《بعد از اون روز، من و برتا چند بار دیگه همدیگه رو دیدیم و

《بعد از اون روز، من و برتا چند بار دیگه همدیگه رو دیدیم و
... با هم صمیمی تر شدیم. امروز قبل از اینکه بیام اینجا فقط برای اینکه شوخی کنم و سر به سرش بذارم...گفتم یه قرار ملاقات با یکی از همکار های خانمم توی بندر دارم. نمی‌دونستم که انقدر اهمیت میده و ... باورم نمیشه که همچین اتفاقی افتاده...نمی‌خواستم...همچین چیزی پیش بیاد...》
با شدت گرفتن گریه‌اش نتونست ادامه بده و سکوت کرد. سعی می‌کردم آروم باشم و به خاطر این کار احمقانه بیشتر از این بهش آسیب نزنم. لااقل وقتی که به چند تا از سرباز‌ها دستور دادم که بعد از رسیدن به مافیا، به زیرزمین اول ببرنش چیزی نگفت و بیشتر از این اعصابم رو خورد نکرد.

خببب اینم از پارت جدید. امیدوارم لذت ببرین✨️

MH🤍
دیدگاه ها (۲)

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | آخرین مبارزهصدای درگیری هنوز از بیرون می‌اومد.بو...

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتچند ثانیه به صفحه‌ی گوشی خیره مون...

سلام اول این رو بگم من هیچ وقت نه ایمونم رو بالا تر از ایمون...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁸چند قدم به سمتم اومد.روبه‌روش وایسادم...

پارت ۱۱ #پشت غرورت«فکر کردی من مُردم؟»اما خشکش زده بود.دختری...

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓‌Part 26چند روز از آخرین درگیری گذشته بود.برای اول...

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط