ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۱۲ (بخش اول)
یک هفته از برگشتن تهیونگ گذشت.
کبودی صورتش کمکم داشت خوب میشد. لب پایینش هنوز کمی ورم داشت. اما میتوانست لبخند بزند. نه لبخند سرد مافیایی. لبخند واقعی. لبخندی که جونگ کوک توی چشمهایش میدید.
می-سوک هر روز قویتر میشد. دیگر میتوانست توی باغ قدم بزند. گاهی تنها. گاهی با تهیونگ. گاهی با جونگ کوک.
یک روز بعدازظهر، تهیونگ جونگ کوک را برد پشت بام.
از بالا، شهر زیر پاشون بود. کوچک. آرام. دور از همه چیز.
تهیونگ سیگار برگ روشن کرد. «میدونم مدرکها رو فرستادی به بازرس لی.»
جونگ کوک نگاهش کرد. «کی بهت گفت؟»
«خودش زنگ زد. گفت مدارک کافیه. فقط یه چیز کم داره.»
«چی؟»
تهیونگ به دود سیگار برگ نگاه کرد. «شهادت من. اگه من شهادت بدم، پدرم تا آخر عمر میمونه زندان.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «میخوای شهادت بدی؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد. «نمیدونم. اون مرد پدر من نیست. ولی من توی خونهاش بزرگ شدم. با اسمش. با پولش. با اسلحهاش.»
«این به این معنی نیست که اون آدم خوبیه.»
تهیونگ برگشت نگاهش کرد. «تو چی کار میکردی جای من؟»
جونگ کوک لبخند زد. «من که همیشه کار درست رو بلد نیستم. اگه بلد بودم، الان اینجا نبودم.»
تهیونگ خندید. «یعنی پشیمونی؟»
«نه. حتی یک درصد.»
پارت ۱۲ (بخش اول)
یک هفته از برگشتن تهیونگ گذشت.
کبودی صورتش کمکم داشت خوب میشد. لب پایینش هنوز کمی ورم داشت. اما میتوانست لبخند بزند. نه لبخند سرد مافیایی. لبخند واقعی. لبخندی که جونگ کوک توی چشمهایش میدید.
می-سوک هر روز قویتر میشد. دیگر میتوانست توی باغ قدم بزند. گاهی تنها. گاهی با تهیونگ. گاهی با جونگ کوک.
یک روز بعدازظهر، تهیونگ جونگ کوک را برد پشت بام.
از بالا، شهر زیر پاشون بود. کوچک. آرام. دور از همه چیز.
تهیونگ سیگار برگ روشن کرد. «میدونم مدرکها رو فرستادی به بازرس لی.»
جونگ کوک نگاهش کرد. «کی بهت گفت؟»
«خودش زنگ زد. گفت مدارک کافیه. فقط یه چیز کم داره.»
«چی؟»
تهیونگ به دود سیگار برگ نگاه کرد. «شهادت من. اگه من شهادت بدم، پدرم تا آخر عمر میمونه زندان.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «میخوای شهادت بدی؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد. «نمیدونم. اون مرد پدر من نیست. ولی من توی خونهاش بزرگ شدم. با اسمش. با پولش. با اسلحهاش.»
«این به این معنی نیست که اون آدم خوبیه.»
تهیونگ برگشت نگاهش کرد. «تو چی کار میکردی جای من؟»
جونگ کوک لبخند زد. «من که همیشه کار درست رو بلد نیستم. اگه بلد بودم، الان اینجا نبودم.»
تهیونگ خندید. «یعنی پشیمونی؟»
«نه. حتی یک درصد.»
- ۹۹۷
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط