پلیس در آستانه مافیا پارت

پلیس در آستانه مافیا پارت 14
ویو سنا
بعد از اون قضیه نشستم کلی گریه کردم
چرا این کارو کرد می‌تونست فقط حوله رو بزاره بره اما چرا مگه من برده اش نیستم مگه من چه فرقی با خدمتکار های دیگه دارم
چرا داره با قلب ضعیف و کوچک من این کارو می‌کنه
ازش متنفرم متنفرم چرا منو دزدید این همه دختر چرا من ؟
توی افکارم غرق شده بودم
ویو جونکوک
نشست بودم که خدمتکار یه نامه برام آورده بود نگاه که کردم از طرف پدر بزرگم بود
بهم گفته بود باید تا آخر این هفته نامزدم رو بهش نشون بدم آخه بهم گفته اگه اینکار رو نکنم
باید با جئون جنی (دخترعموش که عاشق جونکوکه اما جونکوک اونو نمی‌خواد و اکس جونکوک که بهش خیانت کرد ) من نمی‌خوام با اون ازدواج کنم پس
به یکی از خدمتکار ها گفتم که بره به ا.ت بگه امشب مهمونی داریم و باید حاضر بشه
ویو سنا
تو اتاقم نشسته بودم داشتم غروب خورشید رو از پشت پنجره نگاه میکردم . هیچ جا نمی‌تونستم برم و توی اتاق زندانی بودم درست مثل جوجه گنجشکی بودم که زندانی شده بود راهی برای آزادی و پرواز نداشت
تو فکر رو خیالاتم بودم که خدمتکار وارد اتاقم شد دستش چند تا لباس مجلسی و شیک بود داشتم به لباس ها نگاه میکردم که گفت
خدمتکار: ارباب اینا رو دادن که امتحان کنید و هر کدوم دوست داشتید برای امشب بپوشید
سنا: مگه امشب چه خبره
خدمتکار: امشب به یه مهمونی دعوت شدین که پدر بزرگ ارباب تدارک دیدن
بعد کلی توضیح و انتخاب لباس از اتاق رفت اون بهم گفت که باید توی مراسم به جونکوک بگم ددی
بهم گفت هر کاری که اون بگه رو انجام باید بدم و اونجا باید به عنوان نامزد جونکوک حضور داشته باشم

حمایت یادتون نره 😭❤️
دیدگاه ها (۰)

پلیس در آستانه مافیا پارت 13ویو سنا آمد داخل و در هم پشت سرش...

پلیس در آستانه مافیا پارت 12 ویو جونکوک به دکتر گفتم بیاد بع...

پلیس در آستانه مافیا پارت 11ویو سنا کار هارو انجام دادم رفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط