SUN FOR ME AND YOU
SUN FOR ME AND YOU....
۱
من خودم یک موتور سوارم .
و تمام عمرم رو برای خرید موتور کار کردم .
و البته نگهداری اش ... برای این یکی خون ریختم ..مثل یک لباسی که میخوام تمیز نگهش دارم .
۲
امروز به یک بزرگراه رفتم .
تقریباً بزرگراهی پهن بود که توی موج ماشین ها ، توی سرسام باد ، توی تابش وحشی آفتاب ، خفه شده بود .
در امتدادش نیز یک خاکی پهن است که ترجیح میدهم آن را دشت بنامم .
۳
وقتی کنار بزرگراه توقف کردم - و نمیدانم که چرا - یک مردِ پیر با همسرش به آن دشتِ کوچکِ کنار بزرگراه آمده بودند .
آنها را هر روز میدیدم .
شاید میخواستند امروز نهال هایی را تقویت کنند که هفتهٔ پیش کاشته بودند .
آنها باید خاکِ اطرافِ نهال ها را میشکافتند و درونِ آن حفره ، آنقدر آب میریختند که دیوارهایش گِل میشد و فرو میریخت و تمامِ ریشه ها را میپوشاند .
3
پشت سرِ او ، آتشی به جان دشت افتاده بود .
آنجا که پیرزنی ، و پیرزنی دیگر که همسر او بود با یکدیگر صحبت میکردند .
آنجا که آنها با هم حرف میزدند او به آنها پشت کرده و روی تپه ای خمیده بود .
با آن شلوارِ کوتاه نخی که مُچ پاهایش برهنه بود ، و باقی اش در دمپایی میسوخت و باقی اش در خاکِ داغِ درون دمپایی تاول میزد .
پیر مردِ با موهای شلخته ، مثل یک پسر بچه گاهی سر بر میگرداند و به همسرش نگاه میکرد .
و بعد به آن پیر زن نیم نگاهی می انداخت و وانمود میکرد که حوصله اش سر رفته .
او سر برمیگرداند و به خاک نگاه میکرد .
آه میکشید .
آفتاب داغ تر بود .
و پیر زن ها با یکدیگر دربارهٔ او حرف میزدند و با هم میخندیدند در حالی که با نگاهی بازیگوش و پر از شیطنت به او نگاه میکردند .
۱
من خودم یک موتور سوارم .
و تمام عمرم رو برای خرید موتور کار کردم .
و البته نگهداری اش ... برای این یکی خون ریختم ..مثل یک لباسی که میخوام تمیز نگهش دارم .
۲
امروز به یک بزرگراه رفتم .
تقریباً بزرگراهی پهن بود که توی موج ماشین ها ، توی سرسام باد ، توی تابش وحشی آفتاب ، خفه شده بود .
در امتدادش نیز یک خاکی پهن است که ترجیح میدهم آن را دشت بنامم .
۳
وقتی کنار بزرگراه توقف کردم - و نمیدانم که چرا - یک مردِ پیر با همسرش به آن دشتِ کوچکِ کنار بزرگراه آمده بودند .
آنها را هر روز میدیدم .
شاید میخواستند امروز نهال هایی را تقویت کنند که هفتهٔ پیش کاشته بودند .
آنها باید خاکِ اطرافِ نهال ها را میشکافتند و درونِ آن حفره ، آنقدر آب میریختند که دیوارهایش گِل میشد و فرو میریخت و تمامِ ریشه ها را میپوشاند .
3
پشت سرِ او ، آتشی به جان دشت افتاده بود .
آنجا که پیرزنی ، و پیرزنی دیگر که همسر او بود با یکدیگر صحبت میکردند .
آنجا که آنها با هم حرف میزدند او به آنها پشت کرده و روی تپه ای خمیده بود .
با آن شلوارِ کوتاه نخی که مُچ پاهایش برهنه بود ، و باقی اش در دمپایی میسوخت و باقی اش در خاکِ داغِ درون دمپایی تاول میزد .
پیر مردِ با موهای شلخته ، مثل یک پسر بچه گاهی سر بر میگرداند و به همسرش نگاه میکرد .
و بعد به آن پیر زن نیم نگاهی می انداخت و وانمود میکرد که حوصله اش سر رفته .
او سر برمیگرداند و به خاک نگاه میکرد .
آه میکشید .
آفتاب داغ تر بود .
و پیر زن ها با یکدیگر دربارهٔ او حرف میزدند و با هم میخندیدند در حالی که با نگاهی بازیگوش و پر از شیطنت به او نگاه میکردند .
- ۲۵۴
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط