فیکستارهایدردلتاریکی

#فیک_ستاره‌ای‌در‌دل‌تاریکی💫
#پارت8





ی دستی رو سرم نشست و موهامو نوازش کرد...
چشمامو باز کردم و دوتا چشم مشکی دیدم
سیاهی مطلق...
ی برقی توی چشاش بود
مثل یه ستاره ای تو دل تاریکی میدرخشید☆
یهو مثل جن زده ها از جا پریدم و با صورت رفتم تو دماغش:|
داد کشید:
_آخ آخ سوهیونااااا
دماغمو داغون کردی این چه کاریه دختر؟
بزور جلوی خندمو نگه داشته بودم:
+شتتت ببخشید اوپا'-'
دستش رو از رو صورتش برداشت و گفت:
_چیزی نشده
چشماتو ببند میخوام اینجا رو بهت نشون بدم!!
سرمو بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم:
+اوخ مماخت قرمز شده:/
دستی توی موهاش کشید و گفت:
_کنچانا سوهیونا
تو چشاتو ببند...
با تردید چشمامو بستم-_-
از ماشین پیاده شد و در سمت منو هم باز کرد.
دستشو گزاشت رو چشمام و کمکم کرد از ماشین پیاده بشم...
میخواستم با مخ بیافتم زمین که شوگا مانع افتادنم شد.
+اوپاااااااا
اینجوری که تا برسیم من لت و پار میشمممم
بزا چشامو باز کنم*~*
با شیطنت گفت:
_داری از فوضولی میترکی افتادنو بهونه میکنی؟!
دستم رو شد پیشش:|
گفتم:
+اممم خب اره ولی بیشتر بخاطر این گفتم که نیوفتم زمین اوخ بشم'-'
با یه دستش چشمامو نگه داشت و با دست دیگش کمرمو گرفت...
دیدگاه ها (۲۸۶)

بعضی وقتا میرم تو لینک ناشناصش...هرچی تو دلمه رو میگم...موقع...

من همون کاکتوسیم🌵ک تو شهر بادکنکا🎈دلش بغل میخواد...=))

بترس‌از‌کسی‌که‌سکوت‌کرد‌وقتی‌دلشو‌شکستی..!

🙂😂بله من یه اصکلم و افتخار میکنم🙂😂

Chapter:1Part:26و بعد با در آوردن دفترچش چیزی روش نوشت.و بعد...

#استاکر_من#پارت_1۲جیمین ۵ تا شات دیگه آورد.شات هاشون رو بالا...

عشق ممنوع part=۸(همون روز – بیرون سالن ورزشی، بعد از مسابقه)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط