چه ماشینی دلم لک زده بود برای رانندگی ... نشستم پشت ماشین ! ماشین رو خلاص کردم و میخواستم راه بیافتم که صحنه تصادف اومد جلوی چشمام ! ترسیدم و عرق سرد کردم ... الان نمیتونستم ! واقعا نمیتونستم پشت ماشین بشینم ...
من: آاااه... میشه شما رانندگی کنین من خسته ام !
راننده : با کمال میل !! بفرمایین بشینین !!
نشستم و رسیدم به کمپانی و به راننده گفتم که ماشین رو بزاره خودم برمیگردم ! رفتم توی کمپانی !
#تهیونگ
داشتم میرفتم سمت اتاق پی دی نیم که دیدمش !! وای چه جیگر شده بود هر چی بپوشه بهش میاد .. اون واقعا یه مدله !! به سرعت رفتم سمتش ...
من: جویی !!
جویی: تهیونگ !! خوبی ؟! ببینمت دیروز که رنگت سفید بود !
من: من خوووبم!! تو خودت چه طوری ؟! درد نداری !
جویی: نه ندارم ولی بعضی اوقات میگیره که اونم طبیعیه.. تهیونگ
من: بله ؟! .... جویی: به کسی نگو که تصادف کردم باشه ؟ نمیخوام کسی ناراحت بشه !
من: آآآه... دیر گفتی من دیروز به جونگ کوک گفتم ...
جویی: تهیونگ !!! چرا گفتی ؟! اونم ناراحت میشه !!! ... آآآه 😖
من: آروم باش !! ببخش دیگه از دهنم در رفت نمیخواستم بهش بگم ولی خیلی سمج بود و مجبور شدم بگم !
جویی: خب کاریه که شده !! اشکالی نداره !! من دیگه برم به کارام برسم !
#جویی
رفتم توی اتاقم و بالاخره شروع کردم کار کردن و طرح زدن ! باید طراحی میکردم ... نیاز داشتم لباس های قبلیشون رو ببینم به خاطر همین رفتم اتاق لباس هاشون !! داشتم از بین لباس هاشون میگشتم و می دیدم... طراحی های قبلی رو آنالیز میکردم یهو دیدم یکی اون پشت داشت تکون میخورد ... رفتم ببینم کیه ...
من: واااییییی.... ت...تو !!!! ه...هه!! جییییغغ!!
جیمین: یاااا نگاه اون ور کن !! عجب آدمیه!!
من: من از کجا بدونم تو لخت پشت این لباسا وایستادی !!!
جیمین: خب برو اونور حالا تا لباس بپوشم ....
رفتم اون ور وایستادم ... قلبم اومد توی دهنم !! اومد بیرون
جیمین: ت....تو چرا اینجایی هومم؟؟ ای..اینجا چرا اومدی؟؟
من: ببخشید ها ولی مثل اینکه یادت رفته من طراحم !!! اومده بودم لباس هاتون رو ببینم !!
جیمین: آاااه... یادم رفته بودم ... میگم جویی !!
من: هووم؟؟!
جیمین: باید عادت کنی !! میدونی که چی میگم !!🙄
ادامه پارت بعدی
لایک و کامنت فراموش نشه
#colorfullcoat #رمان_کت_رنگی
#جویی
صبح ساعت ۷ بلند شدم و یه دوش سریع گرفتم.. دلم درد میکرد ولی قابل تحمل بود . اومدم بیرون و یه چیز سبک خوردم و یه دامن بلند مشکی توری و یه بولیز سفید آستین بلند پوشیدم و یه کیف ورنی مشکی انداختم و اومدم بیرون ... دیدم ماشین دم دره و راننده پشتش نشسته بود و با دیدن من اومد بیرون یه بنز سفید ! اوف اوف چه ماشینی دلم لک زده بود برای رانندگی ... نشستم پشت ماشین ! ماشین رو خلاص کردم و میخواستم راه بیافتم که صحنه تصادف اومد جلوی چشمام ! ترسیدم و عرق سرد کردم ... الان نمیتونستم ! واقعا نمیتونستم پشت ماشین بشینم ...
من: آاااه... میشه شما رانندگی کنین من خسته ام !
راننده : با کمال میل !! بفرمایین بشینین !!
نشستم و رسیدم به کمپانی و به راننده گفتم که ماشین رو بزاره خودم برمیگردم ! رفتم توی کمپانی !
#تهیونگ
داشتم میرفتم سمت اتاق پی دی نیم که دیدمش !! وای چه جیگر شده بود هر چی بپوشه بهش میاد .. اون واقعا یه مدله !! به سرعت رفتم سمتش ...
من: جویی !!
جویی: تهیونگ !! خوبی ؟! ببینمت دیروز که رنگت سفید بود !
من: من خوووبم!! تو خودت چه طوری ؟! درد نداری !
جویی: نه ندارم ولی بعضی اوقات میگیره که اونم طبیعیه.. تهیونگ
من: بله ؟! .... جویی: به کسی نگو که تصادف کردم باشه ؟ نمیخوام کسی ناراحت بشه !
من: آآآه... دیر گفتی من دیروز به جونگ کوک گفتم ...
جویی: تهیونگ !!! چرا گفتی ؟! اونم ناراحت میشه !!! ... آآآه 😖
من: آروم باش !! ببخش دیگه از دهنم در رفت نمیخواستم بهش بگم ولی خیلی سمج بود و مجبور شدم بگم !
جویی: خب کاریه که شده !! اشکالی نداره !! من دیگه برم به کارام برسم !
#جویی
رفتم توی اتاقم و بالاخره شروع کردم کار کردن و طرح زدن ! باید طراحی میکردم ... نیاز داشتم لباس های قبلیشون رو ببینم به خاطر همین رفتم اتاق لباس هاشون !! داشتم از بین لباس هاشون میگشتم و می دیدم... طراحی های قبلی رو آنالیز میکردم یهو دیدم یکی اون پشت داشت تکون میخورد ... رفتم ببینم کیه ...
من: واااییییی.... ت...تو !!!! ه...هه!! جییییغغ!!
جیمین: یاااا نگاه اون ور کن !! عجب آدمیه!!
من: من از کجا بدونم تو لخت پشت این لباسا وایستادی !!!
جیمین: خب برو اونور حالا تا لباس بپوشم ....
رفتم اون ور وایستادم ... قلبم اومد توی دهنم !! اومد بیرون
جیمین: ت....تو چرا اینجایی هومم؟؟ ای..اینجا چرا اومدی؟؟
من: ببخشید ها ولی مثل اینکه یادت رفته من طراحم !!! اومده بودم لباس هاتون رو ببینم !!
جیمین: آاااه... یادم رفته بودم ... میگم جویی !!
من: هووم؟؟!
جیمین: باید عادت کنی !! میدونی که چی میگم !!🙄
ادامه پارت بعدی
لایک و کامنت فراموش نشه
#colorfullcoat #رمان_کت_رنگی
- ۲۸.۰k
- ۱۶ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط