My angel part
My angel (part6)
تا اینکه در به صدا در اومد ..
کمی تعجب کردی
+ بله ؟
_ اومدم ببینم چیزی نیاز نداری ؟
+ نه
_ از من ناراحتی ؟
+ ناراحت ؟ ازت متنفرممم
_ الان وقت مناسبی نیست هر وقت حالت خوب بود باهم صحبت میکنیم
+ خیلی پستی خیلییی ازت متنفرم چطور انقدر بی رحمی ها ؟ درسته من خانواده ای ندارم ولی حق نداری منو از زندگیم جدا کنی هر چند که زندگیم خسته کننده و مزخرف باشهه میفهمیییی تو حق نداری زندگیمو ازم بگیری هر چقدر هم ازش متنفر باشمممم خیلی پستییی خیلیییی
_ هی اروم باش باشه ؟ وقتی اومدی بیرون باهم حرف میزنیم کوچولو
+ به من نگو کوچولو چرااا منو دزدیدی ولی انقدر باهام مهربونی چرااا به منی که تاحالا محبت ندیدم و همیشه از طرف دیگران ترد شدم بی دلیل محبت میکنی ؟ من نمیخام انقدر باهام خوب باشیی نمیخاممم …. با این کارات باعث میشی عادت کنم و از بقیه انتظار محبت داشته باشم .. و وقتی کارت باهام تموم شه و برگردم به زندگی عادیم عذاب بکشم چون دیگه کسی مثل تو نیست که بهم محبت کنه ، خیلی بدییی خیلیییی
صدای زجه و گریه های دختر مثل اتیشی بود که مرد مانند هیزمی درش میسوخت و عذاب میکشید ، با پوست و گوشت و استوخونش حرف های دختر رو درک میکرد ، حتما خیلی بهش سخت میگذره که داره گریه میکنه وگرنه دختری که مرد میشناخت حتی بعد مرگ پدر و مادرش هم ذره ای اشک نریخته بود چطور الان اینطور اشک میریخت و گریه میکرد ؟ … البته که حال مرد هم تعریفی نداشت شایدم بد تر از دختر بود … درحالی که بین دوراهی بزرگی گیر کرده بود و نمیدونست باید کدوم راه رو انتخاب کنه …
_ باشه کوچولو تو بردی ، بعد از حمومت میتونی وسایل هات رو جمع کنی و از اینجا بری فقط قبله رفتنت باید باهات صحبت کنم پس خواهش میکنم بیا اتاقم تا باهام کمی صحبت کنیم بعد میتونی بری
مرد بدون زدنه حرفه اضافه ای از اتاق خارج شد و به سمت اتاق خودش حرکت کرد ..
حدود نیم ساعتی طول کشید که از حموم خارج شدی و کارای لازم رو انجام دادی و وسایل هات رو جمع کردی و به سمت در خروجی اتاق حرکت کردی و در رو از چهارچوب فاصله دادی ، حسه عجیبی داشتی انگار در درونت صدایی میگفت که نری اما غرورت اجازه نمیداد ، از اتاق خارج شدی و به سمت اتاق چان حرکت کردی ، تقه ای به در زدی و بعد از اجازه گرفتن وارد اتاق شدی که …..
تا اینکه در به صدا در اومد ..
کمی تعجب کردی
+ بله ؟
_ اومدم ببینم چیزی نیاز نداری ؟
+ نه
_ از من ناراحتی ؟
+ ناراحت ؟ ازت متنفرممم
_ الان وقت مناسبی نیست هر وقت حالت خوب بود باهم صحبت میکنیم
+ خیلی پستی خیلییی ازت متنفرم چطور انقدر بی رحمی ها ؟ درسته من خانواده ای ندارم ولی حق نداری منو از زندگیم جدا کنی هر چند که زندگیم خسته کننده و مزخرف باشهه میفهمیییی تو حق نداری زندگیمو ازم بگیری هر چقدر هم ازش متنفر باشمممم خیلی پستییی خیلیییی
_ هی اروم باش باشه ؟ وقتی اومدی بیرون باهم حرف میزنیم کوچولو
+ به من نگو کوچولو چرااا منو دزدیدی ولی انقدر باهام مهربونی چرااا به منی که تاحالا محبت ندیدم و همیشه از طرف دیگران ترد شدم بی دلیل محبت میکنی ؟ من نمیخام انقدر باهام خوب باشیی نمیخاممم …. با این کارات باعث میشی عادت کنم و از بقیه انتظار محبت داشته باشم .. و وقتی کارت باهام تموم شه و برگردم به زندگی عادیم عذاب بکشم چون دیگه کسی مثل تو نیست که بهم محبت کنه ، خیلی بدییی خیلیییی
صدای زجه و گریه های دختر مثل اتیشی بود که مرد مانند هیزمی درش میسوخت و عذاب میکشید ، با پوست و گوشت و استوخونش حرف های دختر رو درک میکرد ، حتما خیلی بهش سخت میگذره که داره گریه میکنه وگرنه دختری که مرد میشناخت حتی بعد مرگ پدر و مادرش هم ذره ای اشک نریخته بود چطور الان اینطور اشک میریخت و گریه میکرد ؟ … البته که حال مرد هم تعریفی نداشت شایدم بد تر از دختر بود … درحالی که بین دوراهی بزرگی گیر کرده بود و نمیدونست باید کدوم راه رو انتخاب کنه …
_ باشه کوچولو تو بردی ، بعد از حمومت میتونی وسایل هات رو جمع کنی و از اینجا بری فقط قبله رفتنت باید باهات صحبت کنم پس خواهش میکنم بیا اتاقم تا باهام کمی صحبت کنیم بعد میتونی بری
مرد بدون زدنه حرفه اضافه ای از اتاق خارج شد و به سمت اتاق خودش حرکت کرد ..
حدود نیم ساعتی طول کشید که از حموم خارج شدی و کارای لازم رو انجام دادی و وسایل هات رو جمع کردی و به سمت در خروجی اتاق حرکت کردی و در رو از چهارچوب فاصله دادی ، حسه عجیبی داشتی انگار در درونت صدایی میگفت که نری اما غرورت اجازه نمیداد ، از اتاق خارج شدی و به سمت اتاق چان حرکت کردی ، تقه ای به در زدی و بعد از اجازه گرفتن وارد اتاق شدی که …..
- ۵.۲k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط