دیشب با خدا دعوایم شد و با هم قهر کردیم

دیشب با خدا دعوایم شد و با هم قهر کردیم
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم گوشه ای نشستم و چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدار شدم مادرم گفت :
نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد...
دیدگاه ها (۱)

ﻭَﻗﺘﯽ ﻣَﻦ ﺑِﻤﯿـــــــــﺮَﻡ ﻫﯿﭻ ﺍِﺗِﻔﺎﻗﯽ ﻧَﺨﻮﺍﻫَـــــــــﺪ ﺍُ...

هههه هههه

نمیدانم چرا تنم میلرزد وقتی صبحت از تو میشود نه از ترس حضورت...

درمصرباستان مردم مشغول عبادت بودند، که فرعون مصر وارد شد تما...

هوس🍻پارت ۲+کوک رفت تو اتاق منم نشستم رو مبل تو فکر بودم که د...

عشق در تاریکی پارت: ۹بعد ار اینکه فکر هامو کردم خوابیدم ویو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط