فردا صبح با چشمایی که دورشون از کم خوابی کبود شده بود جور
فردا صبح با چشمایی که دورشون از کم خوابی کبود شده بود جوری که هر کی میدید فکر میکرد کتک خوردم... از خواب بلند شدم ..
دیشب برخلاف چند شب پیش اصلا خوب نخوابیده بودم برای همین درست مثل روحای سرگردون بودم ...
رفتم سمت یخچال و یکدونه بیسکویت برداشتم و لباس کردم تا برم سر کار ...
خدا رو شکر لارا خواب بود و از این بابت خوشحال بودم که قیافه روح مانند. منو ندیده ...
وارد شرکت که شدم دیدم چند تا فرد مشغول وصل کردن بنر بزرگی به دیوار شرکتن ...
کنجکاو شده بودم که ببینم چیه ..
رفتم و کنار دیوار وایستادم تا بنر نصب بشه و من بتونم نوشته های داخلش رو بخونم ...
توی حال خودم بودم که با شنیدن صدای کانگ سو ب خودم اومدم و مثل کسی که صورتش با آب داغ سوخته باشه به کانگ سو نگاه کردم :«
کانگ سو:« سلام...
آ.ت :« عه! سلا..م
کانگ سو:« صورتت چرا قرمز شده ؟! اتفاقی افتاده؟!
آ.ت:« چ..ی ن..ه فقط یکم سردمه همین
««امواجی از تعجب رو توی چشمای کانگ سو میتونستم به طور واضح ببینم ...
و همزمان میتونستم داغی لپامو که انگار روی حرارت داشتن اپز میشدن رو هم حس میکردم ...
اونقدر تپش قلب گرفته بودم و گونه هام سرخ شده بودن که یادم رفته بود بنر رو بخونم برای همین با تعظیم برای کانگ سو رفتم تا سوار آسانسور بشم و برم سر کار....
دیگه داشت اعصابم از دست خودم خورد میشد ...
از دست این قلب لامصبم که فقط تپیدن بلد بود
دلم میخاست سینه ام رو چاک بدم و قلبم رو از سینه ام بکشم بیرون ....
احساس کردم صورتم از اعصبانیت داغ کرده برای همین با اجازه از ریسم از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت حیاط شرکت که خیلی سرسبز بود تا یکم آروم بشم .....
آ.ت تو نباید عاشق بشی حتی اگه قلبت بخواد ...
تو ی بار به حرف قلبت گوش کردی و این حرف مسخره دلت رو که میگفت عشق مثل رویا شیرینه و تمام پسرا شاهزاده با کالسکه طلایی ان رو باور کردی ...
الان دیگه نباید اون حرفو گوش بدی باید ب جاش ب حرف مغزت که خیلی وقته داره تو رو راهنمایی میکنه گوش بدی ...
عشق برای تو شومه...
دوباره و دوباره تمام این حرفارو مثل هر روز و هر ساعت با خودم تکرار کردم
مغزم در حال تلقین به اینکه عاشق نشم بود ولی دلم همچنان میتپید و سعی میکرد توی این محاکمه از مغزم پیشی بگیره و حرف خودش رو ک عشق مثل رویاست بهم تحمیل کنه ...
مثل همیشه با صدای گوشیم رشته افکارم بهم خورد و محاکمه قلب و مغزم برای چند لحظه ای خاموش شد ...
آ.ت:« الو سلام ! چیشده خانم پارک
خانم پارک:« سلام آ.ت شی زودتر بیا دفتر ریس جلسه گذاشته ...
افکارم رو توی همون حیاط تنها گذاشتم و ب سمت اتاق ریس حرکت کردم
وقتی رسیدم همه اومده بودن و انگار منتظر من بودن تا شروع کنن برای همین عذر خواهی کردم و نشستم کنار خانم پارک ...
ریس:« همونطور که کارکنان قدیمی اینجا میدونن ما هر ساله ب مناسبت سالگرد شرکت جشن میگیریم و قراره روز سه شنبه همین هفته اون جشن رو برگزار کنیم ... پس ازتون میخام چیزی کم نزارید و تمام تلاشتون رو. برای فراهم سازی مقدمات انجام بدید...
«««عالی شد! همینو کم داشتم ... حالا باید علاوه بر کارای شرکت و با این بی حوصلگیم شرکت ب این بزرگی رو هم تزیین کنم »»»
حرفای ریس که تموم شد همه شروع کردن به رفتن و انکار هیچکی خوشحال نبود درست مثل من .... چون هیچکی حوصله تزیین کردن این شرکتو نداشت .
دیشب برخلاف چند شب پیش اصلا خوب نخوابیده بودم برای همین درست مثل روحای سرگردون بودم ...
رفتم سمت یخچال و یکدونه بیسکویت برداشتم و لباس کردم تا برم سر کار ...
خدا رو شکر لارا خواب بود و از این بابت خوشحال بودم که قیافه روح مانند. منو ندیده ...
وارد شرکت که شدم دیدم چند تا فرد مشغول وصل کردن بنر بزرگی به دیوار شرکتن ...
کنجکاو شده بودم که ببینم چیه ..
رفتم و کنار دیوار وایستادم تا بنر نصب بشه و من بتونم نوشته های داخلش رو بخونم ...
توی حال خودم بودم که با شنیدن صدای کانگ سو ب خودم اومدم و مثل کسی که صورتش با آب داغ سوخته باشه به کانگ سو نگاه کردم :«
کانگ سو:« سلام...
آ.ت :« عه! سلا..م
کانگ سو:« صورتت چرا قرمز شده ؟! اتفاقی افتاده؟!
آ.ت:« چ..ی ن..ه فقط یکم سردمه همین
««امواجی از تعجب رو توی چشمای کانگ سو میتونستم به طور واضح ببینم ...
و همزمان میتونستم داغی لپامو که انگار روی حرارت داشتن اپز میشدن رو هم حس میکردم ...
اونقدر تپش قلب گرفته بودم و گونه هام سرخ شده بودن که یادم رفته بود بنر رو بخونم برای همین با تعظیم برای کانگ سو رفتم تا سوار آسانسور بشم و برم سر کار....
دیگه داشت اعصابم از دست خودم خورد میشد ...
از دست این قلب لامصبم که فقط تپیدن بلد بود
دلم میخاست سینه ام رو چاک بدم و قلبم رو از سینه ام بکشم بیرون ....
احساس کردم صورتم از اعصبانیت داغ کرده برای همین با اجازه از ریسم از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت حیاط شرکت که خیلی سرسبز بود تا یکم آروم بشم .....
آ.ت تو نباید عاشق بشی حتی اگه قلبت بخواد ...
تو ی بار به حرف قلبت گوش کردی و این حرف مسخره دلت رو که میگفت عشق مثل رویا شیرینه و تمام پسرا شاهزاده با کالسکه طلایی ان رو باور کردی ...
الان دیگه نباید اون حرفو گوش بدی باید ب جاش ب حرف مغزت که خیلی وقته داره تو رو راهنمایی میکنه گوش بدی ...
عشق برای تو شومه...
دوباره و دوباره تمام این حرفارو مثل هر روز و هر ساعت با خودم تکرار کردم
مغزم در حال تلقین به اینکه عاشق نشم بود ولی دلم همچنان میتپید و سعی میکرد توی این محاکمه از مغزم پیشی بگیره و حرف خودش رو ک عشق مثل رویاست بهم تحمیل کنه ...
مثل همیشه با صدای گوشیم رشته افکارم بهم خورد و محاکمه قلب و مغزم برای چند لحظه ای خاموش شد ...
آ.ت:« الو سلام ! چیشده خانم پارک
خانم پارک:« سلام آ.ت شی زودتر بیا دفتر ریس جلسه گذاشته ...
افکارم رو توی همون حیاط تنها گذاشتم و ب سمت اتاق ریس حرکت کردم
وقتی رسیدم همه اومده بودن و انگار منتظر من بودن تا شروع کنن برای همین عذر خواهی کردم و نشستم کنار خانم پارک ...
ریس:« همونطور که کارکنان قدیمی اینجا میدونن ما هر ساله ب مناسبت سالگرد شرکت جشن میگیریم و قراره روز سه شنبه همین هفته اون جشن رو برگزار کنیم ... پس ازتون میخام چیزی کم نزارید و تمام تلاشتون رو. برای فراهم سازی مقدمات انجام بدید...
«««عالی شد! همینو کم داشتم ... حالا باید علاوه بر کارای شرکت و با این بی حوصلگیم شرکت ب این بزرگی رو هم تزیین کنم »»»
حرفای ریس که تموم شد همه شروع کردن به رفتن و انکار هیچکی خوشحال نبود درست مثل من .... چون هیچکی حوصله تزیین کردن این شرکتو نداشت .
- ۵۸۷
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط