لیا : نه خبری از تالار لباس عروس دوماد یا دعوت نامه و این
لیا : نه خبری از تالار لباس عروس دوماد یا دعوت نامه و اینا نیست ما توی یه تالار کوچیک بدونه لبس عروس و بدونه هیچ گونه مهون مافیایی عقد میکنیم و تمام
کوک : منم موافقم
بابابزرگ : قرار نیست شما موافق باشین مهم حرف منه
لیا : بابابزرگ همین که به حرفت گوش میدم و عقد میکنیم از سمتم زیاده و ما فقط داریم احترامات رو نگه می آریم پس از حدت نگزر و رو خط قرمزامون پا نزار
بای کوک : لیا راست میگه بابا اینا همین که دارن عقد میکنن و ما رو حرفت چیزی نمیگیم خودش کلیه و بخاطره احترام و نون و نمیکیه باهم خوردیم
مامان کوک : راست میگه بابا این دوتا جون معروفن مشهورن ما همین الانشم داریم باایندشون بازی میکنیم حالا خدا رو شکر قبول کردن که ازدواج کنن بیا یه بار به حرفشون گوش بده
بابابزرگ : باشه ولی تاریخ ازدواج همچنان هم همونه
لیا : ولی بابابزرگ امروز جامعهست
بابابزرگ : پس چهار روز بعد عقد میکنین
کوک : چیییییی ؟ چهار روز بعد نه نمیشه
بابابزرگ : باشه پس همین فردا عقد میکنین
لیا : نه نه نه همون سهشنبه
بابابزرگ : خوبه پس بریم سر شام
رفتیم شام بخوریم سر شما داشتیم توی گروه حرف میزدیم که مامان کوک از هممون پرسید
مامان کوک : بچه ها چیزی شده
لیا : نه خاله
داشتیم چت میکردیم که مینا نوشت
" الان خیلی بهمون مشکوکن بعد از شام بیاین اتاق من "
وقتی شام خوردیم مینا بلد شد رفت سمت پله ها بعد از دو سه دقیقه لیام رفت و بعدش من و کوک باهم بلند شدیم و رفتیم
وقتی رسیدیم رفتیم تو اتاق مینا
مینا : واییییییییییی حالا میخواین چی کار کنین
لیا : نمیدونم مینا واقعا نمیدونم
کوک : به نظرتون واقعا باید این کار روکنیم
لیا : وای من هنوز بیستو چهار سالمه 😟
مینا : یه چیزی بگم منو جر نمیدین
لیا : بگوووووو
مینا : شما دوتا واقعا به هم میاین 😈
لیا : میناااااا
کوک : مینا میزنم تا
مینا : ببخشید ببخشید 😂
لیام : واااااا چیه راست میگه
لیا : لیام بلند میشم انقد میزنمت صدا سگ بدیا
لیام : 😂😂
کوک : پاشین بریم بخوابیم دیگههه
لیا : همم آره برین منم این جنازم دارم بی هوش میشم
لیا : لیام تو با کوک برو
لیام : پس تو چی
مینا : لیا امروز پیش من میخوابی ( ذوق فراوان )
لیا : آره اگه دوست داری
مینا : دوست دارم خیلی دوست دارم بیا بخوابیم
لیا : باشه
کوک : پسما چی
مینا : باشه شما هم بخوابین
لیام : میشه منم بخوابم ( مظلوم )
مینا : معلومه که میشه
خلاصه من و مینا وسط بودیم من پشتم لیام خوابیده بود و پشت مینا هم کوک
خلاصه خوابیدیم وووو
صبح با صدای ...
ادامه دارد
واییییییییییی خدایااااااااا
بای بای ❤️🩹🫂🧷
کوک : منم موافقم
بابابزرگ : قرار نیست شما موافق باشین مهم حرف منه
لیا : بابابزرگ همین که به حرفت گوش میدم و عقد میکنیم از سمتم زیاده و ما فقط داریم احترامات رو نگه می آریم پس از حدت نگزر و رو خط قرمزامون پا نزار
بای کوک : لیا راست میگه بابا اینا همین که دارن عقد میکنن و ما رو حرفت چیزی نمیگیم خودش کلیه و بخاطره احترام و نون و نمیکیه باهم خوردیم
مامان کوک : راست میگه بابا این دوتا جون معروفن مشهورن ما همین الانشم داریم باایندشون بازی میکنیم حالا خدا رو شکر قبول کردن که ازدواج کنن بیا یه بار به حرفشون گوش بده
بابابزرگ : باشه ولی تاریخ ازدواج همچنان هم همونه
لیا : ولی بابابزرگ امروز جامعهست
بابابزرگ : پس چهار روز بعد عقد میکنین
کوک : چیییییی ؟ چهار روز بعد نه نمیشه
بابابزرگ : باشه پس همین فردا عقد میکنین
لیا : نه نه نه همون سهشنبه
بابابزرگ : خوبه پس بریم سر شام
رفتیم شام بخوریم سر شما داشتیم توی گروه حرف میزدیم که مامان کوک از هممون پرسید
مامان کوک : بچه ها چیزی شده
لیا : نه خاله
داشتیم چت میکردیم که مینا نوشت
" الان خیلی بهمون مشکوکن بعد از شام بیاین اتاق من "
وقتی شام خوردیم مینا بلد شد رفت سمت پله ها بعد از دو سه دقیقه لیام رفت و بعدش من و کوک باهم بلند شدیم و رفتیم
وقتی رسیدیم رفتیم تو اتاق مینا
مینا : واییییییییییی حالا میخواین چی کار کنین
لیا : نمیدونم مینا واقعا نمیدونم
کوک : به نظرتون واقعا باید این کار روکنیم
لیا : وای من هنوز بیستو چهار سالمه 😟
مینا : یه چیزی بگم منو جر نمیدین
لیا : بگوووووو
مینا : شما دوتا واقعا به هم میاین 😈
لیا : میناااااا
کوک : مینا میزنم تا
مینا : ببخشید ببخشید 😂
لیام : واااااا چیه راست میگه
لیا : لیام بلند میشم انقد میزنمت صدا سگ بدیا
لیام : 😂😂
کوک : پاشین بریم بخوابیم دیگههه
لیا : همم آره برین منم این جنازم دارم بی هوش میشم
لیا : لیام تو با کوک برو
لیام : پس تو چی
مینا : لیا امروز پیش من میخوابی ( ذوق فراوان )
لیا : آره اگه دوست داری
مینا : دوست دارم خیلی دوست دارم بیا بخوابیم
لیا : باشه
کوک : پسما چی
مینا : باشه شما هم بخوابین
لیام : میشه منم بخوابم ( مظلوم )
مینا : معلومه که میشه
خلاصه من و مینا وسط بودیم من پشتم لیام خوابیده بود و پشت مینا هم کوک
خلاصه خوابیدیم وووو
صبح با صدای ...
ادامه دارد
واییییییییییی خدایااااااااا
بای بای ❤️🩹🫂🧷
- ۱۳۹
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط