سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۴۲
فیلیکس تقی به در اتاق تهیونگ زد و با شنیدن( بیا تو ) وارد اتاق میشه..
فیلیکس : چی شده نیومدی سر میز
تهیونگ کلافه رو تخت نشست اوفی کشید و بالشت کنارش را در اغوشش سفت گرفت...... تهیونگ. : آخه چرا اینجوری میکنه مگه من چیکارش کردم
فیلیکس: چطور باز چیشده
تهیونگ : همش تقصیره تو هستش
فیلیکس انگشت اشاره اش را سمته خودش گرفت و با چشم های گشاد تر از اینکه تهیونگ فهمیده باشه که اون خواهر گمشدش هست .... گفت ... فیلیکس: من چرا من
تهیونگ: نمیدونم خواستم یکی رو مقصر بودنم
فیلیکس: بچه پرو
تهیونگ : خوابم میاد ولی نمیتونم بخوابم
در به آرامی باز شد و فرانسیس وارد اتاق شد به دیدن اخم ها برادرش آرام سمتش رفت و کنارش رو تخت نشست
فرانسیس: چی شده برادر
تهیونگ : هیچی نیست
فرانسیس: قضیه دختر درسته ؟
تهیونگ : هیچی نیست خوابم میاد
فرانسیس: منم عاشق شدم یه عشق واقعایی
تهیونگ : خوابم میاد برین بیرون
فرانسیس دست هایش را گره زد و به سقف اتاق سفید رنگ تهیونگ خیره شد برای لحظه ای عشقش در چشم هایش ایستاد آن لبخند زیبا و موهای کوتاه اش حس کرد دست اون دختر رو گرفته به آرامی چشم هایش را بست و دست های سرد را در دست هایش سفت تر گرفت
با درد سرش چشم هایش را باز کرد درست میدید اون دست بردارش را گرفته بود ! .. ولی برادرش با ضربه محکمی زد به سره فرانسیس
با اخم دستش را گذاشت رو سرش و گفت
فرانسیس: هیییی دردم اومد
تهیونگ : یجوری میزنم که عقل از سرت بپره گمشو بیرون
صدا خنده های تو سینه ای فیلیکس اتاق را در اختیار میگیره فرانسیس دوباره در رویا اش رفت با همان فکر های و رویا پردازی که با بئاتریس داشت باز هم با برخورد رو پهلو اش و افتادن اش رو زمین چشم هایش را باز کرد
پارت ۴۲
فیلیکس تقی به در اتاق تهیونگ زد و با شنیدن( بیا تو ) وارد اتاق میشه..
فیلیکس : چی شده نیومدی سر میز
تهیونگ کلافه رو تخت نشست اوفی کشید و بالشت کنارش را در اغوشش سفت گرفت...... تهیونگ. : آخه چرا اینجوری میکنه مگه من چیکارش کردم
فیلیکس: چطور باز چیشده
تهیونگ : همش تقصیره تو هستش
فیلیکس انگشت اشاره اش را سمته خودش گرفت و با چشم های گشاد تر از اینکه تهیونگ فهمیده باشه که اون خواهر گمشدش هست .... گفت ... فیلیکس: من چرا من
تهیونگ: نمیدونم خواستم یکی رو مقصر بودنم
فیلیکس: بچه پرو
تهیونگ : خوابم میاد ولی نمیتونم بخوابم
در به آرامی باز شد و فرانسیس وارد اتاق شد به دیدن اخم ها برادرش آرام سمتش رفت و کنارش رو تخت نشست
فرانسیس: چی شده برادر
تهیونگ : هیچی نیست
فرانسیس: قضیه دختر درسته ؟
تهیونگ : هیچی نیست خوابم میاد
فرانسیس: منم عاشق شدم یه عشق واقعایی
تهیونگ : خوابم میاد برین بیرون
فرانسیس دست هایش را گره زد و به سقف اتاق سفید رنگ تهیونگ خیره شد برای لحظه ای عشقش در چشم هایش ایستاد آن لبخند زیبا و موهای کوتاه اش حس کرد دست اون دختر رو گرفته به آرامی چشم هایش را بست و دست های سرد را در دست هایش سفت تر گرفت
با درد سرش چشم هایش را باز کرد درست میدید اون دست بردارش را گرفته بود ! .. ولی برادرش با ضربه محکمی زد به سره فرانسیس
با اخم دستش را گذاشت رو سرش و گفت
فرانسیس: هیییی دردم اومد
تهیونگ : یجوری میزنم که عقل از سرت بپره گمشو بیرون
صدا خنده های تو سینه ای فیلیکس اتاق را در اختیار میگیره فرانسیس دوباره در رویا اش رفت با همان فکر های و رویا پردازی که با بئاتریس داشت باز هم با برخورد رو پهلو اش و افتادن اش رو زمین چشم هایش را باز کرد
- ۷.۹k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط