در درون من زنی هست آرام اما پرهیاهو حوصله خیالش که به ت

در درون من زنی هست، آرام اما پرهیاهو، حوصله خیالش که به تنگ می آید، لیوانی چای برمیدارد و بر سکوی دلم مینشیند
رشته رشته حرف هایش را لابلای شبرنگ گیسوانش می‌بافد و با یک پیچ و تاب پشت سرش می اندازد
بانوی سبز خیال
مینشیند آرام
با دلی پر از هیاهو
چند چروک کوچک روی صورتش
لبخندش را محو میکند تا بپوشاند خطوط کنار لب را
سایه انگشتانش چون درختان بی برگ و بار گشته زمستان
اما، فارغ از هر چه بود و هست
دل میسپارد به ساز جهان
با خودش می گوید
این نیز بگذرد بانو
چایت سرد شد....
دیدگاه ها (۰)

برف آمد و بر روی شاخه های درختان سنگین نشستدرختان ولی انگار ...

عمری که بی‌عشق بگذرد، بیهوده گذشتهنپرس که آیا باید در پی عشق...

شاید چائی اگر آدم بود بهترین رفیق بود، و شاید رفیق مشترک خیل...

دلم یک استکان چایی میخواهد، از آن چایی هایی که مادربزرگ دم غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط