عشق زیبای من
#عشق زیبای من
Part9
یونا زودی خودشو رسوند و من درو براش باز کردم...
یونا اومد داخل و کنار جونگ کوک نشست
کوک:اگه دوس داری نوشیدینی بخور
یونا:نه نمیخورم
کوک:خوب زود کارتو بگو و از اینجا برو
یونا رو به جونگ کوک نشست و بهش گفت
یونا:عشقم دلت برای من و لبام تنگ نشده...
کوک:نهههه حالا برووو از جلو چشام دور شوروی
یونا:عشقم بهم نگا کن میدونم بهم نیاز داری
کوک با دیدن یونا یاد حرفای ا.ت افتاد و یونا رو گرفت و ل.ب.شو روی ل.با.ی یونا گذاشت تااا حرص خودشو خالی کنههه
بعد از چند مین یونا رو هول داد و ازش جداا شدددد
یونا با این کار جونگ کوک ناراحت شد جونگ کوک رفت تو بالکن و به بیرون نگا میکردو اشک میریخت با خودش گفت این اولین باریه که برای یه دختر اینجوری گریه میکنم
یونا:عشقم میخوای برات شام درست کنم
کوک:گشنم نیست نمیخوام
یونا:یعنی چی عشقم بای....
جونگ کوک به یونا سیلی محکمی زد
کوک:من هزااررر باااررر بهت گفتم ترووو نمیخوااامممم اما تو هنوز بهم زنگ میزنی من تورو دوستتتت ندااارممممم دیگه هم به من زنگ نزن من یه دختر دیگرو دوس دارممم
یونا بغضش گرفت و گفت
یونا:هه دختری کههه حتی دوست نداارهههههه(با داد)
کوک: به تو ربطی ندارههه از جلو چشام دور شوووو
یونا از خونه جونگ کوک رفت و درو محکم بستت
جونگ کوک رو زمین نشست و گریه میکرد و اشک میریخت
کوک:ات خیلی دلم برات تنگ شده کجاایییی(با داد).......نه من باید برم خونه ات حداقل بهش بگم برگرده سر کلاسش جوری رفتار میکنم که انگار نمیشناسمش
کوک به سمت خونه ات حرکت کرد وقتی رسید یه چیزی براش خیلی عجیب بوود....
Part9
یونا زودی خودشو رسوند و من درو براش باز کردم...
یونا اومد داخل و کنار جونگ کوک نشست
کوک:اگه دوس داری نوشیدینی بخور
یونا:نه نمیخورم
کوک:خوب زود کارتو بگو و از اینجا برو
یونا رو به جونگ کوک نشست و بهش گفت
یونا:عشقم دلت برای من و لبام تنگ نشده...
کوک:نهههه حالا برووو از جلو چشام دور شوروی
یونا:عشقم بهم نگا کن میدونم بهم نیاز داری
کوک با دیدن یونا یاد حرفای ا.ت افتاد و یونا رو گرفت و ل.ب.شو روی ل.با.ی یونا گذاشت تااا حرص خودشو خالی کنههه
بعد از چند مین یونا رو هول داد و ازش جداا شدددد
یونا با این کار جونگ کوک ناراحت شد جونگ کوک رفت تو بالکن و به بیرون نگا میکردو اشک میریخت با خودش گفت این اولین باریه که برای یه دختر اینجوری گریه میکنم
یونا:عشقم میخوای برات شام درست کنم
کوک:گشنم نیست نمیخوام
یونا:یعنی چی عشقم بای....
جونگ کوک به یونا سیلی محکمی زد
کوک:من هزااررر باااررر بهت گفتم ترووو نمیخوااامممم اما تو هنوز بهم زنگ میزنی من تورو دوستتتت ندااارممممم دیگه هم به من زنگ نزن من یه دختر دیگرو دوس دارممم
یونا بغضش گرفت و گفت
یونا:هه دختری کههه حتی دوست نداارهههههه(با داد)
کوک: به تو ربطی ندارههه از جلو چشام دور شوووو
یونا از خونه جونگ کوک رفت و درو محکم بستت
جونگ کوک رو زمین نشست و گریه میکرد و اشک میریخت
کوک:ات خیلی دلم برات تنگ شده کجاایییی(با داد).......نه من باید برم خونه ات حداقل بهش بگم برگرده سر کلاسش جوری رفتار میکنم که انگار نمیشناسمش
کوک به سمت خونه ات حرکت کرد وقتی رسید یه چیزی براش خیلی عجیب بوود....
- ۳.۱k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط