گفتم که عطش می کشدم در طب سحرا

گفتم که عطش می کشدم در طب سحرا .
گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا.
گفتم که نشانم بده گر چشمه ی آنجاست.
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست .
دیدگاه ها (۰)

یک روز از خواب بیدار می شوی نگاهی به تقویم می اندازی نگاهی ب...

جوانی را سفر کردیم تا عشق . نفهمیدیم به دنبال چه هستیم .

‍ روزی جدید رابا تو آغازیدن بی خبر از آنچه پیش می آید و آنگو...

تحقیقات نشان می دهد هر انسان معمولی، هر روز حدود پنجاه هزار ...

سلام به روی ماه قشنگ ترین دختر دنیا خوشگل خانومِ من،پیرمرد ن...

داستان سهراب و پریسا نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط