خانوم کوچولو

خانوم کوچولو؟


در کوچه ای خلوت قدم میزدم موهایم بخاطر باران خیس شده بود.تنها چیزی بود که من را آرام می‌کرد!
چشمانم شروع به ریزش کردند که روی صندلی ای کنار پارک نشستم.
(چند دقیقه بعد)
متوجه صدای پایی شدم اما فکر کردم شاید فقط یک رهگذر ساده باشد...
......اما اینطور نبود!
آمد و کنار من روی صندلی نشست و با لحنی که انگار او هم گریه کرده باشد لب زد:
_اینجا چیکار میکنی خانوم کوچولو؟
مرد کمی مکث کرد اما دوباره سوالش را پرسید که از گوشه چشمی به او نگاه انداختی:
موهای خیس شده توسط باران چشم های پف کرده ای که معلوم است گریه کرده است و لب های بزرگ و پرش که قطرات باران آن ها را پوشانده بودند.
بعد از چند ثانیه متوجه حرف مرد شد
اما قبلش سعی کرد صورت زیبای اورا لحظه ای در ذهن خود نگه دارد!
_اینجا چیکار میکنی؟
_گریه میکنم!
_فکر کنم دوست نداشتی بهت بگم خانوم کوچولو،درسته؟
دختر در بهت ماند...منظورش چه بود؟ایا واقعا دختر به این خاطر جواب نداده بود؟
اما با این حال دختر جواب اورا نداد اما نگاهش را هم از چشمان زیبای مرد نگرفت و به زیبایی او نگاه کرد!

این وانشات رو براتون طولانی تر نوشتم!
مشتاقم نظراتتون رو ببینم.
امیدوارم دوسش داشته باشین!
دیدگاه ها (۴)

عاشقان ماه...آن روز "ما"یی وجود نداشت من تنها بودم و به تو ف...

الف زیبای من!صبح با نمای جدیدی بیدار شدی و به گوش های پنهان ...

(فلش بک)پسر با ورود به تالارمتوجه زمزمه هایی شد اما به هیچ ک...

بانوی من؟؟_حالا که اینجا هستید دوست دارم مطلبی را با شما به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط