پارت ۲۴

پارت ۲۴
چند روز بعد، رابطه‌ی من و تهیونگ دوباره وارد مرحله‌ی عجیبی شده بود.
نه دعوا می‌کردیم...
نه کاملاً با هم صمیمی بودیم.
فقط هر بار همدیگه رو می‌دیدیم، یکی سعی می‌کرد اون یکی رو حرص بده.
آن روز صبح، وقتی از خونه بیرون اومدم، دیدم تهیونگ جلوی آسانسور ایستاده.
تا منو دید، لبخند زد.
ـ صبح بخیر، خانم حسود.
خشکم زد.
ـ چی گفتی؟
ـ هیچی.
ـ دوباره بگو!
ـ گفتم صبح بخیر.
ـ نه، قبلش!
خندید.
ـ اشتباه شنیدی.
ـ تهیونگ!
در آسانسور باز شد و وارد شد.
من هم پشت سرش رفتم.
ـ تو واقعاً اعصاب نداری.
ـ ولی تو هنوز با من حرف می‌زنی.
ـ چون مجبورم.
ـ آسانسور پله هم داره.
ـ وای، چقدر بامزه‌ای!
ـ ممنون.
ـ تعریف نکردم.
ـ می‌دونم.
به طبقه همکف رسیدیم.
من سریع از آسانسور بیرون رفتم.
اما تهیونگ پشت سرم اومد.
ـ لینا!
برگشتم.
ـ چیه؟
ـ امروز وقت داری؟
ـ چرا؟
ـ می‌خواستم یه مسابقه بذاریم.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چه مسابقه‌ای؟
ـ هرکی ببازه، باید برای اون یکی یه کاری انجام بده.
ـ چه کاری؟
ـ هرچی برنده خواست.
با شک نگاهش کردم.
ـ و اگه تو تقلب کنی؟
ـ من هیچ‌وقت تقلب نمی‌کنم.
ـ من بهت اعتماد ندارم.
ـ پس می‌ترسی ببازی؟
با غرور گفتم:
ـ من؟ عمراً.
لبخند زد.
ـ پس قبول؟
دستم رو جلو آوردم.
ـ قبول.
دست دادیم.
ـ آماده باش، تهیونگ.
ـ تو آماده باش، لینا.
هیچ‌کدوم نمی‌دونستیم مسابقه‌ای که قرار بود فقط برای سرگرمی باشه...
قرار بود دوباره ما رو به هم نزدیک‌تر کنه.
و البته احتمالاً کلی لجبازی و دعوای جدید هم به همراه داشته باشه. 😂
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲۶ روز بعد، طبق قراری که گذاشته بودیم، مسابقه‌ی آخر رو ...

پارت ۲۷ساعت هفت و نیم بود و من جلوی آینه ایستاده بودم.با بی‌...

پارت ۲۳ تمام مسیر تا کافه به حرفی که صبح به تهیونگ زده بودم ...

پارت ۲۲ مهمونی بالاخره تموم شد.وقتی آخرین مهمون رفت، من هم ا...

همسایه طبقه بالاپارت ۳ یک هفته از اسباب‌کشی‌ام گذشته بود و ر...

پارت ۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.سوفیا بود.ـ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط