پارت مواجهه با حقیقت
---
پارت ۱۵: مواجهه با حقیقت
صبح زود بود و ایزانا هنوز در فکر نامه شب گذشته غرق بود. قلبش همچنان از کشف رازهای جدید میتپید و ذهنش در تلاش بود تا همه چیز را تجزیه و تحلیل کند.
قهرمان وارد اتاق شد و با چهرهای جدی گفت:
«ایزانا… میدونم چیزی تو رو نگران کرده. بیا با هم دربارهاش حرف بزنیم.»
ایزانا نفس عمیقی کشید و نامه را روی میز گذاشت:
«این… منو یاد گذشتهام انداخته. چیزهایی که فکر میکردم تمام شدهاند، هنوز سر جای خودشون هستند… و شاید تهدیدی برای ما باشن.»
قهرمان دستش را روی دست او گذاشت و با اطمینان گفت:
«هر چی باشه، با هم میتونیم از پسش بر بیایم. هیچ چیزی بین ما نمیتونه ایستادگی کنه.»
لحظهای بعد، صدای در زد و شخصی با لبخندی مرموز وارد شد. نگاهش پر از راز بود و مستقیم به ایزانا خیره شد:
«وقتشه حقیقت رو بدونی… و تصمیم بگیری که چه کسی رو میخوای باشه.»
ایزانا قلبش تند زد و چشمانش به قهرمان دوخته شد.
«تو… کنارمی، نه؟»
قهرمان لبخند زد و دستش را محکم گرفت:
«همیشه… هیچ وقت تنها نخواهی بود.»
باد پاییزی برگها را در اتاق به رقص درآورد. این لحظه نه تنها آغاز یک مواجهه با حقیقت بود، بلکه محک واقعی پیوند ایزانا و قهرمان به حساب میآمد. هر دو میدانستند که مسیر پیش رو سخت خواهد بود، اما حالا دیگر مطمئن بودند که با هم، هر چالشی را میتوانند پشت سر بگذارند.
---
پارت ۱۵: مواجهه با حقیقت
صبح زود بود و ایزانا هنوز در فکر نامه شب گذشته غرق بود. قلبش همچنان از کشف رازهای جدید میتپید و ذهنش در تلاش بود تا همه چیز را تجزیه و تحلیل کند.
قهرمان وارد اتاق شد و با چهرهای جدی گفت:
«ایزانا… میدونم چیزی تو رو نگران کرده. بیا با هم دربارهاش حرف بزنیم.»
ایزانا نفس عمیقی کشید و نامه را روی میز گذاشت:
«این… منو یاد گذشتهام انداخته. چیزهایی که فکر میکردم تمام شدهاند، هنوز سر جای خودشون هستند… و شاید تهدیدی برای ما باشن.»
قهرمان دستش را روی دست او گذاشت و با اطمینان گفت:
«هر چی باشه، با هم میتونیم از پسش بر بیایم. هیچ چیزی بین ما نمیتونه ایستادگی کنه.»
لحظهای بعد، صدای در زد و شخصی با لبخندی مرموز وارد شد. نگاهش پر از راز بود و مستقیم به ایزانا خیره شد:
«وقتشه حقیقت رو بدونی… و تصمیم بگیری که چه کسی رو میخوای باشه.»
ایزانا قلبش تند زد و چشمانش به قهرمان دوخته شد.
«تو… کنارمی، نه؟»
قهرمان لبخند زد و دستش را محکم گرفت:
«همیشه… هیچ وقت تنها نخواهی بود.»
باد پاییزی برگها را در اتاق به رقص درآورد. این لحظه نه تنها آغاز یک مواجهه با حقیقت بود، بلکه محک واقعی پیوند ایزانا و قهرمان به حساب میآمد. هر دو میدانستند که مسیر پیش رو سخت خواهد بود، اما حالا دیگر مطمئن بودند که با هم، هر چالشی را میتوانند پشت سر بگذارند.
---
- ۳.۰k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط