جنون مافیا

جنون مافیا
☆part47S1☆


جین: جیمین چرا نیومده هنوز؟
ته: با این شرط و شروطایی که تو میزاری اومدن منم دقیقه اخری شد....
جین: خفه بابا
ته: بی ادب


سوا*
بعد از اینکه بنزین زد وارد ماشین شد
دست مشت شدشو گذاشت روی پاهام و سه تا لواشک افتاد روی پاهام
عجیبه.. برام خریده...
ولی تقریبا رسیده بودیم...نمیتونستم بخورم...اونجاهم نمیتونستن ببرمشون
گذاشتم توی ماشین تا برگشتنی بخورم
باهم وارد شدیم... صدای اهنگ بالا بود..
جین: به به ببین کی اینجاست
خوش اومدی سوا
_ممنون
دخترا به جونگکوک نکاه میکردن با حسودی
میخواستن منو بخورن انگار
با دیدن سوجین و تهیونگ صورتم جدی و متعجب شد
ته: زنداداش...چه خشگل شدی (چشمک)
_ممنون
نگاه مشکوکی به سوجین انداختم

وقتی اونا رفتن تا با شریکاشون خوش و بش کنن با سوجین تنها شدیم
_از کی تاحالا قرار میذارین؟
سوجین: چی؟ با کی؟
_با عمه ی من
سوجین: خندید....از هیچوقت... فقط ازم خواست باهاش بیام اینجا
_عجب

جای جیمین خالی بود... پارتی شلوغ تر شاه بود و شروع شده بود... سوجین سریع دسوت پیدا کرده بود مثل همیشه و من تنها دور میز بودم....
آه کلافه ای کشیدم که صدای مردونه و لطیفی پشت سرم اومد
جیمین: میبینم یکیو اینجا تنها گذاشتن
وقتی برگشتم با دیدن جیمین ذوق کردم...ارامشی بهم منتقل میکرد
_جیمین!
جیمین: هوم؟
_با کی اومدی
خنده ای کرد و به اون سمت نکاهی کرد و دیدن دختر تقریبا اشنایی سری تکون دادم...دختری که اونروز توی شرکت باهاش حرف میزد
_همون وقتم گفتم باهاشی
جیمین: نه بابا فقط لطف کرد به عنوان دوست اومد
_هوم.. عجب
جیمین: ببینم اون سوجینه؟
_هوم
جیمین خنده ای سر داد و سرشو تکون داد
جیمین: آه ته آه

ساعت ها گذشت...زوج ها و حتی دوست ها میرقصیدند...
جیمین: نظرت چیه...
+با من میاد
با دیدن جونگکوک...جلوم و درخواستش ازم خشکم زد

ولی مغزم فرمان میداد با اون برم پس جیمین بهم یه چشمکی زد و تشویقم کرد باهاش برم

الان من با اون وسط بودم؟!
صحنه ای که فکرشم نمی کردم به وجود بیاد

دستشو روی کمرم گذاشت و به خودش نزدیکم کرد
کنار گوشم زمزمه کرد...
+فسقلی اینجا بقیه مثل تو بچه نیستن
حرفش کنایه بود....میدونستم غریبه های بدی وجود دارن... اما از اینکه همش منو بچه خطاب میکرد خسته شده بودم

_چرا داریم میرقصیم؟
+همینجوری
با نگاه نکردنش بهم فهمیدم واقعا هم چیزی نبوده....ایندقر توفع نداشتت باش...بس کن دختر!
همه ی اینا غریبه ان برات.
بعد از دقایقی به سمت میز رفتیم
بوی سی.گاری که روشن کرد به مشامم رسید
بوش شیرین و ترش بود...سرفه ای کردم
زیر.دلم دردی پیچید...دلم ضعف میرفت...دلم یه چیز ترش میخواست...بینهایت...این هوس کردنای بی حد مرزم از مادرم به ارث برده بودم
بوی ترش سی. گار بیشتر بیشتر میشد.. ضعف توی دهنم و معدم بیشتر میپیچد...حالم داشت بد میشد...

وقتی بهم نگاه کردم...دیوارای بینمونو نامرئی دونستم و ل.بامو روی ل. باش گذاشتم
طعم سی.گار و ترشیش خواستنی بود....
وقتی دیدم همراهی میکنه سریع کنار کشیدم

دستپاچه شده بودم
این چه کاری بود
کنترلی رو هوسم نداشتم....لعنت بهت دختر!
ازش فاصله گرفتم
_من.. من نمیخواستم اینکارو کنم....
سرگرمی کمی ته چشاش دیده میشد
با غروری نگاهم کرد....و انگار میدونست برای لحهظ ای عقلمو از دست دادم

_میرم هوا بخورم
از عمارت وارد باغ بزرگ شدم
دیدگاه ها (۴)

جنون مافیا ☆part46S1☆ وارد اتاق سوجین شدتهیونگ کنار تخت نشست...

جنون مافیا ☆part45S1☆فلش بکویو ته کل شب نتونستم بخوابم....در...

جنون مافیا ☆part39S1☆عمارت*اجوما: دخترا زودباشین دیگه دیره.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط