「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 158
✦.................................
سلین آهی کشید و آرام جلو آمد:
سلین: دیگه بسه...
دستش را روی شانهی خواهرش گذاشت
سلین: فقط یه کم رژ لب بزن... این شکلی بری پایین، مامان خودش گریهش میگیره.
آیلین لبخند خیلی کمرنگی زد
+ مگه برای دیدن من اومدن
سلین اخمی ساختگی کرد و برس را از دستش گرفت، موهای آیلین را پشت گوشش مرتب کرد و با شیطنت گفت:
سلین: نمیخوام همه فکر کنن یه روح تو خونه مون زندگی میکنه.
برای اولین بار بعد از مدت ها، گوشهی لب آیلین خیلی کم بالا رفت.
+ خیلی بدجنسی...
سلین خندید.
سلین: آره، ولی خواهرتم
بعد کمد را باز کرد و یک پیراهن کرم رنگ ساده بیرون آورد:
سلین: همین خوبه.
آیلین نگاه کوتاهی به لباس انداخت، چند ثانیه مکث کرد و بالاخره بی حرف آن را گرفت.
چند دقیقه بعد...
پیراهن ساده، بدون هیچ زرق وبرقی، روی تن آیلین نشسته بود موهایش را آزاد روی شانه هایش رها کرده بود و فقط برق لب خیلی کمرنگی زده بود، با همهی این ها... خستگی از چشم هایش پاک نمیشد.
سلین چند قدم عقب رفت و با رضایت نگاهش کرد
سلین: حالا شد
آیلین نفس آرامی کشید
+ بریم...
سلین دستش را گرفت
سلین: آره... همه پایین منتظرن.
هر دو از اتاق بیرون آمدند؛ صدای حرف زدن مهمان ها، هر قدم که به راه پله نزدیک تر میشدند، واضح تر میشد.
آیلین دستش را روی نرده گذاشت و اولین پله را پایین آمد، دومین پله... سومین... همان لحظه... بیاختیار سرش را بلند کرد و خشکش زد.
تهیونگ درست روبه روی راه پله ایستاده بود؛ کت مشکی همیشگیاش را پوشیده بود و یک دستش داخل جیب شلوارش بود، نه حرف میزد نه به گفت و گوی بقیه گوش میداد از همان لحظهای که صدای قدم های آیلین را شنیده بود، نگاهش فقط روی او مانده بود
یک ماه دقیقاً یک ماه بود که همدیگر را ندیده بودند نه تماس... نه پیام... نه حتی یک نگاه اما حالا همهی آن دلتنگی، در همان چند ثانیه، میان نگاه هایشان جریان پیدا کرده بود
قلب آیلین آنقدر محکم کوبید که برای لحظه ای نفس کشیدنش سخت شد، انگشت هایش دور نرده جمع شدند قدمش روی پله متوقف ماند نگاهش ناخودآگاه روی صورت تهیونگ چرخید
او هم تغییر کرده بود؛ زیر چشم هایش، خستگی واضح بود صورتش لاغر تر از قبل به نظر میرسید و ریش کم رنگی که روی صورتش نشسته بود، او را خسته تر نشان میداد اما چشم هایش هنوز همان نگاه آرام و عمیق را داشتند نگاهی که انگار در تمام این یک ماه، فقط دنبال یک نفر گشته بود.
آیلین بیاختیار یک قدم عقب رفت؛ خواست برگردد، خواست دوباره داخل اتاقش پنهان شود اما درست همان لحظه...
صدای پرانرژی لیندا در سالن پیچید
لیندا: آیلین...!
همه ناخودآگاه سر برگرداندند، لیندا با لبخند برایش دست تکان داد
لیندا: بالا وایسادی چرا؟ بیا دیگه.
سلین آرام آرنج آیلین را گرفت
سلین: برو همه منتظرن.
آیلین نفس عمیقی کشید لبخند کوچکی که بیشتر شبیه تظاهر بود، روی لب هایش نشاند و آرام از باقی پله ها پایین آمد، همین که به سالن رسید، فقط خیلی کوتاه سر تکان داد
+ سلام...
آقای لی با لبخند گفت:
آقای لی: بیا دخترم.
خانم کیم هم با مهربانی دستش را گرفت.
خانم کیم: خوبی عزیزم؟
آیلین لبخند محوی زد
+ ممنون شما خوبین؟
چند جملهی کوتاه رد و بدل شد و دوباره گفت و گوی بزرگ ترها ادامه پیدا کرد، سلین هم سینی چای را برداشت و میان مهمان ها راه افتاد.
اما آیلین حتی یک کلمه از حرف های اطرافش را نمیشنید، تمام مدت فقط یک حس را با تمام وجود احساس میکرد؛ نگاه سنگین، آرام و آشنا؛ نگاه تهیونگ لحظهای از روی او برداشته نمیشد او چیزی نمیگفت
فقط هر بار که آیلین سرش را پایین می انداخت یا بی حوصله گوشه ای می ایستاد، نگاهش آرام روی صورت خستهی دختر میلغزید انگار داشت تک تک تغییراتش را حفظ میکرد، انگار میخواست مطمئن شود
دختری که یک ماه تمام، فقط دلتنگش بوده واقعاً حالا چند قدم آن طرف تر ایستاده است.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 158
✦.................................
سلین آهی کشید و آرام جلو آمد:
سلین: دیگه بسه...
دستش را روی شانهی خواهرش گذاشت
سلین: فقط یه کم رژ لب بزن... این شکلی بری پایین، مامان خودش گریهش میگیره.
آیلین لبخند خیلی کمرنگی زد
+ مگه برای دیدن من اومدن
سلین اخمی ساختگی کرد و برس را از دستش گرفت، موهای آیلین را پشت گوشش مرتب کرد و با شیطنت گفت:
سلین: نمیخوام همه فکر کنن یه روح تو خونه مون زندگی میکنه.
برای اولین بار بعد از مدت ها، گوشهی لب آیلین خیلی کم بالا رفت.
+ خیلی بدجنسی...
سلین خندید.
سلین: آره، ولی خواهرتم
بعد کمد را باز کرد و یک پیراهن کرم رنگ ساده بیرون آورد:
سلین: همین خوبه.
آیلین نگاه کوتاهی به لباس انداخت، چند ثانیه مکث کرد و بالاخره بی حرف آن را گرفت.
چند دقیقه بعد...
پیراهن ساده، بدون هیچ زرق وبرقی، روی تن آیلین نشسته بود موهایش را آزاد روی شانه هایش رها کرده بود و فقط برق لب خیلی کمرنگی زده بود، با همهی این ها... خستگی از چشم هایش پاک نمیشد.
سلین چند قدم عقب رفت و با رضایت نگاهش کرد
سلین: حالا شد
آیلین نفس آرامی کشید
+ بریم...
سلین دستش را گرفت
سلین: آره... همه پایین منتظرن.
هر دو از اتاق بیرون آمدند؛ صدای حرف زدن مهمان ها، هر قدم که به راه پله نزدیک تر میشدند، واضح تر میشد.
آیلین دستش را روی نرده گذاشت و اولین پله را پایین آمد، دومین پله... سومین... همان لحظه... بیاختیار سرش را بلند کرد و خشکش زد.
تهیونگ درست روبه روی راه پله ایستاده بود؛ کت مشکی همیشگیاش را پوشیده بود و یک دستش داخل جیب شلوارش بود، نه حرف میزد نه به گفت و گوی بقیه گوش میداد از همان لحظهای که صدای قدم های آیلین را شنیده بود، نگاهش فقط روی او مانده بود
یک ماه دقیقاً یک ماه بود که همدیگر را ندیده بودند نه تماس... نه پیام... نه حتی یک نگاه اما حالا همهی آن دلتنگی، در همان چند ثانیه، میان نگاه هایشان جریان پیدا کرده بود
قلب آیلین آنقدر محکم کوبید که برای لحظه ای نفس کشیدنش سخت شد، انگشت هایش دور نرده جمع شدند قدمش روی پله متوقف ماند نگاهش ناخودآگاه روی صورت تهیونگ چرخید
او هم تغییر کرده بود؛ زیر چشم هایش، خستگی واضح بود صورتش لاغر تر از قبل به نظر میرسید و ریش کم رنگی که روی صورتش نشسته بود، او را خسته تر نشان میداد اما چشم هایش هنوز همان نگاه آرام و عمیق را داشتند نگاهی که انگار در تمام این یک ماه، فقط دنبال یک نفر گشته بود.
آیلین بیاختیار یک قدم عقب رفت؛ خواست برگردد، خواست دوباره داخل اتاقش پنهان شود اما درست همان لحظه...
صدای پرانرژی لیندا در سالن پیچید
لیندا: آیلین...!
همه ناخودآگاه سر برگرداندند، لیندا با لبخند برایش دست تکان داد
لیندا: بالا وایسادی چرا؟ بیا دیگه.
سلین آرام آرنج آیلین را گرفت
سلین: برو همه منتظرن.
آیلین نفس عمیقی کشید لبخند کوچکی که بیشتر شبیه تظاهر بود، روی لب هایش نشاند و آرام از باقی پله ها پایین آمد، همین که به سالن رسید، فقط خیلی کوتاه سر تکان داد
+ سلام...
آقای لی با لبخند گفت:
آقای لی: بیا دخترم.
خانم کیم هم با مهربانی دستش را گرفت.
خانم کیم: خوبی عزیزم؟
آیلین لبخند محوی زد
+ ممنون شما خوبین؟
چند جملهی کوتاه رد و بدل شد و دوباره گفت و گوی بزرگ ترها ادامه پیدا کرد، سلین هم سینی چای را برداشت و میان مهمان ها راه افتاد.
اما آیلین حتی یک کلمه از حرف های اطرافش را نمیشنید، تمام مدت فقط یک حس را با تمام وجود احساس میکرد؛ نگاه سنگین، آرام و آشنا؛ نگاه تهیونگ لحظهای از روی او برداشته نمیشد او چیزی نمیگفت
فقط هر بار که آیلین سرش را پایین می انداخت یا بی حوصله گوشه ای می ایستاد، نگاهش آرام روی صورت خستهی دختر میلغزید انگار داشت تک تک تغییراتش را حفظ میکرد، انگار میخواست مطمئن شود
دختری که یک ماه تمام، فقط دلتنگش بوده واقعاً حالا چند قدم آن طرف تر ایستاده است.
- ۶۷۲
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط