من که دلبسته سرمای شب پاییزم

من که دلبسته سرمای شب پاییزم
دردها دارم و از حس جنون لبریزم
مانده ام باز به فریاد غزل در خلوت
عقل با عشق به هم یکسره می آمیزم
چه بگویم که در این وادی غم تنهایی
ذره ای هستم و در چشم همه ناچیزم
دلخوش ازبوی خوش نرگس جان در ایوان
اشک باعشق به پای گل خود می ریزم
اینکه ازعشق فقط رنگ و لعابی مانده
شده برشادنبودن همه دستاویزم
طعنه ها بردل من خوردوزمین گیرم کرد
دوست دارم که ازاین بسترخود برخیزم
بی خیال ازدل خودعکس تو برمی دارم
عکس یک منظره در جای تو می آویزم
تا که سرگرم به دنیای خودم می مانم
بازبا خاطره ای از تو به هم می ریزم...
دیدگاه ها (۲)

حضرت آدم وقتی داشت از بهشت بیرون میرفتخدا گفت : "نازنینم آدم...

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ...ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ...ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨ...

نزدیکت می شوم بوی دریا می آیددور که می شوم صدای بارانبگو تکل...

آدمای زنده به گل و محبت نیاز دارن..و مرده ها به فاتحه!!ولی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط