part 52
part 52
یونگی که هنوزم نگران بود یکم دستشو آروم گذاشت رو شونش.
یونگی« الان بهتری؟»
& آره الان دیگه خوبم
نامجون« مطمئنی؟ چشمات نمیسوزه یا چیزی اذیتت نمیکنه»
& نه.....چرا اینقدر نگران شدین؟ این توی این فصل خیلی پیش میاد برای من
جیمین« دقیقا به چی حساسیت داری؟ به گل؟»
& بعضی وقتا لا چندتا گل خاص آلرژی میگیرم ولی در کل به بارون و باد حساسیت دارم
تهیونگ« یه ماه مونده بهار بیاد اون موقع راحت میشی»
چند دقیقه سکوت بود که آلینا متوجه سنگینی فضا شد.
& یه چیزی بپرسم؟
جین« بپرس خوشگلم»
& شما از چیزی ناراحتین آخه یه طورین
پسرا به هم نگاه کردن و سعی کردن لبخند بزنن.
نامجون« نه عزیزم چیزی نیست »
& باشه
یونگی« کوچولو »
&جانم داداش؟
یونگی« اگه الان آماده ای میتونم زخمات رو پانسمان کنم؟»
& بله آمادم
یونگی« تهیونگ میشه جعبه رو بیاری؟»
تهیونگ« باشه هیونگ»
تهیونگ بلند شد تا بره جعبه رو بیاره و یونگی هم بلند شد اومد نشست پیش آلینا و برای اینکه یکم استرسش کم بشه موهاشو از روی صورتش کنار زد و نوازشش کرد و دست سالمش رو گرفت و آروم با شصتش کشید روش و یکم نزدیک تر شد و دستشو انداخت دور شونش.
یونگی« بنظرت زخمات چقدر خوب شدن؟»
آلینا یکم فکر کرد و بعدش سرشو کج کرد و شونشو انداخت بالا.
& نمیدونم یعنی چقدر؟
یونگی جعبه رو از تهیونگ گرفت و بازش کرد.
یونگی« الان وقتی دیدم میفهمیم»
ادامه دارد...
یونگی که هنوزم نگران بود یکم دستشو آروم گذاشت رو شونش.
یونگی« الان بهتری؟»
& آره الان دیگه خوبم
نامجون« مطمئنی؟ چشمات نمیسوزه یا چیزی اذیتت نمیکنه»
& نه.....چرا اینقدر نگران شدین؟ این توی این فصل خیلی پیش میاد برای من
جیمین« دقیقا به چی حساسیت داری؟ به گل؟»
& بعضی وقتا لا چندتا گل خاص آلرژی میگیرم ولی در کل به بارون و باد حساسیت دارم
تهیونگ« یه ماه مونده بهار بیاد اون موقع راحت میشی»
چند دقیقه سکوت بود که آلینا متوجه سنگینی فضا شد.
& یه چیزی بپرسم؟
جین« بپرس خوشگلم»
& شما از چیزی ناراحتین آخه یه طورین
پسرا به هم نگاه کردن و سعی کردن لبخند بزنن.
نامجون« نه عزیزم چیزی نیست »
& باشه
یونگی« کوچولو »
&جانم داداش؟
یونگی« اگه الان آماده ای میتونم زخمات رو پانسمان کنم؟»
& بله آمادم
یونگی« تهیونگ میشه جعبه رو بیاری؟»
تهیونگ« باشه هیونگ»
تهیونگ بلند شد تا بره جعبه رو بیاره و یونگی هم بلند شد اومد نشست پیش آلینا و برای اینکه یکم استرسش کم بشه موهاشو از روی صورتش کنار زد و نوازشش کرد و دست سالمش رو گرفت و آروم با شصتش کشید روش و یکم نزدیک تر شد و دستشو انداخت دور شونش.
یونگی« بنظرت زخمات چقدر خوب شدن؟»
آلینا یکم فکر کرد و بعدش سرشو کج کرد و شونشو انداخت بالا.
& نمیدونم یعنی چقدر؟
یونگی جعبه رو از تهیونگ گرفت و بازش کرد.
یونگی« الان وقتی دیدم میفهمیم»
ادامه دارد...
- ۲.۱k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط