Part

Part⁸⁶
آسیه: خواست منو ببوسه که یهو با صدای آنیسا که از توی اتاقش داد میزد و منو صدا می‌کرد به خودمون اومدیم
صدای دوروکو شنیدم که آروم زمزمه کنان داشت غر می‌زد

دوروک‌: داشتم میبوسیدمش🤩
داشتم با خواسته خودش دوباره مال خودم میکردمش اما یهو با صدای پرنسس خودم.. دختر خودم.. که از توی اتاقش داد میزد و آسیه رو صدا می‌کرد نزاشت باباش مامانشو ببوسه😩🤦🏻‍♀️ و از هم جدا شدیم🤦🏼‍♂️😔

دوروک‌: ای...ای بابا آخه دختر الان وقت گیر آوردی میزاشتی یه وقت دیگه
اوف... اوففففففف🤦🏼‍♂️😩

آسیه: اااااااااممم.. بیا... بیا سریع اینو تنت.. تنت کنم برم ببینم چی میخواد🙄
استرس گرفته بودم حرکاتم دست خودم نبود
وقتی داشتم دکمه های لباسشو میبستم هی چشمام ناخودآگاه به چشمای آبیش خیره می‌شد اما یهو به دستام خیره می‌شدم که سریع کارمو انجام بدمو برم
خیلخب تموم شد من برم دیگه

دوروک‌: آسیه

آسیه: برگشتم به پشت سر
هوم

دوروک‌: ممنون

آسیه سرمو به نشونه خواهش میکنم تکون دادم و درو پشت سرم بستم و نفس عمیقی کشیدم😌
از یه خیلی خوشحال شدم قلبم تند تند میزد که داشتم کم کم به دوروک‌ نزدیک می‌شدم اما از یه طرف عقلم بهم میگفت هنوز زوده
اینارو کنار گذاشتم و رفتم پیش آنیسا
دیدگاه ها (۵)

هلو دوستان اینجا رمان عشق تا اخر عمر را میزاریم رمان درباره ...

از خنده جر میخوری رمانشو بخونی خیلی باحاله

Part⁸⁵آسیه: دوروک‌ دربیار دیر شد😒فک کنم حرکاتم دست خودم نبود...

Part⁸⁴آسیه: رفتم بالا دیدم هنوز آماده نیستدوروک!تو که هنوز آ...

بازگشت بی نام

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم #پارت18---------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط