(فردا صبح )

(فردا صبح )
دیانا:از خواب پاشدم تو بغل ارسلان بودم خودمو جدا کردم و رفتم حموم یه دوش گرفتم و رفتم یه هودی بالا نافی بنفش با یه شلوارک بنفش هم پوشیدم موهامو سوسکی زدم و رفتم آشپزخونه و صبحانه رو آماده کردم اما هنوز ارسلان خواب بود رفتم تو اتاق و ارسلان رو صدا کردم

ارسلان:دیانا ترو خدا ولم کن
دیانا:پاشوووو
ارسلان:بابا بزار یه روز بخوابم
دیانا:پاشو عزیزم امشب مامانم اینا میان خونه هم کثیفه کلی کار داریم پاشو
ارسلان:فقط ۵ دقیقه دیگه
دیانا:ارسلانننن(با جیق )
ارسلان:اوکی دیانا چرا جیق میزنی پاشدم اه
دیانا:زود بیا صبحانه
ارسلان:اوکی
(بعد از صبحانه )
دیانا:ارسلان اول باید خونه رو تمیز کنیم
ارسلان:باشه
دیانا:ببین من خونه رو تمیز میکنم فقط تو جارو بزن
ارسلان:باشه
دیانا:شروع کردم به تمیز کردن پذیرایی و ارسلان هم جارو کشید و من رفتم تو آشپزخونه و بعد از تمیز شدن ارسلان جارو کشید

ارسلان:همه جا تمیز شد
دیانا:نه
ارسلان:چی
دیانا:حیاط و گلدونا یادت رفته
ارسلان:بریم
دیانا:بریم
ارسلان:رفتیم تو حیاط و تمیز کردیم و دیانا هم گلدونا رو گذاشت
دیانا:تموم شد
ارسلان:آخيش
دیانا:ارسلان
ارسلان:جانم
دیانا:الان که تقریبا ساعت ۶ عصر هس میشه بریم بام
ارسلان:باشه برو حاضر شو
دیانا:مرسی ... رفتم اتاق و یه لباس گرم پوشیدم و یه کلاه
ارسلان:بریم
دیانا:اوم
......

لایک ها به ده برسه پارت بعدی رو میزارم
دیدگاه ها (۰)

ارسلان:از خونه خارج شدیم دیانا:ارسلان ارسلان:جانم دیانا:ماما...

بچه ها ببخشید این پارت ۴۱ هستش اشتباهی شده

سلام

ارسلان:خوابیدم و دیانا رو انداختم رو خودم دیانا:چیکار میکنی ...

رمان مثلث عشقی

#قمار_سرنوشت پارت¹⁸و موهاش رو نوازش کردم که چشماش رو باز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط