my ex
my ex
p.25
سه روز از اون لایو لعنتی گذشته بود.
شب، خوابگاه ساکت بود. بقیه تو اتاق خودشون بودن، ولی جونگکوک نه خواب داشت، نه قرار. روی مبل نشسته بود، گوشی توی دستش، لایو رو برای هزارمین بار پلی کرد. صدای خودش، خشنتر از چیزی بود که یادش میاومد. چشمهاش قرمز شده بودن، از بیخوابی، از پشیمونی... از همه چی.
یاد اون لحظه افتاد که یونگی از گوشهی اتاق پرید وسط لایو با اون چهرهی مصمم و گفت "آبرومون رو بردی!"
جونگکوک همونجا توی ذهنش موند. هر بار که یادش میافتاد، گلوش میسوخت.
نمیتونست به خودش فکر نکنه، ولی هر چی بیشتر مرور میکرد، بیشتر احساس میکرد که از خود واقعیاش فاصله گرفته.
اون “جونگکوک محبوب”ی که طرفدارا براش جیغ میزدن، دیگه تو آینه نبود؛ یه سایه مونده بود ازش، پر از خشم، پر از غرور پوچ.
پیامهاش رو بالا پایین کرد. صدتا پیام بیجواب برای ا.ت.
آخرینش نوشته بود:
-میدونم اشتباه کردم. ولی لطفاً جواب بده.
به خودش گفت:
– جواب نمیده… چرا باید بده؟
چشماش رفت روی عکسی که ته گالری هنوز حذفش نکرده بود. ا.ت پشت صحنه، با لبخند بیدغدغه. همون لبخند واقعی که هیچوقت نمیتونست تکرارش کنه.
دستش لرزید. گوشیرو گذاشت کنار و از جا بلند شد. رفت جلوی آینه.
نگاه کرد به خودش و زمزمه کرد:
–تو چیکار کردی آخه؟ از کی شدی این آدم لعنتی؟(از همون موقع که ا.ت مارو ول کردی)
صدای در اومد. جیمین بود.
«داش… نخوابیدی هنوز؟»
–نه. فقط… یه چیزی ذهنمو ول نمیکنه.
جیمین نشست کنارش:
«همونه دیگه، ا.ت… درسته؟»
جونگکوک فقط سکوت کرد. یه سکوتی که از هزار تا اعتراف بیشتر درد داشت.
جیمین: میدونی، هیچکس از اشتباه مصون نیست. ولی اینکه هنوز اذیتت میکنه، یعنی تهش هنوز یه ذره از اون آدم سابق تویی.
جونگکوک سرشو پایین انداخت:
–ولی من بد کردم. جلوی همه.
جیمین لبخند تلخی زد:
«آره. بد کردی. ولی هنوز دیر نشده که درستش کنی… فقط باید واقعاً بخوای درستش کنی، نه برای بقیه، برای خودت.»
لحظهای اتاق ساکت شد. تنها صدایی که میومد، صدای بارون پشت پنجره بود.
جونگکوک با نفس سنگینی گفت:
-من نمیدونم از کجا شروع کنم.
جیمین گفت:
«از یه پیام ساده. بدون تهدید، بدون خشم. فقط بگو پشیمونی، همین.»
جونگکوک به گوشیاش زل زد. بعد از چند دقیقه، بالاخره تایپ کرد:
-نمیدونم چطور باید جبران کنم. فقط میخوام بدونی که فهمیدم… دیر، ولی فهمیدم.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد، بعد send رو زد.
هیچ پاسخی نیومد، ولی برای اولین بار، حس کرد یه چیزی توی دلش آروم شده. شاید هنوز شانس کوچیکی مونده بود، شاید نه.
اما حداقل، این بار، حرف از ته دلش بود، نه از غرورش..........
ادامه دارد.........
پارت هدیه🥳
p.25
سه روز از اون لایو لعنتی گذشته بود.
شب، خوابگاه ساکت بود. بقیه تو اتاق خودشون بودن، ولی جونگکوک نه خواب داشت، نه قرار. روی مبل نشسته بود، گوشی توی دستش، لایو رو برای هزارمین بار پلی کرد. صدای خودش، خشنتر از چیزی بود که یادش میاومد. چشمهاش قرمز شده بودن، از بیخوابی، از پشیمونی... از همه چی.
یاد اون لحظه افتاد که یونگی از گوشهی اتاق پرید وسط لایو با اون چهرهی مصمم و گفت "آبرومون رو بردی!"
جونگکوک همونجا توی ذهنش موند. هر بار که یادش میافتاد، گلوش میسوخت.
نمیتونست به خودش فکر نکنه، ولی هر چی بیشتر مرور میکرد، بیشتر احساس میکرد که از خود واقعیاش فاصله گرفته.
اون “جونگکوک محبوب”ی که طرفدارا براش جیغ میزدن، دیگه تو آینه نبود؛ یه سایه مونده بود ازش، پر از خشم، پر از غرور پوچ.
پیامهاش رو بالا پایین کرد. صدتا پیام بیجواب برای ا.ت.
آخرینش نوشته بود:
-میدونم اشتباه کردم. ولی لطفاً جواب بده.
به خودش گفت:
– جواب نمیده… چرا باید بده؟
چشماش رفت روی عکسی که ته گالری هنوز حذفش نکرده بود. ا.ت پشت صحنه، با لبخند بیدغدغه. همون لبخند واقعی که هیچوقت نمیتونست تکرارش کنه.
دستش لرزید. گوشیرو گذاشت کنار و از جا بلند شد. رفت جلوی آینه.
نگاه کرد به خودش و زمزمه کرد:
–تو چیکار کردی آخه؟ از کی شدی این آدم لعنتی؟(از همون موقع که ا.ت مارو ول کردی)
صدای در اومد. جیمین بود.
«داش… نخوابیدی هنوز؟»
–نه. فقط… یه چیزی ذهنمو ول نمیکنه.
جیمین نشست کنارش:
«همونه دیگه، ا.ت… درسته؟»
جونگکوک فقط سکوت کرد. یه سکوتی که از هزار تا اعتراف بیشتر درد داشت.
جیمین: میدونی، هیچکس از اشتباه مصون نیست. ولی اینکه هنوز اذیتت میکنه، یعنی تهش هنوز یه ذره از اون آدم سابق تویی.
جونگکوک سرشو پایین انداخت:
–ولی من بد کردم. جلوی همه.
جیمین لبخند تلخی زد:
«آره. بد کردی. ولی هنوز دیر نشده که درستش کنی… فقط باید واقعاً بخوای درستش کنی، نه برای بقیه، برای خودت.»
لحظهای اتاق ساکت شد. تنها صدایی که میومد، صدای بارون پشت پنجره بود.
جونگکوک با نفس سنگینی گفت:
-من نمیدونم از کجا شروع کنم.
جیمین گفت:
«از یه پیام ساده. بدون تهدید، بدون خشم. فقط بگو پشیمونی، همین.»
جونگکوک به گوشیاش زل زد. بعد از چند دقیقه، بالاخره تایپ کرد:
-نمیدونم چطور باید جبران کنم. فقط میخوام بدونی که فهمیدم… دیر، ولی فهمیدم.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد، بعد send رو زد.
هیچ پاسخی نیومد، ولی برای اولین بار، حس کرد یه چیزی توی دلش آروم شده. شاید هنوز شانس کوچیکی مونده بود، شاید نه.
اما حداقل، این بار، حرف از ته دلش بود، نه از غرورش..........
ادامه دارد.........
پارت هدیه🥳
- ۱.۱k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط