عمارتزندان

عمارت#زندان3
-شروع روز دوم
پدر عمارت سرکار بود و مک تازه از خواب بیدار شده بود. الا از دیشب تا حالا درحال خواندن درسش بود. بالاخره هشت فصل اول رو تموم کرد چشاش قرمز شده بود و بی‌حال بود آما با این حال رفت سراغ فصل بعدی و شروع به خوندن کرد که مک وارد اتاقش شد
مک:من دارم میرم درست خوب بخون
الا که حوصله هیچکسو نداشت فقط سری تکون داد تا مک بره بالاخره مک رفت و آلا هم بعد دو ساعت کتابش بست و یکم‌ دراز کشید
بیو الا
... برا چی باید درس بخونم وقتی قرار نیست از این زندون لعنتی در بیام اگه ی روز میتونستم از اینجا فرار کنم کجا میرفتم؟ هه مسخرس چطور میتونم آخه؟ ...
ولی اگه بتونم چی؟
الا فکرای خرکیتو بنداز دور چی داری میگی
‌‌ ...
الا تند بلند شد و رفت سمت پنجره اتاق داداشش که فقط حیاط عمارت میشد توش دید
الا:عوف غیر ممکنه
چهار ساعت بعد پدر الا و مک تو خونه بودن همه نشسته بودن تو حال و الا داشت درس میخوند حسابی کلافه شده بود اما همچنان میخوند.
شب شد و الا هنوز داشت درس میخونت کتابش بست و از روی مبل بلند شد و به سمت اتاقش رفت کتابش رو گزاشت رو میزش و دراز کشید رو تخت
الا:اگه به بالای پشت بوم برم میتونم ی جوری به بیرون راه پیدا کنم؟
الا: اوف الا بس کن تو اینکارو نمیکنی
الا دستشو کرد تو موهاشو هوفی کشید و بعد چند دقیقه خوابش برد..
دیدگاه ها (۰)

عمارت#زندان۴شروع روز سومصبح بود کولر روشن بود و اتاق الا خنک...

عمارت#زندان۵تلفن خونه زنگ خورد سریع اومد پایین و از مهمون خو...

عمارت#زندان2که پدرش وارد عمارت میشه حیاط رو رد می‌کنه و میرس...

عمارت#زندان1روزی دختری به اسم الا وسط حال عمارتی بزرگ درحال ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۳۰ با تاکید و خشن :گفت من.. ن...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۲۵ خندید و گفت فرد : اینا چیه...

پیوند جادو فصل دوم: پارت شیشم ¥_«چی؟! حساسیت داریی؟ چرا نگفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط