فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۴۱ ﴾
آراد که با دیدن لرزش شدید شانههای آنیا و قطره اشکی که از گوشه چشم او چکید، ناگهان به خودش آمده بود، به سرعت دستهای آنیا را رها کرد. انگار تازه فهمیده بود چه حصاری دور این دختر کشیده. با لحنی که دیگر آن غرور همیشگی را نداشت و جایش را به پشیمانی داده بود، دستش را جلو آورد تا صورت آنیا را نوازش کند و زمزمه کرد: آنیا... من... متاسفم، نمیخواستم اینطوری بشه، من فقط...
هنوز حرفش تمام نشده بود که دست آنیا بالا رفت و صدای سیلی محکمی در فضای کوچک انباری پیچید. صورت آراد به یک سمت چرخید. آنیا با چشمانی سرخ از خشم و صدایی که از بغض دورگه شده بود، غرید: فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی چون برادر سارایی میتونی هر غلطی بخوای بکنی؟ حالم ازت بهم میخوره!
آنیا بدون اینکه منتظر جواب بماند، در انباری را با شتاب باز کرد و بیرون پرید. آنقدر حالش بد بود که متوجه نشد رژ لبش دور دهانش پخش شده و صورتش آشفته است. او فقط میخواست از آن راهروی خفه فرار کند، اما به محض پیچیدن در راهرو، محکم به سینه صلب و استوار کسی برخورد کرد.
سرش را که بالا آورد، با چهرهی برافروخته و چشمهای شکاک نیما روبرو شد. نیما که به خاطر دلشوره دنبال آنیا به سالن آمده بود، حالا با دیدن وضعیت پریشان او، خشکش زد. نگاه نیما روی رژ لبهای پخش شدهی آنیا قفل شد و بعد، نگاهش به پشت سر او، یعنی به آراد افتاد که با صورتی سرخ و لبهایی که ردِ واضحی از رژ لب آنیا روی آنها بود، از انباری بیرون میآمد.
رگ گردن نیما از شدت خشم برجسته شد. او نگاهی بین آن دو رد و بدل کرد و با صدایی که از ته چاه در میآمد، رو به آراد گفت: تو... تو چه غلطی کردی؟
آراد بیخیال و با همان نگاه بهتزده، دستش را روی گوشه لبش کشید و رد رژ را دید، اما قبل از اینکه حرفی بزند، نیما یقهی او را چسبید. آنیا که وسط این دو آتش گیر افتاده بود، هقهقی کرد و با دست جلوی دهانش را گرفت. حالا دیگر نه تنها سارا و نیکی، بلکه تمام اکیپ در آستانهی یک انفجار بزرگ بودند.
..........
خودم پارت 60 دارم مینویسم دارم بجای شما ذوق میکنممم
آراد که با دیدن لرزش شدید شانههای آنیا و قطره اشکی که از گوشه چشم او چکید، ناگهان به خودش آمده بود، به سرعت دستهای آنیا را رها کرد. انگار تازه فهمیده بود چه حصاری دور این دختر کشیده. با لحنی که دیگر آن غرور همیشگی را نداشت و جایش را به پشیمانی داده بود، دستش را جلو آورد تا صورت آنیا را نوازش کند و زمزمه کرد: آنیا... من... متاسفم، نمیخواستم اینطوری بشه، من فقط...
هنوز حرفش تمام نشده بود که دست آنیا بالا رفت و صدای سیلی محکمی در فضای کوچک انباری پیچید. صورت آراد به یک سمت چرخید. آنیا با چشمانی سرخ از خشم و صدایی که از بغض دورگه شده بود، غرید: فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی چون برادر سارایی میتونی هر غلطی بخوای بکنی؟ حالم ازت بهم میخوره!
آنیا بدون اینکه منتظر جواب بماند، در انباری را با شتاب باز کرد و بیرون پرید. آنقدر حالش بد بود که متوجه نشد رژ لبش دور دهانش پخش شده و صورتش آشفته است. او فقط میخواست از آن راهروی خفه فرار کند، اما به محض پیچیدن در راهرو، محکم به سینه صلب و استوار کسی برخورد کرد.
سرش را که بالا آورد، با چهرهی برافروخته و چشمهای شکاک نیما روبرو شد. نیما که به خاطر دلشوره دنبال آنیا به سالن آمده بود، حالا با دیدن وضعیت پریشان او، خشکش زد. نگاه نیما روی رژ لبهای پخش شدهی آنیا قفل شد و بعد، نگاهش به پشت سر او، یعنی به آراد افتاد که با صورتی سرخ و لبهایی که ردِ واضحی از رژ لب آنیا روی آنها بود، از انباری بیرون میآمد.
رگ گردن نیما از شدت خشم برجسته شد. او نگاهی بین آن دو رد و بدل کرد و با صدایی که از ته چاه در میآمد، رو به آراد گفت: تو... تو چه غلطی کردی؟
آراد بیخیال و با همان نگاه بهتزده، دستش را روی گوشه لبش کشید و رد رژ را دید، اما قبل از اینکه حرفی بزند، نیما یقهی او را چسبید. آنیا که وسط این دو آتش گیر افتاده بود، هقهقی کرد و با دست جلوی دهانش را گرفت. حالا دیگر نه تنها سارا و نیکی، بلکه تمام اکیپ در آستانهی یک انفجار بزرگ بودند.
..........
خودم پارت 60 دارم مینویسم دارم بجای شما ذوق میکنممم
- ۹۶
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط