گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وان چنان پای گرفتست که مشکل برود
دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود

چشم حسرت به سر اشک فرو می گیرم
که اگر راه دهم قافله بر گل برود
ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود

موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود
سهل بود آن که به شمشیر عتابم می کشت
قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود

نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب
پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود
کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

گر همه عمر ندادست کسی دل به خیال
چون بباید به سر راه تو بی دل برود
روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری
پرده بردار که هوش از تن عاقل برود

سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود
حیف باشد که همه عمر به باطل برود
قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر
مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود ...
دیدگاه ها (۳)

تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهاییتو فارق از وفور سای...

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ستکه آنچه در سرِ من نیست، بیم ر...

آسمان را تنگ دیدمدر خودم پرواز کردماولش پایان گرفتمآخرش آغاز...

در سرزمیــن من زنـــی از جنـــس آه نیستاین یک حقیقت است که د...

⁨⁨محمد درویشی، متولد سی‌ام فروردین ۱۳۶۸، ناوبان سوم الکترونی...

پارت تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط