🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۲۵ | «سؤالی که جواب نداشت» 🖤
صبح روز بعد...
جیا زودتر از همیشه بیدار شد.
اولین چیزی که به ذهنش رسید، همان اسم بود.
سایا.
جیا از تخت پایین آمد و جعبهی قدیمی را دوباره باز کرد.
عکس را برداشت.
چند لحظه به چهرهی زن خیره شد.
— سایا...
بعد عکس را برگرداند و نوشتهی پایین آن را دوباره خواند.
«برای جیا... از طرف سایا»
جیا زیر لب گفت:
— چرا باید کسی برای من چیزی بنویسه، ولی من اصلاً نشناسمش؟
عکس را داخل جعبه گذاشت.
دستبند و تکه پارچه را هم برداشت و همه را داخل یک کیف کوچک گذاشت.
بعد از اتاق بیرون رفت.
وقتی وارد سالن شد، چند نفر از اعضای گروه آنجا بودند.
تهیونگ با دیدن جیا گفت:
— صبح بخیر.
جیا بدون اینکه جواب بدهد، مستقیم رفت سمتش.
— تهیونگ.
— جان؟
— یه سؤال دارم.
تهیونگ لبخند زد.
— بپرس.
جیا کیف کوچکش را روی میز گذاشت و عکس را بیرون آورد.
— تو دیشب گفتی شاید اون زن سایا باشه، درسته؟
تهیونگ عکس را نگاه کرد.
— آره.
— ولی از کجا مطمئن بشیم؟
تهیونگ کمی فکر کرد.
— مطمئن نیستیم.
جیا آه کشید.
— پس هنوز هیچچیز نمیدونیم.
نامجون که مشغول کار خودش بود، گفت:
— فعلاً فقط یک اسم و یک عکس داریم.
جیا به سمت او برگشت.
— یعنی هیچ راهی نیست بفهمیم این زن کیه؟
نامجون گفت:
— شاید باشه. ولی باید اطلاعات بیشتری پیدا کنیم.
جیا عکس را برداشت.
— من اطلاعات بیشتری دارم.
همه نگاهش کردند.
جیا دستبند و تکه پارچه را روی میز گذاشت.
— اینا هم داخل همون جعبه بودن.
جین دستبند را برداشت و با دقت نگاه کرد.
— خیلی قدیمیه.
جیا گفت:
— شاید متعلق به سایا باشه.
یونگی نگاهی به دستبند انداخت.
— شاید هم برای خودت بوده.
جیا مکث کرد.
— برای من؟
— ممکنه وقتی خیلی کوچیک بودی بهت داده شده باشه.
جیا دوباره به عکس نگاه کرد.
— پس باید بفهمیم این وسایل مال کی بوده.
همان لحظه جونگکوک وارد سالن شد.
نگاهش به وسایل روی میز افتاد.
— دوباره شروع کردید؟
جیا گفت:
— آره.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— چی رو؟
جیا عکس را برداشت.
— گذشتهی من.
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— چیزی پیدا کردی؟
جیا عکس را به او نشان داد.
— فقط اسمش رو.
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
— سایا...
جیا سریع پرسید:
— این اسم برات آشنا نیست؟
جونگکوک کمی مکث کرد.
— نه.
جیا چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
بعد عکس را پایین آورد.
— باشه.
جونگکوک پرسید:
— چرا اینقدر برات مهمه؟
جیا آرام گفت:
— چون برای اولین بار یه چیزی از گذشتهم پیدا کردم که واقعیه.
جونگکوک چیزی نگفت.
جیا وسایل را دوباره داخل کیف گذاشت.
بعد رو به همه گفت:
— من میخوام بفهمم سایا کی بوده.
تهیونگ گفت:
— پس منم کمکت میکنم.
جیا لبخند زد.
— ممنون.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما وقتی جیا از سالن بیرون رفت...
برای چند ثانیه نگاهش روی جایی ماند که عکس روی میز بود.
او هنوز هیچ چیزی نمیدانست.
نه اینکه سایا چه کسی بوده...
نه اینکه چرا اسمش کنار نام جیا آمده...
و نه اینکه این جستوجوی ساده قرار است او را به گذشتهای برگرداند که سالها از آن فرار کرده بود.
فعلاً فقط یک چیز مشخص بود:
جیا میخواست سایا را پیدا کند. 🖤📦
پارت ۲۵ | «سؤالی که جواب نداشت» 🖤
صبح روز بعد...
جیا زودتر از همیشه بیدار شد.
اولین چیزی که به ذهنش رسید، همان اسم بود.
سایا.
جیا از تخت پایین آمد و جعبهی قدیمی را دوباره باز کرد.
عکس را برداشت.
چند لحظه به چهرهی زن خیره شد.
— سایا...
بعد عکس را برگرداند و نوشتهی پایین آن را دوباره خواند.
«برای جیا... از طرف سایا»
جیا زیر لب گفت:
— چرا باید کسی برای من چیزی بنویسه، ولی من اصلاً نشناسمش؟
عکس را داخل جعبه گذاشت.
دستبند و تکه پارچه را هم برداشت و همه را داخل یک کیف کوچک گذاشت.
بعد از اتاق بیرون رفت.
وقتی وارد سالن شد، چند نفر از اعضای گروه آنجا بودند.
تهیونگ با دیدن جیا گفت:
— صبح بخیر.
جیا بدون اینکه جواب بدهد، مستقیم رفت سمتش.
— تهیونگ.
— جان؟
— یه سؤال دارم.
تهیونگ لبخند زد.
— بپرس.
جیا کیف کوچکش را روی میز گذاشت و عکس را بیرون آورد.
— تو دیشب گفتی شاید اون زن سایا باشه، درسته؟
تهیونگ عکس را نگاه کرد.
— آره.
— ولی از کجا مطمئن بشیم؟
تهیونگ کمی فکر کرد.
— مطمئن نیستیم.
جیا آه کشید.
— پس هنوز هیچچیز نمیدونیم.
نامجون که مشغول کار خودش بود، گفت:
— فعلاً فقط یک اسم و یک عکس داریم.
جیا به سمت او برگشت.
— یعنی هیچ راهی نیست بفهمیم این زن کیه؟
نامجون گفت:
— شاید باشه. ولی باید اطلاعات بیشتری پیدا کنیم.
جیا عکس را برداشت.
— من اطلاعات بیشتری دارم.
همه نگاهش کردند.
جیا دستبند و تکه پارچه را روی میز گذاشت.
— اینا هم داخل همون جعبه بودن.
جین دستبند را برداشت و با دقت نگاه کرد.
— خیلی قدیمیه.
جیا گفت:
— شاید متعلق به سایا باشه.
یونگی نگاهی به دستبند انداخت.
— شاید هم برای خودت بوده.
جیا مکث کرد.
— برای من؟
— ممکنه وقتی خیلی کوچیک بودی بهت داده شده باشه.
جیا دوباره به عکس نگاه کرد.
— پس باید بفهمیم این وسایل مال کی بوده.
همان لحظه جونگکوک وارد سالن شد.
نگاهش به وسایل روی میز افتاد.
— دوباره شروع کردید؟
جیا گفت:
— آره.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— چی رو؟
جیا عکس را برداشت.
— گذشتهی من.
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— چیزی پیدا کردی؟
جیا عکس را به او نشان داد.
— فقط اسمش رو.
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
— سایا...
جیا سریع پرسید:
— این اسم برات آشنا نیست؟
جونگکوک کمی مکث کرد.
— نه.
جیا چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
بعد عکس را پایین آورد.
— باشه.
جونگکوک پرسید:
— چرا اینقدر برات مهمه؟
جیا آرام گفت:
— چون برای اولین بار یه چیزی از گذشتهم پیدا کردم که واقعیه.
جونگکوک چیزی نگفت.
جیا وسایل را دوباره داخل کیف گذاشت.
بعد رو به همه گفت:
— من میخوام بفهمم سایا کی بوده.
تهیونگ گفت:
— پس منم کمکت میکنم.
جیا لبخند زد.
— ممنون.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما وقتی جیا از سالن بیرون رفت...
برای چند ثانیه نگاهش روی جایی ماند که عکس روی میز بود.
او هنوز هیچ چیزی نمیدانست.
نه اینکه سایا چه کسی بوده...
نه اینکه چرا اسمش کنار نام جیا آمده...
و نه اینکه این جستوجوی ساده قرار است او را به گذشتهای برگرداند که سالها از آن فرار کرده بود.
فعلاً فقط یک چیز مشخص بود:
جیا میخواست سایا را پیدا کند. 🖤📦
- ۴۷۳
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط