پاییز رسید و خبر از مهر لبت نیست

پاییز رسید و خبر از مهر لبت نیست
در کوچه ی بن بست، صدای قدمت نیست

پاییز، هوای تو به سر می زندم باز
افسوس که دیوانه، هوایم به سرت نیست

پاییز فقط با تو قشنگ است عزیزم
بانو تو چرا قصد دگر آمدنت نیست

در باغ خزان کرده ی پاییزی قلبم
جز یادی از آن رنگ گل پیرهنت نیست

من مثل درختی که خزان کرده ز عشقت
گویا که تو هیزم شکنی و تبرت نیست
دیدگاه ها (۴)

سپردم دست چشمانت شروعِ عشقبازی رابخوان با من که محتاجم سرود ...

گرتو باشی کوچه و مهتاب میخواهم چه کار؟تشنه ی روی تو هستم آب ...

دل من اخم نکن، اخم تو پایان من استغم تو خاتمه ی چشمه ی باران...

مرا حاجت به طبیب نیستآن دم که نگاهم به نگاه چشمان زیبایت گره...

دلتنگم ای عزیز به روی نگاری‌اترو کرده‌ام به پنجره انتظاری‌ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط