### همان لحظه – آپارتمان نامجون

### همان لحظه – آپارتمان نامجون

نور خورشید روی حلقه می‌درخشد. صدای ویبره‌ی گوشی جینا، سکوت شیرین را می‌شکند.

جینا (با چشمانی گرد، به صفحه خیره)
«نامجون... این پیام از کی‌ست؟»

نامجون (با لبخندی مرموز)
«بذار ببینم...»

گوشی را از دستش می‌گیرد. نگاه می‌کند. لبخندش پهن‌تر می‌شود.

جینا (بی‌صبرانه)
«خب؟ چیه دیگه؟»

نامجون گوشی را برمی‌گرداند تا جینا بخواند:

---

پیام متنی:

> «سلام جینا عزیز! من خواهر نامجون هستم، *گیونگ مینه**...
> برادرِ بی‌عاطفه‌ام به من نگفت که امروز برمی‌گرده!
> ولی خب، از فرودگاه خبر دارم!
> فردا شب مراسم شام داریم خونه‌ی مامان.
> غایب ممنوع!
> یه سورپرایز هم برات داریم...
> منتظرتم، عروس خانم! ❤️»

---

جینا (با گونه‌های سرخ شده)
«خواهر...؟ تو خواهر داری؟!»

نامجون (با خنده)
«آره... یه خواهر که دهنش از همون اول بازه! فکر کردم خوبه خودش بهت بگه!»

جینا (با نگرانی شیرین)
«من... من چطور برم خونه‌ی مامانت؟! چطور بهشون معرفی کنم خودمو؟!»

نامجون نزدیک‌تر شد، دستش را دور کمرش حلقه کرد.

نامجون (آرام، با چشمانی که می‌درخشید)
«با همون لبخندی که منو عاشق کرد... با همون حلقه‌ای که دیشب به انگشتت کردم... بهشون بگو عروسشون هستی...»

جینا (با خنده‌ای که اشک داشت)
«نامه‌ات رو یادته؟ تهش نوشته بودی: *"روزی میام و تو رو به خانواده‌ام معرفی می‌کنم..."*»

نامجون
«حالا اون روز رسیده...»

---

---

### شب بعد – خونه‌ی مادر نامجون

در باز می‌شود. نور گرم پذیرایی، بوی غذای مادر، و صدای خنده.

مادر نامجون (با اشک شوق، جینا را در آغوش می‌کشد)
«خوش اومدی عزیزم... پسرمو تو این یک سال، فقط عکسای تو بود که لبخند می‌زد بهش...»

جینا (بغضش گرفته)
«ممنونم مادرجان...»

گیونگمین(خواهر نامجون) با ذوق از پشت در می‌پرد:

گیونگ (با خنده)
«سورپرایز! آماده‌ای؟»

جینا با تعجب نگاه کرد. ستاره یک تابلوی نقاشی بزرگ جلو آورد.

---

تابلو:
نقاشی از همان لحظه‌ی فرودگاه... جینا نشسته روی صندلی، اشک می‌ریزد، و نامجون از پشت سر دارد به او نزدیک می‌شود.

زیر تابلو نوشته شده:
> *«اولین ثانیه‌ی باقیِ زندگیمون»*

---

جینا (با هق‌هق شوق)
«اینو... کی کشیده؟!»

گیونگ (با لبخند)
«برادرم! یک سال پیش، درست یه هفته بعد از رفتنت... هر شب یه گوشه‌ش رو کشید تا وقتی برگردی، کامل باشه...»

نامجون پشت سر جینا ایستاد، بغضش را قورت داد.

نامجون (آرام در گوشش)
«گفتم بهت... تا ابد مال منی... حالا ببین، همه‌ی خونوادم مال تو شدن...»

جینا چرخید و خودش را انداخت توی آغوشش، در میان کف‌زدن‌های خواهر و اشک‌های مادر.

---

مادر نامجون (با دستمال اشک‌هایش را پاک کرد)
«بچه‌ها... یه خبر دیگه هم دارم...»

همه ساکت شدند.

مادر نامجون (با لبخندی رازآلود)
«همون خونه‌ای که نامجون بچگی‌هاش توش بزرگ شد... من و پدرش تصمیم گرفتیم به اسم شما دو تا بزنیم...»

جینا (با چشمانی گرد)
«یعنی...؟»

نامجون (با خنده‌ای که از ذوق می‌لرزید)
«یعنی خونه‌ی ما شد، عزیزم... همون خونه‌ای که همیشه آرزوش رو داشتی... با حیاط کوچیک و یه تاب...»

---

---

### آخرین صحنه: حیاط خونه، زیر نور مهتاب

جینا و نامجون روی نیمکت حیاط نشسته‌اند. تاب خالی، زیر درخت گردو، به آرامی تکان می‌خورد.

جینا (با حلقه‌ای که زیر مهتاب می‌درخشید)
«یک سال پیش، توی همون فرودگاه داشتم به عکس تو نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم... حالا...»

نامجون (دستش را روی دستش گذاشت)
«حالا... توی خونه‌ی خودمونیم، با یه خانواده‌ی تازه، با یه آینده...»

جینا (سرش را روی شانه‌اش گذاشت)
«فکر نمی‌کردم یه پیام ساده، اینقدر زندگیمو عوض کنه...»

نامجون (با لبخند)
«اون پیام فقط شروع بود...»

---

نامجون بلند شد، دستش را به سمت جینا دراز کرد.

نامجون
«بیا... یه قرار بذاریم واسه فردا...»

جینا (با ذوق)
«کجا؟»

نامجون (با چشمانی که زیر مهتاب می‌درخشید)
«همون فرودگاه... اول صبح... با دو تا بلیط...»

جینا (با تعجب)
«بلیط؟ واسه کجا؟»


---
اینو دوستم نوشته
### پایان پارت ۲
دیدگاه ها (۰)

## بلیط‌های نیمه‌شب---### همان شب – حیاط خونه، زیر نور مهتا...

وقتی بی دلیل باهات سرد شد P³لنگان لنگان رفتم تا راه برگشت رو...

وقتی بی دلیل باهات سرد شد P²تقریبا یک ساعتی گذشت خیلی آروم ب...

---### موقعیت: فرودگاه لس‌آنجلس – سالن ورودی مسافران بین‌الم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط