⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p76
شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.
باد آروم از بین پنجره‌های بلند می‌گذشت و شعله‌ی شمع‌های اتاق کار جیمین رو می‌لرزوند.
اتاق بزرگ بود، دیوارهای سنگی، قفسه‌های پر از کتاب و نقشه‌های قدیمی، و میزی چوبی که روی اون چند طومار باز مونده بود.
در بسته شد.
جیمین شنلش رو روی پشتی صندلی انداخت و چند لحظه همون‌جا ایستاد.
صدای آقای هوانگ هنوز توی ذهنش می‌پیچید.
«فکر می‌کنی تا کی می‌تونی پنهانش کنی؟»
جیمین آروم چشم‌هاش رو بست.
«تا وقتی مجبور نشم حقیقت رو به کسی بگم...»
به سمت قفسه‌ی انتهای اتاق رفت.
کتاب قطوری رو بیرون کشید.
اما چیزی که پشت اون پنهان شده بود، کتاب نبود.
جعبه‌ای چوبی و قدیمی.
قفلش رو باز کرد.
داخل جعبه...
تکه‌ای پارچه‌ی سفید قرار داشت.
روی پارچه، همون نشونه ای که روی مچ دست نینا بود، با نخ نقره‌ای دوخته شده بود.
جیمین با انگشت روی اون کشید و لمسش کرد.
سال‌ها بود که دنبال این نشونه می‌گشت.
سال‌ها...
نه برای به دست آوردنش.
برای اینکه زودتر از بقیه پیدایش کند.
در همین لحظه، صدای تقه‌ای به در خورد.
«بفرمایید.»
در باز شد.
یونجی سرش رو داخل آورد.
«ببخشید که مزاحم شدم.»
جیمین سریع درِ جعبه رو بست.
«چیزی شده؟»
یونجی چند قدم جلو اومد.
«نینا خوابش برده.»
جیمین فقط سر تکون داد.
یونجی مکث کرد.
بعد با احتیاط گفت:
«از وقتی اومده... خیلی کمتر می‌ترسه.»
جیمین نگاهش کرد.
«منظورت؟»
«امشب توی باغ... وقتی داشت درباره‌ی شما حرف می‌زد، فهمیدم دیگه مثل روز اول بهتون نگاه نمی‌کنه.»
چند ثانیه سکوت شد.
یونجی لبخند محوی زد.
«هنوز بهتون اعتماد کامل نداره... ولی دیگه ازتون متنفر هم نیست.»
جیمین نگاهش رو از اون گرفت.
«این براش امن‌تره.»
«برای اون... یا برای شما؟»

جیمین جوابی نداد.
یونجی که فهمید بیشتر از این نباید بپرسد، آروم تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت.
در که بسته شد، جیمین دوباره جعبه رو باز کرد.
نگاهش روی نشان دوخته‌شده موند.
آروم، اون‌قدر آروم که انگار فقط خودش باید بشنوه، گفت:
«تو قرار نیست دروازه رو باز کنی...»
نفسش رو بیرون داد.
«من نمی‌ذارم کسی ازت استفاده کنه.»
و این، اولین حقیقتی بود که هیچ‌کس جز خودش از اون خبر نداشت.
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط