ازدواج اشتباه
ازدواج اشتباه 🧸🖤
پارت : دوم
احساس گناه میکنم وگرنه به خدمتکار ساده کجا و ارباب به عمارت بزرگ کجا ، همونطور که گفتم من از بچگی پیش احومای بزرگ شدم و نمیدونم پدرو مادرم کیت یا حتی چیکارن زندان با مرده از احومای هم هروقت میپرسم ، یا میگه نمیدونم یا نفره میره یا همون داستان همیشگیش رو تعریف میکنه که من رو به خانومی دم در گذاشته و رفته و اجوما من رو پیدا کرده ...
ولی هیچکدوم از این ها حقیقت نداره و بخاطر کنجکاوی زیادم اون موقع تصمیم گرفته بودم که با جیمین بریم دنبال یه ردی نشونی چیزی از خانوادم ، کار هروزمون شده بود زنگ زدن به این و اون و حرف کشیدن از اجوما منم تقریبا دیگه افسرده شده بودم اون موقع ولی باید خودم رو قوی نشون میدادم تا جیمین بیخیال نشه ...
بروز که از خواب پاشدم جیمین رو ندیدم و پاشدم رفتم سمت آشپزخونه داشت صبحونه رو آماده میکرد بهش یه صبح بخیر گفتم و با یه لبخند قشنگ جواب و گرفتم و صبحونه رو آورد رفتارش یکم عجیب شده بود همش بهم نگاه میکرد دستاش و میمالوند به هم همینطور داشتم غذا میخوردم که به حرف اومد
جیمین : میگمم خب تو توی این وضعت خب اممم الان افسردگی گرفتی تو خونه هم که حوصلت سر میره منم که سرکارم شبا هم دیر میام خدمتکار هم خبب امم سر کار خودشه خب میگمم..
الا : حرفت رو بزن
جیمین : خب نظرت با یدونه بچه چیه ؟
این و که گفت غذا پرید توی گلوم و شروع به سرفه کردم و جیمین سریع برام یه لیوان آب پرتغال ریخت تا بخورم
جیمین : خوبی ؟ چی شد نظرت منفیه؟؟
یکم با خودم فکر کردم جیمین خیلی بچه ها رو دوست داره مگه اون چه گناهی داره که بخاطر حال من نتونه حالا حالا ها پدر شه ؟
الا : خب ....
میدونم خیلی چرت شد بروم نیارید ، منتظر پارت های بعدی باشید 🧸❤️
✿。*゚ @bts_jimin_mrzir2 ✿。*゚.
✯به پیج من خوش اومدی 🎀🐈⬛
اینجا من از « BTS » و مود فعالیت میکنم ☆
#بی_تی_اس#مود#اکسپلور#ارمی#ویسگون#فیک#فیکنویس 🐈⬛🎀❤️
پارت : دوم
احساس گناه میکنم وگرنه به خدمتکار ساده کجا و ارباب به عمارت بزرگ کجا ، همونطور که گفتم من از بچگی پیش احومای بزرگ شدم و نمیدونم پدرو مادرم کیت یا حتی چیکارن زندان با مرده از احومای هم هروقت میپرسم ، یا میگه نمیدونم یا نفره میره یا همون داستان همیشگیش رو تعریف میکنه که من رو به خانومی دم در گذاشته و رفته و اجوما من رو پیدا کرده ...
ولی هیچکدوم از این ها حقیقت نداره و بخاطر کنجکاوی زیادم اون موقع تصمیم گرفته بودم که با جیمین بریم دنبال یه ردی نشونی چیزی از خانوادم ، کار هروزمون شده بود زنگ زدن به این و اون و حرف کشیدن از اجوما منم تقریبا دیگه افسرده شده بودم اون موقع ولی باید خودم رو قوی نشون میدادم تا جیمین بیخیال نشه ...
بروز که از خواب پاشدم جیمین رو ندیدم و پاشدم رفتم سمت آشپزخونه داشت صبحونه رو آماده میکرد بهش یه صبح بخیر گفتم و با یه لبخند قشنگ جواب و گرفتم و صبحونه رو آورد رفتارش یکم عجیب شده بود همش بهم نگاه میکرد دستاش و میمالوند به هم همینطور داشتم غذا میخوردم که به حرف اومد
جیمین : میگمم خب تو توی این وضعت خب اممم الان افسردگی گرفتی تو خونه هم که حوصلت سر میره منم که سرکارم شبا هم دیر میام خدمتکار هم خبب امم سر کار خودشه خب میگمم..
الا : حرفت رو بزن
جیمین : خب نظرت با یدونه بچه چیه ؟
این و که گفت غذا پرید توی گلوم و شروع به سرفه کردم و جیمین سریع برام یه لیوان آب پرتغال ریخت تا بخورم
جیمین : خوبی ؟ چی شد نظرت منفیه؟؟
یکم با خودم فکر کردم جیمین خیلی بچه ها رو دوست داره مگه اون چه گناهی داره که بخاطر حال من نتونه حالا حالا ها پدر شه ؟
الا : خب ....
میدونم خیلی چرت شد بروم نیارید ، منتظر پارت های بعدی باشید 🧸❤️
✿。*゚ @bts_jimin_mrzir2 ✿。*゚.
✯به پیج من خوش اومدی 🎀🐈⬛
اینجا من از « BTS » و مود فعالیت میکنم ☆
#بی_تی_اس#مود#اکسپلور#ارمی#ویسگون#فیک#فیکنویس 🐈⬛🎀❤️
- ۲۹۴
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط