آرزوی دیدارت را دارم....

آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 69

["ویو سلین"]

_"فکر کردی فرار می‌کنی؟"

نگاه شیطون تهیونگ باعث شد لبخندم رو پنهون کنم.

+"بله."

_"اشتباه فکر کردی."

آروم نزدیک‌تر شد.

اونقدر نزدیک که نفسش به صورتم می‌خورد.

قلبم طبق معمول شروع کرد به بدقلقی.

لعنتی...

بعد از این همه سال هنوز همین بود.

دستم رو روی سینه‌اش گذاشتم.

+"تهیونگ..."

_"هوم؟"

+"آمِلیا هر لحظه ممکنه بیاد."

خندید.

_"خوابه."

+"مطمئنی؟"

_"کاملاً."

و دوباره خم شد.

این بار فاصله بینمون به چند سانتی‌متر رسید.

اما درست در همون لحظه...

در اتاق با شدت باز شد.

_"مامانییییی!"

هر دومون از جا پریدیم.

من سریع عقب کشیدم.

و تهیونگ با قیافه‌ای که انگار دنیا به آخر رسیده، به در نگاه کرد.

آمِلیا با موهای به‌هم‌ریخته و عروسکش توی بغلش وارد اتاق شد.

_"صبح بخیرررر!"

من خندیدم.

+"صبح بخیر عزیز دلم."

اما تهیونگ هنوز در شوک بود.

_"تو مگه خواب نبودی؟"

آمِلیا روی تخت پرید.

_"نه."

_"چرا؟"

_"بیدار شدم."

تهیونگ چشم‌هاشو بست.

انگار داشت با سرنوشتش کنار می‌اومد.

آمِلیا خودش رو بین من و تهیونگ جا کرد.

کاملاً بینمون.

بعد پتو رو تا زیر چونه‌اش کشید.

_"خب."

من و تهیونگ همزمان گفتیم:

+"خب چی؟"

_"الان منم اینجام."

تهیونگ به سقف خیره شد.

+"متوجه شدیم."

_"پس بغل."

و دست‌هاشو باز کرد.

من سریع بغلش کردم.

اما دخترک راضی نشد.

_"بابام هم."

تهیونگ با آهی نمایشی دستش رو دورمون حلقه کرد.

_"بفرمایید."

آمِلیا ذوق کرد.

_"الان خوب شد."

چند دقیقه بعد...

من و آمِلیا داشتیم می‌خندیدیم.

و تهیونگ همچنان ناراحت به نظر می‌رسید.

بالاخره آمِلیا متوجه شد.

_"بابا؟"

_"جان بابا؟"

_"تو چرا اخم کردی؟"

من لبم رو گاز گرفتم که نخندم.

تهیونگ نگاهی به من انداخت.

و گفت:

_"هیچی."

اما آمِلیا دست بردار نبود.

_"نه، ناراحتی."

_"یه کم."

_"چرا؟"

تهیونگ دوباره نگاهم کرد.

بعد خیلی جدی گفت:

_"داشتم با مامانت حرف می‌زدم."

_"بعد؟"

_"تو حمله کردی."

چند ثانیه سکوت شد.

بعد آمِلیا با تعجب گفت:

_"من خرابش کردم؟"

_"کاملاً."

+"کیم تهیونگ!"

خنده‌ام بلند شد.

اما آمِلیا ناگهان صورت کوچیکش رو گرفت جلو.

و یکی از گونه‌های منو بوسید.

بعد گونه تهیونگ رو.

_"خب."

_"چی خب؟"

_"الان هر دوتاتون بوس گرفتین."

من از خنده خم شدم.

و تهیونگ با ناباوری به دخترش نگاه کرد.

_"این بچه زیادی باهوشه."

آمِلیا با غرور گفت:

_"میدونم."

و صدای خنده هر سه‌مون اتاق رو پر کرد...
دیدگاه ها (۲)

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 70[هشت ماه بعد]["ویو جونگ‌کوک"]م...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 71["ویو تهیونگ"]زندگی خوب بود.خ...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 68["ویو سلین"]شب دیر وقت به خون...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 67["ویو آوا"]من فکر می‌کردم بیشت...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۲ویو راوی ملکه ادامه دادملکه = اخل...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط