Ghost Hunting Club

Ghost Hunting Club

Part 3

بورا خشکش زده بود.

صدای دختر را واضح شنیده بود.

خیلی واضح.

«کمکم کن...»

ناگهان از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره رفت.

هیچ‌کس آنجا نبود.

فقط حیاط مدرسه.

فقط دانش‌آموزهایی که در حال رفت‌وآمد بودند.

اما قلبش هنوز دیوانه‌وار می‌کوبید.

— بورا؟

صدای معلم باعث شد سریع سر جایش برگردد.

— بله خانم؟

— حواست سر کلاس هست؟

— بله...

اما واقعیت این بود که اصلاً حواسش سر کلاس نبود.

---

زنگ ناهار...

بورا سینی غذایش را برداشت و دنبال جایی برای نشستن گشت.

اما قبل از اینکه جایی پیدا کند، کسی روبه‌رویش نشست.

جونگکوک.

کنارش هم جیمین.

— سلام روح‌بین.

جیمین لبخند زد.

— چی؟

— از امروز اسمت روح‌بینه.

— برو کنار جیمین.

— نه، اسم قشنگیه.

جونگکوک با بی‌حوصلگی به دوستش نگاه کرد.

— میشه دو دقیقه جدی باشی؟

— نمی‌تونم.

— معلومه.

بورا خنده‌اش گرفت.

---

چند دقیقه بعد...

جونگکوک آرام گفت:

— اون ساختمان قدیمی یه داستان داره.

— چه داستانی؟

— ده سال پیش یه دانش‌آموز اونجا ناپدید شد.

بورا اخم کرد.

— ناپدید شد؟

— آره.

جیمین ادامه داد:

— بعضیا میگن فرار کرده.

— بعضیا هم میگن مرده.

— جیمین!

— خب حقیقت رو میگم.

جونگکوک نفس عمیقی کشید.

— از اون موقع شایعه‌های زیادی درباره اون ساختمان هست.

— و تو بهشون باور داری؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— آره.

بورا متعجب شد.

— واقعاً؟

— چون خودم چیزایی دیدم.

---

همان لحظه...

کسی روی میز ضربه زد.

یونگی بود.

— چرا همه اینجا جمع شدین؟

جیمین لبخند زد.

— داریم درباره روح‌ها حرف می‌زنیم.

— اوه خدای من...

یونگی چشم‌هایش را بست.

— دوباره شروع شد.

بورا فوراً گوشی‌اش را به سمت او گرفت.

— این عکس رو ببین.

یونگی نگاه کرد.

و خندید.

— فتوشاپ.

— فتوشاپ نیست!

— صددرصد فتوشاپه.

— یونگی!

— بورا!

جونگکوک ناگهان گفت:

— امشب می‌فهمیم.

همه ساکت شدند.

— چی؟

— امشب میریم ساختمان قدیمی.

جیمین نزدیک بود آبش را بالا بیاورد.

— امشب؟!

— آره.

— شب؟!

— آره.

— با روح؟!

— احتمالاً.

— من نمیام.

— میای.

— نمیام.

— میای.

— نمیام.

— میای.

— ...

— ...

— باشه میام.

بورا خنده‌اش گرفت.

---

ساعت ۹ شب...

چهار نفر جلوی ساختمان قدیمی ایستاده بودند.

باد سردی می‌وزید.

شاخه‌های درخت‌ها تکان می‌خوردند.

و ساختمان در تاریکی ترسناک‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

جیمین آرام گفت:

— هنوزم فرصت داریم فرار کنیم.

یونگی سری تکان داد.

— موافقم.

جونگکوک در را باز کرد.

«قیژژژ...»

صدای در در سکوت شب پیچید.

گرد و خاک در هوا پخش شد.

بورا دوربینش را محکم گرفت.

و همراه بقیه وارد ساختمان شد.

اما هیچ‌کدامشان متوجه نشدند...

در انتهای راهرو...

دختری با لباس سفید ایستاده بود.

و مستقیم به آن‌ها نگاه می‌کرد.

[ادامه دارد...]

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#جونگکوک
#فیکشن
دیدگاه ها (۳)

Ghost Hunting Club Part 4 راهرو تاریک بود. تنها نور موجود از...

Ghost Hunting Club Part 5 ✦✦✦ ساعت ۹:۵۷ شب | طبقه دوم ساختما...

Ghost Hunting Club Part 2 بورا چند ثانیه به پنجره خیره ماند....

Ghost Hunting Club Part 1 صدای زنگ مدرسه در حیاط بزرگ آرلینگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط