پارت ۱۲
پارت ۱۲
اون لبخند لعنتیش تا ساعتها از ذهنم بیرون نرفت.
حتی وقتی جونگکوک از کافه رفت…
بازم تصویرش توی سرم مونده بود.
و این خیلی بد بود.
چون من دقیقاً میدونستم آدمایی مثل اون، آخرش قلب آدمو میشکنن.
*:
— ا/ت؟
+:
— هوم؟
جیوو با چشمهای ریز شده نگام کرد.
*:
— تو الان پنج دقیقهست داری به یه لیوان خالی زل میزنی.
به خودم اومدم.
لعنتی.
+:
— خستهم.
*:
— نه عزیزم، تو soft شدی.
اخم کردم.
+:
— این اصطلاحات تیکتاکیتو جمع کن.
جیوو خندید و اومد کنارم روی صندلی نشست.
*:
— ولی جدی… مراقب باش.
نگاش کردم.
برخلاف همیشه، این بار نمیخندید.
*:
— اون آدم عادی نیست.
آروم گفتم:
+:
— میدونم.
*:
— پس چرا هنوز وقتی میاد اینجوری نگاش میکنی؟
جوابی نداشتم.
چون خودمم نمیدونستم.
شاید چون برای اولین بار یکی پیدا شده بود که پشت سردی و شوخیهامو میدید.
و شاید چون ته نگاه جونگکوک، یه تنهایی وحشتناک بود که دلم میخواست آرومش کنم.
و این دقیقاً همون چیزی بود که میتونست نابودم کنه.
---
شب شده بود و من تازه از حموم اومده بودم بیرون.
موهام هنوز خیس بودن و هودی گشادم تا نصف دستامو پوشونده بود.
داشتم برای خودم نودل درست میکردم که صدای ویبره گوشی اومد.
شماره ناشناس.
اخم کردم.
چند ثانیه نگاهش کردم و بعد جواب دادم.
+:
— بله؟
چند لحظه سکوت بود.
بعد…
-:
— خواب بودی؟
قلبم فوراً شناختش.
جونگکوک.
و بدتر از همه این بود که صدای بم و خستهش توی تلفن…
از نزدیکم خطرناکتر بود.
+:
— تو از کجا شماره منو آوردی؟!
خیلی آروم گفت:
-:
— سخت نبود.
+:
— این اصلاً آرومکننده نیست، میدونی؟
صدای خفه خندهش اومد.
و من رسماً دیوونه شدم چون فهمیدم عاشق صدای خندیدنش شدم.
لعنت.
+:
— چرا زنگ زدی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
اونقدر که فکر کردم شاید قطع شده.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— نمیدونم.
پلک زدم.
+:
— چی؟
-:
— فقط… خواستم صداتو بشنوم.
قلبم.
رسماً.
ایستاد.
دستم ناخودآگاه محکمتر دور گوشی رفت.
و مغزم داشت جیغ میزد:
«فرار کن ا/ت.»
ولی قلبم؟
احمقتر از این حرفا بود.
سعی کردم عادی حرف بزنم.
+:
— تو همیشه اینجوری با دخترا حرف میزنی؟
جونگکوک خیلی آروم جواب داد:
-:
— نه.
و نمیدونستم چرا همون یه «نه» از هر اعترافی بدتر بود.
رفتم کنار پنجره و به چراغای شهر خیره شدم تا شاید قلبم آروم شه.
+:
— پس الان کجایی آقای مرموز؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد صدای فندک اومد.
اخم کردم.
+:
— باز سیگار؟
جونگکوک نفس آرومی بیرون داد.
-:
— روز سختی بود.
اون لحن خستهش یه جوری دلمو فشرد.
بیاختیار آروم گفتم:
+:
— کاش نمیکشیدی.
سکوت.
فقط صدای نفسهاش پشت تلفن.
و بعد…
-:
— اگه بگی نکشم، نمیکشم.
چشمام آروم بسته شد.
نه بخاطر فلرت.
نه بخاطر حرف قشنگ.
بخاطر اینکه لحنش واقعی بود.
انگار واقعاً حاضر بود بخاطر من کنار بذاره.
و این ترسناک بود.
چون آدمایی مثل جونگکوک…
وقتی یکی براشون مهم بشه، زیادی عمیق میشن.
اون لبخند لعنتیش تا ساعتها از ذهنم بیرون نرفت.
حتی وقتی جونگکوک از کافه رفت…
بازم تصویرش توی سرم مونده بود.
و این خیلی بد بود.
چون من دقیقاً میدونستم آدمایی مثل اون، آخرش قلب آدمو میشکنن.
*:
— ا/ت؟
+:
— هوم؟
جیوو با چشمهای ریز شده نگام کرد.
*:
— تو الان پنج دقیقهست داری به یه لیوان خالی زل میزنی.
به خودم اومدم.
لعنتی.
+:
— خستهم.
*:
— نه عزیزم، تو soft شدی.
اخم کردم.
+:
— این اصطلاحات تیکتاکیتو جمع کن.
جیوو خندید و اومد کنارم روی صندلی نشست.
*:
— ولی جدی… مراقب باش.
نگاش کردم.
برخلاف همیشه، این بار نمیخندید.
*:
— اون آدم عادی نیست.
آروم گفتم:
+:
— میدونم.
*:
— پس چرا هنوز وقتی میاد اینجوری نگاش میکنی؟
جوابی نداشتم.
چون خودمم نمیدونستم.
شاید چون برای اولین بار یکی پیدا شده بود که پشت سردی و شوخیهامو میدید.
و شاید چون ته نگاه جونگکوک، یه تنهایی وحشتناک بود که دلم میخواست آرومش کنم.
و این دقیقاً همون چیزی بود که میتونست نابودم کنه.
---
شب شده بود و من تازه از حموم اومده بودم بیرون.
موهام هنوز خیس بودن و هودی گشادم تا نصف دستامو پوشونده بود.
داشتم برای خودم نودل درست میکردم که صدای ویبره گوشی اومد.
شماره ناشناس.
اخم کردم.
چند ثانیه نگاهش کردم و بعد جواب دادم.
+:
— بله؟
چند لحظه سکوت بود.
بعد…
-:
— خواب بودی؟
قلبم فوراً شناختش.
جونگکوک.
و بدتر از همه این بود که صدای بم و خستهش توی تلفن…
از نزدیکم خطرناکتر بود.
+:
— تو از کجا شماره منو آوردی؟!
خیلی آروم گفت:
-:
— سخت نبود.
+:
— این اصلاً آرومکننده نیست، میدونی؟
صدای خفه خندهش اومد.
و من رسماً دیوونه شدم چون فهمیدم عاشق صدای خندیدنش شدم.
لعنت.
+:
— چرا زنگ زدی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
اونقدر که فکر کردم شاید قطع شده.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— نمیدونم.
پلک زدم.
+:
— چی؟
-:
— فقط… خواستم صداتو بشنوم.
قلبم.
رسماً.
ایستاد.
دستم ناخودآگاه محکمتر دور گوشی رفت.
و مغزم داشت جیغ میزد:
«فرار کن ا/ت.»
ولی قلبم؟
احمقتر از این حرفا بود.
سعی کردم عادی حرف بزنم.
+:
— تو همیشه اینجوری با دخترا حرف میزنی؟
جونگکوک خیلی آروم جواب داد:
-:
— نه.
و نمیدونستم چرا همون یه «نه» از هر اعترافی بدتر بود.
رفتم کنار پنجره و به چراغای شهر خیره شدم تا شاید قلبم آروم شه.
+:
— پس الان کجایی آقای مرموز؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد صدای فندک اومد.
اخم کردم.
+:
— باز سیگار؟
جونگکوک نفس آرومی بیرون داد.
-:
— روز سختی بود.
اون لحن خستهش یه جوری دلمو فشرد.
بیاختیار آروم گفتم:
+:
— کاش نمیکشیدی.
سکوت.
فقط صدای نفسهاش پشت تلفن.
و بعد…
-:
— اگه بگی نکشم، نمیکشم.
چشمام آروم بسته شد.
نه بخاطر فلرت.
نه بخاطر حرف قشنگ.
بخاطر اینکه لحنش واقعی بود.
انگار واقعاً حاضر بود بخاطر من کنار بذاره.
و این ترسناک بود.
چون آدمایی مثل جونگکوک…
وقتی یکی براشون مهم بشه، زیادی عمیق میشن.
- ۷۱
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط