یونجون دوید یقم رو گرفت و محکم کبوندم به درخت

یونجون دوید ، یقم رو گرفت و محکم کبوندم به درخت
هیونیجن: اخ
بعدش خندید و با خنده گفت: اخی فکر کنم نی نی کوچولومون عصبانی شده
یونجون: یا دهنتو میبندی یا مثل سگ کتک میخوری
هیونیجن: نه بابا جدی؟ خب ببینم چیکار میتونی بکنی
یونجون میخواست هیونجین رو بزنه که هیونجین با یه حرکت دست یونجون رو چرخوند و یونجون رو با کمر انداخت زمین(امیدوارم فهمیده باشین منظورم چیه)
یونجون: نه مثل اینکه خوب بلدی
هیونیجن: تازه بیشتر از اینا هم بلدم

ده مین بعد:
در حالی که هیونجین داشت مشت میزد به یونجون یونجون مچ دستشو گرفت، چرخوند و محکم کبوندش به دیوار
یونجون: خب اقای هوانگ حالا نوبت منه
یونجون دستشو مشت کرد و مشت محکمی بر دل هیونجین زد
هیونجین: اخخخخخ
یونجون هی داشت مشت میزد
هیونجین دیگه کم کم داشت تسلیم میشد که یهو...
صدای هانول اومد
هانول: هیونجین:(داد)
یونجون مشتشو باز کرد و هیونجین رو ول کرد
هانول دوید سمت هیونجین و هیونجین رو گرفت تو بغل
هانول: ببینم حالت خوبه؟
هیونجین: اره.... بابا... م... مم... مم.... من خو..بم
هانول: میخوای ببریمت بیمارستان؟
هیونجین: نه.. نیازی نیست
هیونجین هانول رو از خودش جدا کرد
هانول رو کرد به یونجون: ببینم حواست هست داری چیکار میکنی؟!
یونجون: اره میدونم
هانول: تو واقعا یه روانی ای!
یونجون: میبینم زبون درازی هم میکنی
یونجون اومد سمت هانول که یهو......
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

دخترا حمله کنید بهش@parhmm

@skz_oneshot

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط