تا چشم مختار به قیافه وحشتزده حرمله افتاد به او نگاه تن
تا چشم مختار به قیافه وحشتزده حرمله افتاد، به او نگاه تندی کرد و گفت:خدای را شکر که به چنگ افتادی
مختار دستور داد: اول دو دوستش را بزن
سپس فریاد زد: دو پایش را نیز قطع کن
باز مختار صدا زد: آتش، آتش
بلافاصله، چوبهای نازکی را روی جسد انداختند و آتش زدند
شیخ طوسی، الأمالی، ۱۴۱۴ق، ص۲۳۸
مختار دستور داد: اول دو دوستش را بزن
سپس فریاد زد: دو پایش را نیز قطع کن
باز مختار صدا زد: آتش، آتش
بلافاصله، چوبهای نازکی را روی جسد انداختند و آتش زدند
شیخ طوسی، الأمالی، ۱۴۱۴ق، ص۲۳۸
- ۸۲۳
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط