فیکشن یائویی سانزو ریندو
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت چهل و پنجم:
صدای کوکو،سانزو رو از فکر گذشته دراورد-پلک زد سرشو تکون داد:درسته-زمان لازمه ...
کوکو اما دست به سینه شد:این همه سال زمان کافی نداشته؟ فکر میکنم تو نمیخوای کلا پا پیش بزاری!
سانزو،پر تنش به سمتش برگشت:من؟ من نمیخوام؟
اون حتی دره خونشو هم به روم باز نمیکنه
کوکو چشماشو چرخوند و نگاهشو به پنجره داد:تقصیره خودته،توی اون همه سال یکبار بهش سر نزدی!
سانزو دوباره داد زد:بهش سر نزدم چون از خودش دورم میکرد-مثل یه سگ خیابونی بیرونم انداخت و حتی دنبالمم نیومد..
کوکو به سانزو نگاه کرد،توی چشمای روشنش زل زد و با تاکید گفت:حقیقتش اینه که خودتم از مخفی کاری خسته شده بودی-تمام این سالهایی که گذشت،واضح هرکاری خواستی کردی اما اون مدت مجبور بودی مخفی بشی...
سکوت سانزو حرفای کوکو رو تایید کردن،
اما کوکو نیازی به تایید سانزو نداشت،پس ادامه داد:اونی که تمام این مدت عذاب کشید تو نبودی سانزو-شک دارم که حتی اگه نمیدیدیش هم بازم دلت واسش تنگ نمیشد!
سانزو تشر زد:من دلتنگش بودم،اینطور نیست که انگار هیچوقت دوسش نداشته بودم!
بعد مکث کرد و گفت:اما خسته شده بودم-واقعا خسته شده بودم...از اینکه نمیخواست قبولش کنه خسته شده بودم-از اینکه میترسید بقیه به چه چشمی بهش نگاه کنن،بهمون نگاه کنن خسته شده بودم!
سانزو روبه کوکو نشست و به خودش اشاره کرد:منو ببین کوکو-همینی ام که هستم و بخاطر هیچکس،هیچوقت خودمو تغییر نمیدم،اصلا اهمیتی نمیدم که از نظر بقیه چطور باشم-چون قبول دارم این چیزیه که متعلق به منه!
به صورت بی حالت کوکو اخم کرد و سانزو ادامه داد:اما ریندو قبول نداشت-میترسید اعتراف کنه و همین نابودمون کرد!
کوکو کنایه زد:تو میتونی؟
و سانزو گیج پرسید:چی؟
:میتونی همین الان به تاکئومی و سنجو زنگ بزنی و اعتراف کنی که با یه پسر تو رابطه ای؟
بینی سانزو چین افتاد-بعد اخم کرده دست به سینه شد:به اونا چه ربطی داره؟!
لب کوکو کش اومدی و همزمان که از سانزو دور میشد جوابشو داد:هروقت تونستی انجامش بدی-اونوقت میتونی از ریندو شاکی باشی...!
سانزو با خودش فکر کرد-اگه علاقشو به ریندو،جلوی همه اعتراف میکرد چی میشد؟!
احتمالا تمام چیزایی که الان داشت رو از دست میداد-احتمالا اسپانسر ها ازش رو برمیگردوندن،و احتمالا از سمت خانوادش طرد میشد
عضوی از خونوادهی الجیبیتی ها بودن-راحت نبود،نه زمانی که حتی نزدیک ترین دوستانت هم درمورد شیوهی سکس شخصیت،فکر میکردن!
اما سانزو واقعا ریندو رو میخواست-سانزو میخواست اون رو توی آغوشش داشته باشه،اما زندگی اجتماعیش چی میشد؟!
نمیتونست هردو رو در کنارهم مدیریت کنه-نمیتونست...از پسش برنمیوند و اصلا،دلیل غیب شدنش هم همین بود-اینکه میخواست از ریندو و مسئولیت هاش فرار کنه
یا واضح تر،سانزو هم به اندازهی ریندو از طرد شدن میترسید،از پذیرفته نشدن وحشت داشت و نمیخواست که آرامش الانشو،بخاطر طوفانی کهدر راه بود کنار بزنه
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت چهل و پنجم:
صدای کوکو،سانزو رو از فکر گذشته دراورد-پلک زد سرشو تکون داد:درسته-زمان لازمه ...
کوکو اما دست به سینه شد:این همه سال زمان کافی نداشته؟ فکر میکنم تو نمیخوای کلا پا پیش بزاری!
سانزو،پر تنش به سمتش برگشت:من؟ من نمیخوام؟
اون حتی دره خونشو هم به روم باز نمیکنه
کوکو چشماشو چرخوند و نگاهشو به پنجره داد:تقصیره خودته،توی اون همه سال یکبار بهش سر نزدی!
سانزو دوباره داد زد:بهش سر نزدم چون از خودش دورم میکرد-مثل یه سگ خیابونی بیرونم انداخت و حتی دنبالمم نیومد..
کوکو به سانزو نگاه کرد،توی چشمای روشنش زل زد و با تاکید گفت:حقیقتش اینه که خودتم از مخفی کاری خسته شده بودی-تمام این سالهایی که گذشت،واضح هرکاری خواستی کردی اما اون مدت مجبور بودی مخفی بشی...
سکوت سانزو حرفای کوکو رو تایید کردن،
اما کوکو نیازی به تایید سانزو نداشت،پس ادامه داد:اونی که تمام این مدت عذاب کشید تو نبودی سانزو-شک دارم که حتی اگه نمیدیدیش هم بازم دلت واسش تنگ نمیشد!
سانزو تشر زد:من دلتنگش بودم،اینطور نیست که انگار هیچوقت دوسش نداشته بودم!
بعد مکث کرد و گفت:اما خسته شده بودم-واقعا خسته شده بودم...از اینکه نمیخواست قبولش کنه خسته شده بودم-از اینکه میترسید بقیه به چه چشمی بهش نگاه کنن،بهمون نگاه کنن خسته شده بودم!
سانزو روبه کوکو نشست و به خودش اشاره کرد:منو ببین کوکو-همینی ام که هستم و بخاطر هیچکس،هیچوقت خودمو تغییر نمیدم،اصلا اهمیتی نمیدم که از نظر بقیه چطور باشم-چون قبول دارم این چیزیه که متعلق به منه!
به صورت بی حالت کوکو اخم کرد و سانزو ادامه داد:اما ریندو قبول نداشت-میترسید اعتراف کنه و همین نابودمون کرد!
کوکو کنایه زد:تو میتونی؟
و سانزو گیج پرسید:چی؟
:میتونی همین الان به تاکئومی و سنجو زنگ بزنی و اعتراف کنی که با یه پسر تو رابطه ای؟
بینی سانزو چین افتاد-بعد اخم کرده دست به سینه شد:به اونا چه ربطی داره؟!
لب کوکو کش اومدی و همزمان که از سانزو دور میشد جوابشو داد:هروقت تونستی انجامش بدی-اونوقت میتونی از ریندو شاکی باشی...!
سانزو با خودش فکر کرد-اگه علاقشو به ریندو،جلوی همه اعتراف میکرد چی میشد؟!
احتمالا تمام چیزایی که الان داشت رو از دست میداد-احتمالا اسپانسر ها ازش رو برمیگردوندن،و احتمالا از سمت خانوادش طرد میشد
عضوی از خونوادهی الجیبیتی ها بودن-راحت نبود،نه زمانی که حتی نزدیک ترین دوستانت هم درمورد شیوهی سکس شخصیت،فکر میکردن!
اما سانزو واقعا ریندو رو میخواست-سانزو میخواست اون رو توی آغوشش داشته باشه،اما زندگی اجتماعیش چی میشد؟!
نمیتونست هردو رو در کنارهم مدیریت کنه-نمیتونست...از پسش برنمیوند و اصلا،دلیل غیب شدنش هم همین بود-اینکه میخواست از ریندو و مسئولیت هاش فرار کنه
یا واضح تر،سانزو هم به اندازهی ریندو از طرد شدن میترسید،از پذیرفته نشدن وحشت داشت و نمیخواست که آرامش الانشو،بخاطر طوفانی کهدر راه بود کنار بزنه
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
- ۲.۸k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط