من انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را بیاد دارم که

من انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را بیاد دارم که

در غروب آنها در خیابان، از تنهایی گریستیم ما نه آواره بودیم، نه غریب …

اما این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت

می گفتند از کودکی به ما که زمان باز نمی گردد…

اما نمی دانم چرا…

این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند!
دیدگاه ها (۱)

نـمـى دانـم بعد تو چـه بــر سـرم آمده !...كه بــعـد از رفـتـ...

سیاسی اجتماعی

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

لجاجت این جماعت با حزب اللهی ها ریشه اش کجاست؟ لجاجت این جما...

نمی‌شود از ڪنارِ گذشته رد شدفقط چون سال‌ها از آن گذشته استبع...

ملتی که سنگر را خالی نکردبسم الله الرحمن الرحیمدویست شب گذشت...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑨_بخش دوم_هیچکس حال نمک ریختن یا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط