ساعت 6صبح رسیدم آبادان هوا تاریک و روشن بود دیدم یکی رفته

ساعت 6صبح رسیدم آبادان هوا تاریک و روشن بود دیدم یکی رفته بالای دکل به دور نگاه میکنه بقیه پایین بهش میگن
بزنیم
یارو از بالا میگفت
نه نزنین
تا نیش آفتاب درومد گفت
بزنین
.
.


.
.
.
.
.
همه...
.
دیدگاه ها (۵)

خخخخخ

من جا گروه نجات بودم همونجا ولش میکردم که خوبه!!با جفت پاهم ...

ای تو روحت ملوان زبل باز یادم افتاد....بچه ک بودم وقتی اسفنا...

منو خیلیا دوست دارن...!!!!!ولی خستن حال ندارن بگن .....میفهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط