حکایت ما حکایت آن خانهی قدیمی و کلنگیست که با رنگی

حکایتِ ما، حکایتِ آن خانه‌یِ قدیمی و کلنگی‌ست که با رنگی تازه، نمایِ آن را فریبنده کرده‌اند؛ از بیرون چراغانی و از درون، سقفش به تارِ مویی بند است. روزگار، زودتر از آنکه سپیدی را به موهایمان برساند، آن را به بندبندِ روحمان تزریق کرد. مشکلات، چون تازیانه‌ای بر گرده‌یِ آرزوهایمان فرود آمدند تا امروز، در آینه جوانی را ببینیم که نگاهش، سنگینیِ قرن‌ها رنج را با خود حمل می‌کند. درونِ ما، کسی عصا به دست راه می‌رود که دیگر نه نایِ اعتراض دارد و نه رمقِ رویا دیدن؛ او فقط بلد است در سکوت، شاهدِ فرو ریختنِ آجر به آجرِ جوانی‌اش باشد.
دیدگاه ها (۲)

ما عجیب‌ترین تناقضِ خلقتیم؛ نهال‌هایِ جوانی که در مغزِ استخو...

آدم‌ها تا زمانی کنارمان می‌مانند که ظرفیتِ درکِ ارتعاشاتِ وج...

زندگیِ تو، بومی‌ست که فقط قلم‌مویِ خودت حق دارد روی آن حرکت ...

ما عمری خشت بر خشت نهادیم تا پناهگاهی از رویا بسازیم، اما در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط